گفتگوی زمین و آسمان

:: گفتگوی زمین و آسمان

.

# باید از خواب هایم بگویم زمانی که می پرسی "از آسمان ها چه داری خبر؟"

چند دیدار دارم مگر با تو جز ساعتی در غزل؟ از زمان ها چه داری خبر؟

پس بخوابم که در خواب بینم ، که صادق ترین خواب ها هم به واقع خودش خواب درـ

ـ خواب باشد. تو باور نداری که خواب است عالَم؟ بگو از مکان ها چه داری خبر؟

خوابِ ساعت که پاندول ندارد ، زمین که مکانی ندارد و رؤیای حرکت در این ـ

ـ ممکناتی که امکان ندارد تکان - آب از آب هم. از تکان ها چه داری خبر؟

* تا به کِی در گمانی که من دائماً دور از واقعیت وَ در خواب ها زندگی ـ

ـ می کنم؟ شعرهایی نگفتی که از خواب شد ترجمان؟ در گمان ها چه داری خبر؟

# هر کسی چهره ای واقعی تر نمی بیند از خود مگر خواب هایی که صافی تر ازـ

ـ آینه بر تو خود را نشانت دهد - چهره ای بی نقاب. از روان ها چه داری خبر؟

* از کسی این سئوالِ "چه داری خبر؟ " را بپرسم که همواره در خود نفَس می کشد

خواب و بیداری اش از خود آغاز و پایان ندارد. از این جاودان ها چه داری خبر !؟

من همانم که در پنج قرنِ گذشته مرا دیدی از عطرِ همواره های بهار ـ

ـ سبزتر در خزانم. تو امّا... تو رنگی. تو از رنگِ تغییرِ جان ها چه داری خبر؟

# رنگ تغییر گل ها. عبور زمان ها که سخت است و جانکاه. از حرکت ابرها ،

از عبوری به معنای نوستالُژی پشت رنگین کمان ها چه داری خبر؟

* نزد دل های دلتنگ اصلا خبرهایی از بی زمانی - جوانیِ جاوید -  نیست

از تداوم ، حیاتی پر از چِک چِکِ تند باران - نه از ناودان ها - چه داری خبر؟

شاید این حضرتِ محضِ باران اگر بر صدایت بخواهد ببارد به یاد آوری

اینکه هر آسمانی زمین و زمین آسمان است و در آسمان. ها !؟ چه داری خبر؟!

.

.

آسیه خوئی (ایلیا)

.

پ.ن :
           * = زمین
          # = آسمان

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،گفتگوی زمین و آسمان
برچسب ها : داری ,خبر؟ ,خواب ,آسمان ,زمین ,ندارد ,داری خبر؟

" یکی" بود ، یکی نبود (4)

:: " یکی" بود ، یکی نبود (4)

.

در آبادی ما رسم بر این بود که هر گاه برای خانواده ای از اهالی روستا مشکل یا مسئله ای بزرگ و کوچک پیش می آمد ، تمام ساکنین روستا از مرد و زن برای رفع مشکل آنها آستین همت بالا می زدند و یاری شان می کردند.

روز اول ، صبح خیلی زود که من و پدرم به روستای مان رسیدیم مردان و زنان ده با ابزار و وسایل بنایی و حتی با مواد غذاییِ ناهار و شامی که برای جمع آماده کرده بودند ، به خانه ی ما آمدند.

من هم که عاشق چنین فعالیت های گروهی و جمعی بودم ـ بخصوص جمع با صفای مردمانی یکرنگ ، یکدل و یک زبان ـ روسری ام را مثل دختران و زنان روستای مان پشت گردنم گره زدم و لبه ی پاچه های شلوار و آستین هایم را بالا زدم و همراه با دو سه تن از دختران همبازی ام ، شروع کردیم به ساختن گِل و ریختن آن به استامبولی هایی که کنار دست مردان و زنان روی زمین می چیدیم. مردان و زنانی که هیچ غباری روی آیینه ی دلهاشان ننشسته بود. مردان و زنانی که دلهاشان به زلالی و شفافیت آب هایی بود که از قعر تاریک زمین بیرون می آوردند و در دلوهای همدلی می ریختند برای ساختن و ساختن و ساختن و آبادانی خانه ها و زندگانی مردم روستایشان و هر آبادی دیگری.

مردم ده بعد از ساختن دوباره ی دیوارِ فروریخته ، به پدرم پیشنهاد دادند که برای احتیاط بیشتر و جلوگیری از شکستگی بقیه ی دیوار ها یا سقف اتاق ها در اثر بارندگی ، بهتر است مجدداً همه ی دیوارها و سقف و پشت بام ها را با لایه ی دیگری از گل و گچ بپوشانیم. پدرم قبول کرد و پیش از غروب ، همه ی کارها به اتمام رسید.

پدرم طبق عقاید خاصِ خودش ، مثل همیشه بعد از بازسازی هر اتاق از خانه ها و مسجد روستا ، مرا از روی زمین بلند می کرد ، دست هایش را بالا می برد تا دست من به سردرِ بیرونی اتاق برسد و کف دست راست و پنج انگشتم را روی دیوار تازه گِل شده ی سردرِ اتاق ، محکم فشار بدهم . بعد از اینکه همه ی دیوارها و بام ها خشک می شد ، بالای نمای بیرونی هر اتاق ، اثر پنج انگشت من همچون مُهری به نشانه ی حفاظت و امنیتِ سفارش شده به چشم می خورد !.

عقاید پدرم شاید بی اساس بود ولی برای من بسیار قابل احترام بود. مثل ظهر عاشورای هر سال که وقتی یکی دو گوسفند را قربانی می کرد تا برای تمام مردم ده به کمک خود روستائیان ناهار بپزند ؛ اولین کاری که پیش از هر کار پس از مراسم قربانی انجام می داد این بود که با انگشت نشانه ی دست راستش از خون گلوی بریده شده ی قربانی ، روی پیشانی ام علامت می گذاشت. درست وسط پیشانی ، بین ابروهایم. در اینگونه مراسم هم ، باز هیچ نمی گفتم و به احترام پدر کاملا مطیع و راضی بودم. من عاشق پدرم بودم. پدرم یک فرشته بود.

فامیلی پدرم و همه ی اجداد پدری اش "عارف خانی" بود.
اما پدر بزرگم یعنی " گُل محمد" به پدرم گفته بود پدرش به این دلیل که عارف بودن در روزگار آنان جرم بسیار سنگینی بوده است ، اسم فامیلی عارف خانی را در سجل خود و فرزندانش تغییر داده است تا هویت خود و پدرانش کاملا پنهان بوده باشد.
.

نام پدرم ، "ابراهیم" بود. یعنی "بهترین پدر".  

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،" یکی" بود ، یکی نبود (4)
برچسب ها : پدرم ,اتاق ,مردان ,مردم ,قربانی ,عارف ,عارف خانی

سرِ ارادت

:: سرِ ارادت

.

جان را کنیز سازم با اینکه سَر ندارم
بی پا و سر ببازم چون درد ِ سر ندارم

.
سر را به سرّ ِ جانان قبلا اراده کردم
جز سینه ای ارادت ، این مختصر ندارم

.
این بار پشت پایت ، در سرمه ؛ چشم پختم
ترسی از اشک ، یعنی از "پرده دَر" ندارم

.
روی زمین نه فرشی ، حتی نه خانه ای بی ـ
ـ دیوار ، سقف یا بی پیکر وَ  دَر ندارم

.
چیزی به باختن جز ارزانِ جان نمانده
دل را شما گرفتی ، یک دانه پَر ندارم

.
هرچند می کِشد پَر ، روحم برای پرواز ؛
در بال و پَر درآیم ، حتی اگر ندارم

.
ای نوربخشِ جان ها ! جان را چه وقت گیری ؟
از کار آفتابان شاید خبر ندارم !
.

.
آسیه خوئی

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،سرِ ارادت
برچسب ها : ندارم

ای جامه ی زهد کرده تن

:: ای جامه ی زهد کرده تن

.

یک کلیه دارم می فروشم به شما
محتاج شدم به نان شب ، آب و غذا
در خانه مستاجری سرد و نمور
امید ندارم به طلوع فردا
یک کلیه دارم میفروشم،، آقا
.
ای پورشه سواره مایه دار جردن
سرمایه گذار بانک ملت،،، مسکن
خود را زده ام چوب حراج بر کاغذ
چسبانده امش به شیشه ، دیوار ،آهن
یک کلیه دارم بخریدش لطفن
.
ای صاحب ویلای شمال و تهران
ای در سفر خارجه ،، هند تا اوکراین
یکبار شدی لنگ کرایه تاکسی؟
بر باد دهی خدا و دین و ایمان
یک کلیه دارم می فروشم ارزان
.
ای بر سر پست و میز،، ره گم کرده
از رشوه خوری له شده...حق بنده
ای شام شب ات کباب و گوشت و دنده
اعصاب و جوانی ام تو کردی رنده
یک کلیه دارم قیمت آن چنده؟
.
یک کلیه دارم می فروشم آقا
در خانه ما نان شده هم وزن طلا
یک شب چه شود شما بیایید اینجا
تا لمس کنید فرق ندار و دارا
یک کلیه دارم از تمام دنیا
.
یک کلیه دارم، یک ، دو جین بدبختی
بیماری و بی خانگی و تنگدستی
مادر، پدر مریض و چند تا بچه
ای هموطنی که سیب زمینی هستی
یک کلیه دارم می فروشم، مشتی
.
یک کلیه دارم من ز مال دنیا
تور اروپا با دیسکو ها مال شما
میکاپ زنان تان شده میلیونی 
شاید بشوند شبیه میس ایز مدونا
یک کلیه دارم می فروشم به شما 
.
شام شب ما، پیاز و آروغ با نان
خوش باش میان رستوران گردان
آن دختر لخت وسط خانه تان
فامیل من است.. به او نگویید : ای جان
یک کلیه دارم،می فروشم ارزان
.
یک کلیه سهم من ز اموال جهان
ای جامه زهد کرده تن ،،، در پنهان
تسبیح کنار .... و مست مشروب شُدید
این قلب و دورویی کی رسد به پایان
یک کلیه دارم، ای به ظاهر انسان
.
.
" عاطفه حسینی الست "

.

.

 

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،ای جامه ی زهد کرده تن
برچسب ها : کلیه ,فروشم ,خانه ,کلیه دارم ,کلیه دارم، ,فروشم ارزان

ایلوئی !

:: ایلوئی !

خودت بگو
خودت به من بیاموز که چگونه بگویم
چگونه به آن کسانی که تو را انکار می کنند بگویم تو را نه فقط با چشم سِــر و نه فقط با چشم دل که با همین جفت چشمهای سَرم نیز دیده ام.
.
خودت بگو 
خودت به من بیاموز که چگونه بگویم
چگونه در زمانه ای که از ادیان تو دکان ها ساخته اند بگویم تو خود به دیدارم می آیی بی آنکه از تو خواسته باشم. تو خود به کمک ام می آیی بی آنکه دیگر به زبان آورم :
ایلوئی ! ایلوئی !
لما سبقتنی ؟
.
خودت بگو
خودت به من بیاموز که چگونه بگویم
چگونه به دمندگان جن و انس بگویم که وقتی در گره ها و عقده هایشان می دمیدند 
بی آنکه از تو بخواهم 
به دیدارم آمدی و تمام بادها را در مشت خود گره کردی 
جهت بادها را عوض کردی و به سوی خودشان بازگرداندی
ای فرمانروای بادها
ای پادشاه بادها
ای خداوند
.
خودت بگو
خودت به من بیاموز که چگونه بگویم
چگونه به تمام عاشقان دروغین و راستین ات بگویم که عاشق حقیقی آن است که در نبرد تحمیلیِ عشق 
خود از تو بخواهد او را به قربانگاه ببری
خود از تو بخواهد به این همه رنج و درد پایان بدهی
خود به این حجت برسد که تو او را فقط و فقط برای خودت خواسته ای و ساخته ای...
.

.
آسیه خوئی (ایلیا) ـ 94/7/4 ـ شنبه 13:14

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،ایلوئی !
برچسب ها : خودت ,بگویم ,بگویمچگونه ,بیاموز ,ایلوئی ,بگوخودت ,چگونه بگویمچگونه ,خودت بگوخودت

با من حرف بزن بانو !

:: با من حرف بزن بانو !

.

موهایت را که شانه می زنی
حتا کلاغ ها هم
شانه به سر می شوند.
.
در فصل سرخ یاقوت گوشوارت
درخت های بلوط هم
گیلاس می دهند.
.
از رشته رشته چین های سبز دامنت
دامنه ی رشته کوه های بی آب و علف
جنگل می پوشد.
.
با من حرف بزن بانو !
اینجا تمام مریم ها به یادت
هر روز صبح 
سبحه سبحه
می شکفند.
نرگس ها 
به رنگ چشم هایت قسم می خورند
و سوسن ها 
لبهایت را 
به شبنمِ شعری تازه
آواز می دهند.
.
موهایت را که شانه می زنی
تمام شانه به سر ها
آزاد می شوند !
.
با من حرف بزن بانو !
.
.
آسیه خوئی (ایلیا) ـ 94/11/9

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،با من حرف بزن بانو !
برچسب ها : بانو ,رشته ,شانه

امروز در چه فکری هستید ؟

:: امروز در چه فکری هستید ؟

.

هر وقت به صفحه ی فیسبوک خود برای نوشتن مطلبی مراجعه می کنیم ، همیشه در وحله ی اول در صدر صفحه ی خود با این سئوال همیشگی مواجه می شویم که از ما می پرسد :


" امروز در چه فکری هستید ؟ "

.

امروز به این موضوع فکر می کنم که قرن ها پیش به ما وعده داده شده بود که در چنین روزگاری این فرصت برایمان پیش خواهد آمد که با فراغ بال و آسودگی کامل در زیر سایه ی درختانی که در پای آنها نهرهای زلالی جاری ست ، بر تخت های خود تکیه می زنیم و برای یکدیگر از علم و حکمت سخن خواهیم گفت. از پاکی و مهربانی. از مساوات و برابری آدمیان که هر یک به میزان نیاز خود از نعمت ها و برکات زمین و دریا و آسمان برخوردار شده اند. از زیبایی های عدالت و توحیدی که دیگر به چشم ها عیان شده است و هیچ مانعی در صدد محو آن از زندگی بشر نیست. از قناعت و سعادتی که در ساده زیستی به انسان هدیه شده است. از باز بودن دریچه های قلب آدمیان برای دوست داشتن یکدیگر. از عشق. از شعر. از شور و از شادی.


اما افسوس که دیگر ، زمین ، جایی مناسب برای نه فقط زندگی کردن که حتی برای مردن نیست. 
اصلا چه کسی این حکم بلاعوض را تعیین کرده است که انسان ها باید فقط در کره ی زمین زندگی کنند و بمیرند ؟. چه کسی تعیین کرده است کره ی زمینی که اکنون فقط جایگاه کُشتار است نه کِشتار ، تا قادر به زنده مانی باشی ؛ تنها جایی ست که می توان در آن زندگانی داشت ؟
ای کاش از سازمان ناسا نوحی بیاید و از هر گیاه ، کیسه ای بذر و از هر حیوان ، جفت هایی و از هر ماهی ، تخم هایی و از هر کتاب ، نسخه هایی و... و بالاخره از تمام مردمان ، آنها که دیگر نمی خواهند در کره ی زمین زندگی کنند و بمیرند را با سفینه های خود به سیاره های دیگری ببرد.
آنوقت در کشور من ـ ایران ـ فقط آنهایی باقی می مانند که دلخوش به بهشتی برین بعد از مرگ خود هستند و آنهایی که مرگ را فراموش کرده اند چون فقط به حفظ قدرت و پُست و مقام خود می اندیشند و صد البته از بین نشریات نیز فقط روزنامه ی کیهان (نابودگر اصلی تمامی درختان در سراسر کیهانِ ایران و منطقه) باقی می ماند !!!.
.
شاید فردا بتوانم زنده باشم و فکر دیگری داشته باشم !!!

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،امروز در چه فکری هستید ؟
برچسب ها : زمین ,زندگی ,هایی ,کرده ,زندگی کنند ,زمین زندگی ,تعیین کرده ,فکری هستید

شبان

:: شبان

.

گفتی که "عاقبت نیابم هیچ چیز در سخن ، جز آنچه خود نهاده ام در حرف ها
هر آنچه در تو بوده در من دیده ای... وَ نیستم پیغمبری، فرشته ای، عیسا، خدا "

.

گفتی "ببین درخت ها بر چشم ها چگونه آرامش دهد ؟ چه سبز می پاشد به چشم!"
گفتم "در این زمان نگشتی نیچه ! نیچه بوده ای ... زرتشت بوده ام تو را از ابتدا !

.

در حداکثر از "طلب" می خواستم تو را ولی از دست کم نخواه باشی یک درخت
هر شب اگر به طور سینا کفش را به خاک می بخشم، تو را درخت می بینم، تو را

.

اینسان ببینمت، ببین ! اینگونه از درخت می بینم تو را که نور ، میوه های توست
شش ماه هوش می رود از سر وَ کور می شود این چشم تا کلیم باشم با شما "

.

این بار نیز گوئی ام "من یک شبان ساده ام ، چوپان برّه های صحرایم فقط
ما را چه کار با "سخن" ؟ ما را همین بس است : چارُق دوختن وَ بوسه بر دست خدا "

.

* * * 

.
ناگاه آسمان به هم می آید از چنان سخن که باز نیز کمتری ؛ اینک بگو :
" چارق شوم ، پیاله ای پُر شیرِ گوسفندتان ، جارو شوم وَ شانه در آن دست ها "

.

آسیه خوئی (ایلیا)

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،شبان
برچسب ها : درخت ,بوده

مالزی از فقر تا ثروت (2)

:: مالزی از فقر تا ثروت (2)

                                                                                   همراه با دومین پسرم  ـ مرداد ماه 1394 ـ کوالالامپور

.

• قوانین بدون امضا
در جریان این کشمکش های قومی مردم مالزی با قبول ملیت بعضی از افراد چینی و هندی که در چند دهه گذشته برای استخراج منابع قلع و همچنین تولید کائوچو جذب کار در مالزی شده بودند و با حزب کمونیست هم همکاری می کردند مخالفت می کردند، ولی برای کسب استقلال و بالاخره ایجاد صلح چاره نبود که توافق کنند و تقاضای ملیت مالزی اقلیت های مهاجر را بپذیرند به شرط آن که زبان مالزی را به عنوان زبان اصلی مملکت انتخاب کرده و با آن صحبت کنند. در این جریان برادر یکی از سلطان های منطقه هم به نام عبدالرحمان که رهبر حزب اتحاد ملی جدید (UMNO) شده بود نقش بسزایی در ایجاد وحدت داشت و برای این که ۱۱ استان مختلفه را در تشکیل کشور مالزی با پایتخت کوالالامپور با هم متحد کنند، سلطان ها هم اختلافات خود را با هم کنار گذاشتند و حاضر شدند که تابع نظر نمایندگان انتخابی برای پارلمان بشوند.

در سال ۱۹۵۷ استقلال کشور مالزی به نام مردکا (Merdeka) از طرف بریتانیا مورد قبول قرار گرفت. سلطان ها که در ۹ منطقه حزب مالزی برای خود کاخ ها و زمین داشتند قرار گذاشتند که بین خود یک نفر را انتخاب کنند که تنها برای ۵ سال به عنوان پادشاه کشور مالزی در کاخ سلطنتی کوالالامپور حکومت کند و بعد از آن جای خود را به سلطان دیگری بدهد.

ابتدا سلطان ها فشار می آوردند که قوانینی که از مجلس مالزی می گذرد هنگامی قابلیت اجرایی دارد که به امضای آنها برسد و از امضای بعضی از قوانینی که منافع آنها را محدود می کرد ابا داشتند. ولی بعدها روسای دولت قوانین را بدون امضای پادشاه خود اجرا می کردند و به مرور زمان اهمیت و قدرت پادشاه و سلطان های مناطق مالزی جنبه تشریفاتی پیدا کرد و این تحول به ایجاد وحدت و قدرت حاکمیت مردمی مالزی کمک زیادی کرد.

مالزی همان طوری که در بالا ذکر شده به علت تولید بسیار بالای کائوچو و منابع قلع که حدود نیمی از مصرف جهان را تامین می کند و داشتن هوای مرطوب و باران زیاد و زمین های سبز و خرم برای تولیدات مختلف آن به خصوص برنج و روغن های گیاهی یک کشور حاصلخیز است.

قابل توجه است که هوای مرطوب و بارانی و گرم آن در خیلی از مناطق تولید برنج و خیلی از محصولات کشاورزی را سه مرتبه در سال ممکن می کند. در دهه اول سال های استقلال به علت اختلافات فراوان قومی و عدم امکان استفاده از منابع ثروت بیش از ۷۰ درصد مردم در زیر خط فقر زندگی می کردند.

با پیگیری سیاست آشتی جویانه بین همه گروه ها چه مسلمان ، چه چینی تبار و هندوتبار و رهبری مدبرانه ی آقای ماهاتی هیربن محمد با ایجاد امنیت و کسب وفاق ملی و جذب سرمایه های خارجی توانست در فاصله ۲۰ سال از یک مملکت فقیر به مملکت پیشرفته و ثروتمندی تبدیل شود و درآمد سالیانه ۱/۳ میلیارد دلار دهه اول بعد از استقلال خود را پس از این مدت به ۱۸۸ میلیارد دلار در سال ۲۰۰۳ برساند که ۱۰۰ میلیارد دلار آن فقط به صادرات کشور مربوط می شود و ۸۰ درصد صادرات شامل مواد ساخته شده و آماده برای مصرف از نوع فرآورده های شیمی و پتروشیمی و دستگاه های اندازه گیری های صنعتی، علمی، الکترونی، مواد حاصله از چوب و کائوچو و روغن گیاهی و سایر مواد غذایی است. بعد از صادرات این مواد، درآمد مهم مالزی از صنعت توریسم است که در ده سال اخیر به طور چشمگیری افزایش یافته است. پس از درآمدهای صادراتی صنعت توریسم دومین درآمد مهم کشور را تشکیل می دهد.

.

.

ادامه دارد ...

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،مالزی از فقر تا ثروت (2)
برچسب ها : مالزی ,کشور ,سلطان ,استقلال ,ایجاد ,میلیارد ,میلیارد دلار ,کشور مالزی ,صنعت توریسم ,هوای مرطوب ,ایجاد وحدت

هنر گُل آرایی

:: هنر گُل آرایی

.

با آبیاری هر روزه حتا برای یک شاخه ی خشکیده و بدون برگ و ریشه در یک ساعت و یک زمانِ مشخص در هر روز ، می توان به شکل معجزه آسایی به آن شاخه ی نازک حیاتی جاودانه بخشید. حتا اگر این شاخه ی بی برگ و بی ریشه ، شاخه ی خشکی باشد که در ساحل دریایی تلخ و شور کاشته شده باشد و مدام از مجاورت با آب های تلخ و شور خشکیده تر شود !!
.
" آلکساندر برمیخیزد و شاخه ای خشک و پیچ خورده را از روی زمین برمی دارد و انتهای ضخیم ترش را در حفره ای از صخره فرو می کند. به پسرش می گوید: 
« قشنگ است ، نه؟ این هنر گُل آرایی است ! » 
پسرک نزدیک میآید، چمباتمه میزند و با سنگ و مشتی خاک ، شاخه ی خشک را در شکاف صخره محکم میکند. 
شاخه ی خشک و خمیده در پیش زمینه ی دریایی مه آلود و درخشان ، بسیار زیباست. پسرک لبخند میزند. 
« می دانی ! ، زمانی،سالهای سال قبل ، راهبِ یک دیرِ ارتدکس ، بنام پام وه ، درختی خشکیده را بر فراز کوهی کاشت. او از نوآموزش خواست که هر روز درخت را آبیاری کند تا وقتی که جان بگیرد». 
آلکساندر با حالتی جدی ادامه میدهد : 
« آن نوآموز سالهای سال ، هر روز و هر روز دلو خود را سحرگاه آب میکرد و با خود به کوه میبرد. غروب بود که به مقصد میرسید. او به درخت خشکیده آب میداد و بعد در تاریکیِ مطلق به دیر برمیگشت. و به این ترتیب سه سال گذشت. و بعد در روزی دل انگیز ، وقتی از کوه بالا رفت ، دید... تمام شاخه های درخت را جابه جا شکوفه پوشانده». 
« بگو چه دوست داری ؟ ، و بدان که کلید رسیدن به آن ، یک برنامه و نظم است. گاهی فکر میکنم که اگر من هم دقیقاً کار مشابهی انجام دهم ، هر روز ، در یک زمان مشخص ، مثل آیین و عبادت با یک برنامه و بدون بی نظمی ، هر روز و کاملاً در زمانی مشخص ... جهان تغییر خواهد کرد ! . خُب مثلاً فرض کن که تو هر روز درست سر ساعت هفت از خواب بیدار شوی ، بروی حمام و بعد لیوانی آب را لبالب پر کنی و بعد آن را در روشویی بریزی... همین و نه بیشتر...». 
پسرک با صورتی پنهان میان دستها ، بی صدا میخندد.
آلکساندر ادامه می دهد :
« مدتی بعد به یُمن همین لیوان آب ، اتفاقی خواهد افتاد ـ باید اتفاقی بیفتد ـ نه! من کاملا جدی ام. مثلاً می دانی چرا سربازها اجازه ندارند روی پل ها رژه بروند؟ نمیدانی؟ چون حجم گامهای موزونشان میتواند پل را با نیرویی مهیب به جنبش درآورد و فرو بریزد. بله! بله! در این باره چیزی نشنیده بودی؟ ... فکر نمیکنی هر کار روزانه و مشخصی ، مثلا همان داستان لیوان آب ، میتواند موزون باشد ؟». "
.

.
بخشی از فیلم زیبای " ایثار" اثر آندره تاراکوفسکی

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،هنر گُل آرایی
برچسب ها : شاخه ,خشکیده ,درخت ,مشخص

ابتدای ویرانی

:: ابتدای ویرانی

.

بعضی گفته اند در حمله ی مغول ها به ایران ، وقتی عطار نیشابوری را گردن زدند ؛ عطار چند گام بدون سر قدم برداشت.
بعضی نیز گفته اند که پس از گردن زدن خم شد ، سر خود را به دست گرفت و در حالیکه سر خود را در دست داشت چند قدم برداشت.
و بعضی نیز گفته اند پس از گردن زدن خم شد ، سر خود را از روی زمین برداشت ، از خون رگ های گردن خود بر صورت خویش کشید و چهره ی اش را گلگون ساخت تا رنگ پریدگی اش نشانه ی ترس و دلهره نباشد.
پیداست که پذیرش گفته ی اول علاوه بر دارا بودن دلایل عقلانی و منطقی ، دلیل فطری و باطنی نیز دارد. کشته ای که نداند کشته شده است و به قتل رسیدن خود را باور نداشته باشد ، بی آنکه بداند جان او تا چند لحظه ی دیگر به پایان می رسد ؛ بی اراده به حرکت خود تا مادامیکه کشته شدن اش را باور نکرده است ادامه می دهد. 
خواهش می کنم کشته شدن ات را باور کن ای جانِ عاشق !
معشوق همیشه مشغول به احوال خود است و عشق بیخبرتر از اوست که تو را از کشته شدن ات خبر دهد.
خواهش می کنم باور کن 
این تلو تلوها ، این گیجی و سر از پا نشناختن ها ، این کژ و مژ شدن و بی اختیاری ها ، این بی خبری و شیدایی تو ؛ همان گام های پایانی ست.
ابتدای ویرانی ست.
باور کن.

.

.

آسیه خوئی (ایلیا) ـ دوشنبه 94/7/13

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،ابتدای ویرانی
برچسب ها : باور ,کشته ,گردن ,گفته ,بعضی ,برداشت ,ابتدای ویرانی

هُدهُد

:: هُدهُد

.

تا دلت به لحن مرغکان ، اسیر می شود
ناگهان هوا چقدر دلپذیر می شود

.

با تو جمع شان به سی پرنده می رسد ، بیا
با تو فرش آسمان چه چشمگیر می شود

.

مرغ های حبس گشته در قفس شنیده اند
یک پرنده از همین غزل ، سفیر می شود

.
پَر زند به پشت بام ِ سبز رنگِ خانه ات
مرغکی که نـُه فلک بر او دبیـر می شود

.

صد سئوال زیر بال های او برای صبح
صد سئوال بر غروب غم ، بشیر می شود

.
او تمام سعی خویش را به کار می بَرَد
چون پیمبـری که با تو هم مسیر می شود

.

هرگز از دلیل تأخیر او نپرس ، آه
هدهد است ؛ سر بریده بر سریر می شود

.

از تو یک سؤال بیشتر ندارد او بگو
یک امیر از چه رو  ـ چرا ـ  حقیر می شود ؟

.

کوله ای پر از سئوال  وُ  ویرگول  آوَرَد
هر زمان سواد حاکمان ، فقیر می شود !

.

* * *

.

او تویی که خواهی آمد از غبارِِ هر چه راه
پرده ی نقاب ِ چهره ات حریر می شود

.

.

آسیه خوئی (ایلیا) ـ 16/شهریور/93 ـ یکشنبه 03:30 بامداد

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،هُدهُد
برچسب ها : سئوال

بی دل

:: بی دل

.

شرمگین است از دلی که برده است

دل به یک خورشید هم نسپرده است

شمعِ جان بر بال یک پروانه ریز

آنکه بی پروای آتش مرده است

.

عشق در قاموس او یعنی جنون

خون دل ها از مجانین خورده است

عقلِ عاشق ، پای در گل بردن است

چشمِ عاشق ، نرگسی پژمرده است

.

آنکه دل دادی به او پروانه نیست

آسمان از شهپرش آزرده است

او نمی میرد به پای هیچکس

عشق را حتا کسی نشمرده است

.

.

آسیه خوئی (ایلیا) ـ 94/9/7

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،بی دل
برچسب ها :

خورشید را سر بریدند

:: خورشید را سر بریدند

.

این قوم باید بتازند بر آسمان های وحشی
خورشید را پس بگیرند از کهکشان های وحشی
ای کاش یک زن در این قوم نوحی برامان بزاید
کشتی به طوفان سپارند این بادبان های وحشی
آنان که فکری به حال بال کبوتر نکردند
دست نوازش کشیدند بر آسمان های وحشی
ای کاش می شد که لختی در آسمان پر بگیرم
بستند پرهای ما را این آشیان های وحشی
این تیغ ها لحظه ای صبر تا وحی دیگر نکردند
خورشید را سر بریدند در بیکران های وحشی

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،خورشید را سر بریدند
برچسب ها : آسمان

تمام شهر با غمهاش

:: تمام شهر با غمهاش

خدا کنه امشب (شب یلدا) برای همه ی مردم ارزشمندمون شب شادی باشه.

چقدر تصویر پسربچه ای که در ردیف پایین در سمت چپ عکس قرار داره ،

دوست داشتنی و شیرینه

یلدا که می آید در و دیوار می خندد
اکسیژنِ توی هوا بسیار می خندد

یلدا که می آید تمام شهر با غمهاش
چون گشته بازم موسم دیدار می خندد

دایی ،عمو ، بابا بزرگ و عمه و خاله
مادر بزرگ خسته و بیمار می خندد

دور همی های قشنگی شکل می گیرد
دنیای ما بی حد و بی تکرار می خندد

اشعار حافظ نقل مجلس میشود، قطعا
شاعر برای خواندن اشعار می خندد

وقتی انار و هندوانه شمع مجلس شد
هر حاضری بی وقفه و رگبار می خندد

رسم و رسومات قشنگی با خودش دارد
یلــــدا که می آید خــدا بسیار می خندد

.

"سجّاد قاسمی"

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،تمام شهر با غمهاش
برچسب ها :

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد !!

:: ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد !!

.

در روز 18 بهمن 1394 دوران پنج ساله ی زندانی بودن استاد محمد علی طاهری به سر می رسید و قرار بر این بود که ایشان بر طبق حکم صادره آزاد شوند اما ، اما ، اما ... مثل اینکه همه ی مسئولین سرگرم انتخابات و رد و حذف و احراز صلاحیت کارناوال مجلس خبرگان رهبری و مجلس نمایندگان مردم هستند. 
رهبری (؟؟!!) ، مردم (؟؟!!).

.

احتمال سخت تر شدن اعتصاب غذای محمدعلی طاهری، در پی ادامه ی بازداشت
.
روز 18 بهمن 94، آخرین روز دوره حبس 5 ساله #محمدعلی_طاهری بوده است. وی باید طبق قانون و وعده مقامات قضایی در این روز آزاد می شد، اما او همچنان در سلول انفرادی زندان اوین محبوس است و مقامات قضایی هیچ توضیحی در این خصوص ارائه نکرده اند. 

محمدعلی طاهری که با بدعهدی مسوولین #قوه_قضاییه به خوبی آشناست از روز شنبه 10 بهمن دست به اعتصاب غذای سخت تر زده و در دهمین روز اعتصاب خود به سر می برد. 

وی اعلام کرده این #اعتصاب_غذا نامحدود و تا زمان #آزادی است و در صورت عدم آزادی در روز 18 بهمن، اعتصاب غذایش را سخت تر خواهد کرد. 

گفتنی است جمعی از فعالان حقوق بشر و شاگردان محمدعلی طاهری اعلام کرده اند در اعتراض به بازداشت غیرقانونی محمدعلی طاهری و تا زمان توقف آن، در تمام کشورها دست به تحصن و اعتصاب غذا خواهند زد.

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد !!
برچسب ها : اعتصاب ,محمدعلی ,طاهری ,بهمن ,محمدعلی طاهری ,اعلام کرده ,مقامات قضایی ,اعتصاب غذای

مالزی از فقر تا ثروت (1)

:: مالزی از فقر تا ثروت (1)

                                                                   همراه با دومین پسرم و یکی از اقوام  ـ مرداد ماه 1394 ـ کوالالامپور

.

در میان ممالک آسیای جنوب غربی که مستعمره های سابق کشورهای پرتغال ، اسپانیا ، هلند و بعدها فرانسه و انگلستان بودند ، مالزی و اندونزی دو کشوری هستند که به ترتیب ۶۰ و ۸۲ درصد جمعیت آن را مسلمانان تشکیل می دهند. از میان این دو کشور ، مالزی با وجود این که درصد مسلمان آن کمتر از اندونزی است ، خود را متعلق به جهان اسلام و دارای مذهب رسمی اسلام می داند. روسای این کشور با این که نمایندگی دوره تمام کشورهای اسلامی و همچنین جنبش کشورهای غیرمتعهدها را داشته اند مفتخر بوده و در گفت وگوهای بین المللی خود با سایر کشورهای دیگر به آن تاکید می کنند. از سوی دیگر، کشورهای اروپایی و غربی کشور مالزی را مدرن ترین و پیشرفته ترین کشور اسلامی می دانند، از این دو جهت برای مردم کشور ما و مسئولان آن مهم است که شرایط کشور مالزی و عواملی را که در پیشرفت این کشور در مدت زمان کمتر از ۲۵ سال تاثیرگذار بوده مورد مطالعه قرار دهیم و برای مملکت خود درنظر بگیریم.

.
• نفوذ سوماترا
کشور مالزی شبیه جزیره ای است که از شمال به تایلند و از همه طرف دیگر به دریا متصل است که در غرب با جزیره سوماترا و اندونزی فاصله کمی دارد و در جنوب هم با کشور کوچک سنگاپور همسایگی دارد، یک قسمت دیگر مالزی با فاصله دریایی ۶۰۰ کیلومتر در شمال جزیره برنئو (Borneo) قرار دارد که در ترکیب اجتماعی و قدرت دولت نقشی ندارد. وسعت هردو قسمت آن یک پنجم کشور و جمعیتی برابر ۲۴ میلیون دارد. به خصوص با ممالک همجوار و نزدیک تایلند، چین و هندوستان، اندونزی و دیگر کشورهای آسیایی داد و ستد می کند.
در زمانی که سواحل جنوب غربی این کشور در پنج قرن پیش هنوز به وسیله پرتغالی ها تصرف نشده بود اکثر مردم این کشور تحت نفوذ جزیره سوماترا و دادوستدها با کشورهای عربی به اسلام روی آوردند و حکمرانان محلی هم بالاجبار در نقاط مختلف این مملکت به دین اسلام گرایش پیدا کردند و نام سلطان را برای خود انتخاب کردند.

سلطان ها به علت نبود پشتیبانی مردمی و دشواری های مختلف برای حفظ قدرت منطقه خود مجبور به انتخاب هم پیمان قوی بودند. هجوم پرتغالی ها از بندر گوآ (Goa) در هندوستان به طرف شرق و شبه جزیره مالزی فرصت خوبی برای سلطان ها جهت دریافت کمک نظامی از پرتغالی ها بود و پرتغالی ها هم با دادن توپ و چند کشتی به بعضی از حاکمان سواحل مالزی حکومت خود را با مهاجمان اروپایی تقسیم کرده و کم کم امکان تسلط اروپایی ها را بر تمام سواحل این شبه جزیره به وجود آوردند و مهاجمان اروپایی هم ابتدا با داشتن پایگاه کوچک قدرت خود را به مرور بسط داده و اختیارات سلطان ها را محدود ولی حاکمیت آنها را به عنوان سلطان بر مناطق کوچک تر بر مردم تحمیل می کردند.

.

طی دو تا سه قرن پرتغالی ها با جنگ و شکست جای خود را اجباراً به هلندی ها و بالاخره به انگلیسی ها دادند. استعمارگران اروپایی برای استفاده از منابع طبیعی این شبه جزیره مجبور به جذب نیروی کار از کشورهای مجاور به خصوص چین و بعدها هندوستان به این شبه جزیره شدند. مردم چین بیشتر در سواحل شمال غربی جزیره سکونت یافتند به طوری که در اوایل قرن بیستم ۲۵ درصد مردم مالزی، چینی بودند. سلطان های حاکم بر مناطق مختلف مالزی به علت وابستگی استعمارگران اروپایی نتوانستند نفوذ خود را نه تنها در زمان حاکمیت اروپایی ها بلکه پس از استقلال مالزی در سال ۱۹۵۷ به عنوان سلطان در ۹ منطقه مختلف حفظ کنند.

در اوایل جنگ جهانی دوم ژاپنی ها با تصرف کشورهای جنوب غربی آسیا از جمله سنگاپور و مالزی، انگلیسی ها را از این کشور بیرون کردند. مردم منطقه هند و چین (ویتنام، کامبوج و لائوس) توانستند خود را از زیر تسلط انگلیسی ها خارج کرده و راه استقلال را در پیش گیرند. مردم مالزی به علت اختلافات قومی به خصوص بین چینی ها و مسلمان ها از یک طرف ، بین سلطان های حاکم بر مناطق مختلف از طرف دیگر و نفوذ حزب کمونیست دچار جنگ های داخلی شده و نتوانستند مانند سنگاپور و کشورهای هند و چین بلافاصله پس از جنگ جهانی دوم استقلال خود را کسب کنند و با وجود منابع ثروت زیاد کشور به خصوص کائوچو که نیمی از مصرف جهانی را تامین می کرد و همچنین به دلیل محصول قلع نیز اولین صادر کننده در جهان بود ؛ دچار جنگ های داخلی شده و نتوانستند از این ثروت طبیعی خود بهره مند شوند.

سرانجام پس از کسب استقلال در ۱۹۵۷ و آمادگی مسلمان ها و اقلیت های قومی برای قبول سه اصل آزادی در انتخاب دین و پیروی از آن، انتخاب زبان مالزی به عنوان زبان رسمی و اسلام به عنوان دین رسمی کشور و مورد احترام ۴۰ درصد اقلیت غیر مسلمان کشور ، در انتخابات اکثریت آرا را به دست آورده و توانستند به جنگ های داخلی پایان دهند و نفوذ کمونیست ها را که از جنگل ها به شهرها حمله می کردند از بین ببرند.

.

.

ادامه دارد ...

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،مالزی از فقر تا ثروت (1)
برچسب ها : کشور ,مالزی ,کشورهای ,جزیره ,سلطان ,اروپایی ,جنوب غربی ,استعمارگران اروپایی ,مناطق مختلف ,عنوان سلطان ,مهاجمان اروپایی

با خون خویش گندممان آسیاب شد ...

:: با خون خویش گندممان آسیاب شد ...

.

روزی که عشق یخ زد و آهن مذاب شد

وجدان هر پرنده دچار عذاب شد

 
می ترسم از صداقت همسایه هایم, آه
با هر که مهربان شدم افراسیاب شد
 
با کوه هم سخن شدم اما دروغ گفت
با چشمه همسفر شدم اما سراب شد
 
با اتکا به پوشش این چند تکه ابر
کی می شود مزاحم یک آفتاب شد
 
این پرسشِ همیشه مرا رنج میدهد
باید چقدر منتظر یک جواب شد
 
سیبی برای خوردن انسان وزیده یا
انسان برای خوردن سیب انتخاب شد؟!
 
تنها امید ما به سفال دل تو بود
کآنهم دچار وسوسه های لعاب شد
 
دیدی که دستهای تو هم دور گردنم
با اعتماد آمد و آخر طناب شد؟!
 
با دست خویش مزرعه هامان به باد رفت
با خون خویش گندممان آسیاب شد ...
 
"کوروش کیانی"

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،با خون خویش گندممان آسیاب شد ...
برچسب ها : خویش ,گندممان آسیاب ,خویش گندممان ,برای خوردن ,خویش گندممان آسیاب

صیقل عشق

:: صیقل عشق

.

.

.. «« صیقل عشق »» ..

.

ممنون که پیدا شدی ای گم شده در ساحلِ دریا

بگذار تهیدستی ساحل نخرد یوسف ما را

.

ممنون که جام جمِ خود یافتی از مصرِ وجودت

زندانِ صدف شد قفسِ سینه بر آن گوهرِ پیدا

.

ممنون که قفلی نزدی بر درِ گنجینه ی اسرار

بیچاره زلیخای گریبان به طلوعِ ید بیضا !

.

ممنون که در گنجه ی خود ساحلی از دکمه نداری !

دریا شده پیراهنِ تو  ای صدفِ رفته به ژرفا

.

ممنون که پنهان نکنی ، سر نَنَهی مُهر بر این مِهر

بگذار که عاشق بشود هر چه مَلَک بر لب دریا

.

بگذار به دریا بزند هر صدفِ مانده به سـاحل

تا دُرّ خودش را بدهد صیقلی از عشق ، به فردا

.

ایلیا ـ 90/7/24 

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،صیقل عشق
برچسب ها : ممنون ,دریا ,بگذار ,دریا بگذار

مالزی از فقر تا ثروت (4)

:: مالزی از فقر تا ثروت (4)

.

                                                                                           مرداد ماه 1394 ـ کوالالامپور ـ معبد باتو کیو

.

باتو کیو نام معبدی در ۱۳ کیلومتری شمال شهر کوالالامپور در کشور مالزی است. این معبد به دلیل نزدیکی به تپه‌ها و مجموعه غارهای اطرافش و نزدیکی به رودخانه باتو که در پشت این تپه واقع شده‌است، به معبد غارهای باتو شهرت دارد.

این معبد یکی از معروفترین معابد دین هندو در خارج از کشور هندوستان می‌باشد. سالانه بیش از ۱٫۵ میلیون نفر از این معبد دیدین می‌کنند که از این رو این معبد را به یکی از پر بازدیدترین اماکن مذهبی جهان بدل کرده‌است.

در بین مردم هندوی مالزی، شهرت غارهای باتو کیو که یکی از مهمترین جاذبه های آسیایی ست به میلیون‌ها سال می‌رسد. یعنی زمانی که بومی‌های منطقه از غارها بعنوان سرپناه استفاده می‌کرده‌اند. در سال ۱۸۹۱ یک بازرگان مشهور هندی در مالزی ، این معبد را به یکی از بزرگان تاریخ مذهبی هندو پیشکش کرد و مجسمه امروزی را بنا نهاد و در سال ۱۹۲۰ تعداد ۲۸۶ پله برای دسترسی آسان تر زائران به غارهای این معبد، در دامنهٔ این تپه ساخته شد.

این مکان در طول دوران استعمار به عنوان یک منطقه تفریحی و پس از آن مخفیگاهی برای کمونیست ها بود و امروزه به عنوان محل مهمی برای عبادت و پرستش هندوهاست. معبد Subramanian Swamy که پرستشگاه خدای هند Murugan است ، در داخل این غارها قرار دارد.

این محل در ایام عید هندوها Thaipusam که زائران و گردشگران هندو از سراسر جهان به این غارها می آیند، مملو از جمعیت می گردد. بازدید کنندگان با دیدن هزاران عابدی که بدنهایشان را با قلابها، سوزن ها و سیخ های فلزی سوراخ کرده اند، حیرت زده خواهند شد .

در این محل پلکانی بزرگ با 286 پله وجود دارد که بازدید کنندگانی که علاقه مند به دیدن نقاشی هایی از مراسم و باورهای هند و مجسمه های خدایان هندو هستند، می توانند سری به نگارخانه های هنری غار بزنند .

این مجموعه تفریحی به زیبایی توانسته است نظر بسیاری از توریست ها را به خود جلب کند و خاطراتی ماندگار را به ارمغان آورد. ارتفاع این غارها واقعا زیاد و البته بسیار هیجان انگیز است. مکان سرسبز این مجموعه موجب می شود تا بتوان آب و هوای پاک و سالمی را تجربه کرد.

.

.

ادامه دارد ... 

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،مالزی از فقر تا ثروت (4)
برچسب ها : معبد ,باتو ,غارها ,هندو ,غارهای

تجرید بنفشه ها

:: تجرید بنفشه ها

.

.

تجرید

.

.

نسیم ِ بی تأهل !  هوائیِ هوایم !

بنفشه ی تجرّد !  بنفشِ بی صدایم !

.

بهانه ی تغـازل !  مسیـحِ مریم و یاس !

تو نطفه های گندم ، تو مزرعی ، توئی داس

.

تو مزدوج به آبی ، تو زوجه ی هوایی

وسیع !  بایر ِ جان !  تو دانه ی صدایی

.

قصیده های گیسو ، مسیر انتهایت

به مثنوی قدم زد غزاله ی رهایت

.

به انتها رسیدی وَ این شروعِ آغاز

فرودِ دیگری شد برای حقّ پرواز

.

از اشتیاق عصیان ، خروشِ بی امان ات

سفر به دیگران سو ، عروجِ توأمان ات ؛

.

به صاعقه کشاندی نظر ، بدن و جان ات

تمام هستی ات را ، زمان ، مکان و "آن" ات

♦ ♦ ♦

نسیم ِ بی تأهل !  هوائیِ هوایم !

بنفشه ی تجرّد !  بنفشِ بی صدایم !

.

تو سوری از بنفشی ؛ سفید ، سبز ، آبی

خودِ خودِ بهشتی ، فقط  فقط  گلابی

.

آسیه خوئی (ایلیا) ـ اسفند 1375

 

 

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،تجرید بنفشه ها
برچسب ها : بنفشه ,تجرّد  بنفشِ ,هوایم بنفشه , هوائیِ هوایم ,تأهل  هوائیِ , هوائیِ هوایم بنفشه ,تأهل  هوائیِ هوایم

اِشکِلَک (7)

:: اِشکِلَک (7)

.

با اشکلکِ امروز به مشکل موضوعی بنام "اعلام برنامه" می پردازیم.
سال هاست که در کشور ما ـ ایران ـ به محض اینکه از سوی هر شخص و یا هر گروهی ، برنامه های کاری شان برای انجام در مدت زمانی مشخص اعلام می شود ؛ بلافاصله از همان آغازِ اعلام برنامه ها و پیش از انجام هر کاری ، با موانع متعدد و متفاوتی مواجه می شوند که بالطبع پس از چندین ماه و یا حتی چندین سال مقاومت و مبارزه جهت پیشبرد برنامه هایشان از خیر انجام هر عملی که طراحی کرده بودند می گذرند و عطایشان را به فراق شان می بخشند.
لذا توصیه می شود که اگر حتی طرح چگونگی اعلام برنامه هایتان را در ذهن خود می پرورید ، به هیچوجه چنین کاری را انجام ندهید. بلکه سعی کنید به محض اینکه تصمیم به انجام کاری یا برنامه ای را گرفتید بدون درنگ شروع به اجرای آن کنید. 
چرا ؟
به این دلیل که همین الآن که این نگارنده از دو روز قبل در ذهن خود در باره ی مخاطراتِ "اعلام برنامه" ، به طراحی یک نوشتار جامع و کامل در خصوص این موضوع مشغول بوده و به نوشتن آن پرداخته است ؛ به ناگاه به او تلفن زده می شود که باید به مدت یک هفته بناچار مشغول به انجام یک کار حقوقی و مالی شوی. کاری که به دلیل مشقت فراوانِ انجام آن بی هیچ ریبی ، ربّ و روب و مربوب و رَباب و رِباب و ربابه و... حتی رابعه را نیز فراموش می کنی که آیا با "را"ی مفعول نوشته می شود و یا آیا اصلا مفعول با واسطه دارد یا ندارد و یا از همه مهمتر اینکه آیا بدون واسطه نوشته می شود ؟!...

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،اِشکِلَک (7)
برچسب ها : انجام ,برنامه ,کاری ,اعلام ,اینکه ,اعلام برنامه

" یکی" بود ، یکی نبود (1)

:: " یکی" بود ، یکی نبود (1)

.

.. «« " یکی" بود ، یکی نبود »» ..

.

متنفرم از " یکی" بود و یکی نبودی که اول هر سمر و اوسنه و قصه ای نوشته و گفته می شه. ولی خب چاره ای ندارم واسه نگفتنش و نگفتن از قصه ی گرگ غول پیکری که یه سال به بیابونای اطراف بزرگترین آبادی و روستای ولایات خراسون زده بود و هنوز که هنوزه بعد از سی و چهار سال که از اون "برّه دَرونی" ها گذشته ، هول و هراسش به جون مادران بارداری که اون سال از ترس ، بچه هاشونو سقط کردند یا نوزادهای دوسر به دنیا آوردند ؛ باقی مونده. 
سی و چهار سال پیش ، روستای ما در ولایات خراسون ، بزرگترین ده در روزگار خودش بود. دهی که عظیم ترین گله های گوسفند رو داشت.
خوب یادمه. یعنی چون با چشمای خودم دیدم خوب یادمه که سی و چهار سال پیش در اون گرمای خردادی ، اون گرگ عظیم الجثه ـ یعنی همون "یکی" بودِ قصه ـ وقتی به گله هامون زد ، همه ی افراد ده از ترس ، تو خونه هاشون کز کرده بودند و تا صبح علی الطلوع بیدار بودند و هیچکدومشون به سر زمیناشون واسه "گندم ـ درو" نرفتند. 
گرگ لامصّب همون روز اول دویست ـ سیصدتا از گوسفندا رو لت و پار کرده بود. 
فرداش انگاری که قلدری و یکه تازیِ دیروزش به دهنش مزه کرده باشه ، رفته بود به دوست و رفیقاش گفته بود که ده ما بزرگترین گله رو میون تموم آبادیا داره. 
از فردای اون روز هر وقت با دارودسته ش حمله می کرد هر روز چهارصد ـ پونصد تا از بره ها و گوسفندای ده رو قتل عام می کردند. هر روز. هر روز چهارصد ـ پونصد تا.
من اون موقع شونزده سالم بود. 
خوب یادمه. یعنی چون با چشمای خودم دیدم خوب یادمه که این حادثه ی وحشتناک یک هفته ی تموم طول کشید. 
یه روز که دیگه هوا گرگ و میش نبود ، بعد از گم و گور شدن گله ی گرگ ها ؛ واسه شمارش گوسفندا و بره ها به دشت و بیابون زدیم و به آعل گوسفندامون. 
تعداد کمی از گوسفندا زنده بودند. اونم بخاطر اینکه زخمی شده بودند و افتاده بودند روی زمین. آخه گرگها برخلاف آدمها به همه ی گوسفندایی که زخمی می کنند و یا شکماشونو می درند کاری ندارند. فقط به اندازه ی شکمشون اونا رو می خورند.
اما از بین بره ها فقط یکی زنده مونده بود.
یکی که همون یکی نبود قصه ی ما شد. چون این بره متعلق بود به بچه ای که پسر یه کارگر بود. یعنی بنامش بود. یعنی بابای کارگرش فقط تونسته بود همین یه بره رو بخره. و وقتی خریده بود و اونو به خونه برده بود بچه ش ذوق کرده بود و اونم گفته بود این بره رو بنام تو زدم. 
بنام زدن یه گوسفند یا یه بره برای یه بچه در یه روستا به این معنی بود که اون بچه می تونه آینده و اعتبار خوبی از نظر مالی واسه زندگی آتی خودش داشته باشه. چون اون بره با بزرگ شدن بچه ، کم کم به یه گله تبدیل می شه و اون بچه در آینده یکی از دامداران ده و آبادی خودش می شه.
.

.
... ادامه دارد

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،" یکی" بود ، یکی نبود (1)
برچسب ها : یعنی ,بودند ,نبود ,واسه ,یادمه ,کرده ,خودم دیدم ,چشمای خودم ,یادمه یعنی ,ولایات خراسون

راویان ( واسطه گرانِ ) جهاد نکاح

:: راویان ( واسطه گرانِ ) جهاد نکاح

.

.
۶ دی ۹۴، ۰۸:۳۹ ویرایش حذف"معاوندر مطلب با خون خویش گندممان آسیاب شد ... 
.
.
"من از شما برای ابوبکر البغدادی خواستگاری می کنم
شما لیاقت این را دارید که 4 مین زن خلیفه باشید"
.
.
.
 پاسخ توسط آسیه خوئی (ایلیا) در ۶ دی ۹۴، ۱۹:۰۸
بسیار طبیعی ست که در هر حزب و گروه و جناحی در ایران ،
متأسفانه ممکن باشد افراد وقیحی مانند شما ، به وفور پیدا شود.
افراد گنده دهان و احمقی که خیال می کنند هیچکس آنها را نمی شناسد. 
کسانی که خیال می کنند کارنامه ی سیاهشان اگر بتواند در زیر لایه های گرد و غبارِ زمـــان فراموش شود ،
می توانند با چهره ای جدید ، افکار منحط و متحجر خود را در فرمی تجدد گرایانه به خورد مردمان بدهند. 
کسانی که خود نیز به شباهت های فراوان ظاهر و باطن و مغز بی دانش خود با داعش واقف اند.
مانند شما که "راوی" ( واسطه گر ) ِ ابوبکر البغدادی ها هستید !!
.
.

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،راویان ( واسطه گرانِ ) جهاد نکاح
برچسب ها : ابوبکر البغدادی

شیخ شهاب الدین سهروردی

:: شیخ شهاب الدین سهروردی

.

آیا آنچه که در سایت حمایت از محمد علی طاهری بر مبنای جان باختن ایشان در تاریخ هفتم آذرماه 93 بر اثر آخرین اعتصاب طولانی غذا نوشته شده است ، حـقـیـقـت دارد ؟؟؟
حتا اگر این خبر صحت نداشته باشد ، حبس و زندانی کردن اندیشمندان و فرار و گریز متخصصان از این مرز و بومِ بی بام و بی سقف و بی پدر و مادر به این معناست که :

ما در عصرِ زندان و اعدام سهروردی ها به سر می بریم خیالِ نفس کشیدن را.

خیالِ زنده بودن را !!!

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،شیخ شهاب الدین سهروردی
برچسب ها :

فرعون های زمانه

:: فرعون های زمانه

.

ای ابرهای سترون !  باران تان پس کجا رفت ؟

دریا پرستانِ تشنه !  ایمان تان پس کجا رفت ؟

بر هر چه آدم که دیدید تسبیح کردید و سجده

ابلیسیانِ زمینی !  عصیان تان پس کجا رفت ؟

بر طبل عالم بکوبید همواره بانگ اناالحق

ای پنبه بازانِ سردار !  عرفان تان پس کجا رفت ؟

آتش پرستانِ مرده ! در شعله هاتان بسوزید

زرتشت های دروغین !  یزدان تان پس کجا رفت ؟

ای تشنه کامانِ قدرت !  ای اشعری های حکمت !

ای نیزه دارانِ صفّین !  قرآن تان پس کجا رفت ؟

ای شاعرانِ سیاهی در کاخ های سپیده !

ای طاهرانِ قزلپوش !  "عریان" تان پس کجا رفت ؟!

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،فرعون های زمانه
برچسب ها :

بحران های مصنوعی

:: بحران های مصنوعی

.

پافشاری بر به رسمیت شناختن تشیع یکی از بازی های سیاسی ست که عمده عواقب آن که گاه ناآگاهانه از سوی شیعیان بوجود می آید تفرقه ، چنددستگی و تزاید خطرات منطقه به نفع سیاست بازان داخلی و خارجی در تمام کشورهای منطقه است.
اگر هدف واقعی وحدت و اتحاد مردمان باشد اینهمه اصرار بر به رسمیت شناختن تشیع در یک کشور سنی مذهب چه دلیل و لزومی می تواند داشته باشد ؟
نه سفارت آمریکا اولین نمایش بود و نه سفارت عربستان ، آخرین.
عربستان دشمن نیست ، همچنان که عراق دشمن نبود.
دشمن مردم منطقه ، مردم منطقه نیستند!
نخستین دشمن ما در محدوده ی ما نشسته نه بیرون ما.
قطب سازی دروغین عربستان و ایران
و تاکید بر  آریایی ـ شیعی  در برابر  عربی ـ سنی ، 
و ایجاد بحرانهای مصنوعی در سیاست 
و گمراه ساختن مردم از اصل تضادهای اجتماعی.

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،بحران های مصنوعی
برچسب ها : دشمن ,مردم ,عربستان ,منطقه ,شناختن تشیع ,رسمیت شناختن

پرنده ی آبی

:: پرنده ی آبی

.

قرن ها می گذرد از روزی که دخترک به "باغ ارض" خوانده شده است.

قرن ها پیش ، پرنده ای کوچک با پرهای آبی رنگ و طوقی سرخ فام بر دور گردنش ، دخترک را با آوازی طربناک به باغ ارض خوانده بود تا با او گفتگو کند.

بر روی شانه های دخترک در طول سال های آغازینِ آشنایی شان ، بر اثر شنیدن سخنان دلنشین پرنده ، دو بال کوچک روییده بود که اکنون دیگر قرن هاست آن بال ها و پرهای پرنده نمی توانند هیچ پروازی بر فراز شاخساران و کوهساران و چشمه ساران داشته باشند.

"باغ ارض" ، باغی بود بسیار سبز و خرّم. درختانی داشت با شاخسارانی شاداب از میوه های فراوان و رنگارنگ. گلزارهایی با عطر و بوی فرحبخش. نهرهایی خرامان در پای درختان. پرندگانی پرآوازه و آوازه خوان که این باغ ، جنت المأوای ایشان برای ساختن آشیانه و جوجه هایشان بود. آواز طربناک پرندگان با اصواتی خوش و پر نشاط در جای جای ارض و گوشه گوشه ی آسمان ها به گوش انسان ها و ملائک می رسید. شادی آنها موجب آرامش ساکنان ارض و آسمان ها بود. موجب دست یافتن آنها به اسامی و نام هایی بود که خداوند در روز نخستین خلقت به آنها یاد داده بود. ملائک ، مسرور و خوشحال از جنّتی که خدایشان برای انسان ها آفریده و خداوند ، خشنود از اینهمه زیبایی که برای همه ی مخلوقاتش خلق کرده است.

"باغ ارض" مأوای تمام موجودات بود تا آنها در کنار یکدیگر به شادی زندگی کنند و سبب آرامش و سعادت خود و آیندگان باشند.

اکنون قرن ها می گذرد از زمانی که باغ ارض خاکستری رنگ شده است و هیچ اثری از آنهمه زیبایی در آن به چشم نمی خورد.

قرن ها می گذرد از زمانی که دخترک با آن دو بال کوچکش و پرنده ی آبی با آن پرهای مینایی و طوق سرخ فامش ، خاکستری رنگ شده اند.

حالا آن دو فقط مجسمه هایی سنگی اند که هیچکس قادر به شنیدن گفتگوی آنها با یکدیگر نیست.

.

در یک روزِ سرد زمستانی ، وقتی از این باغ خاکستری رنگ می گذشتم ، به پای مجسمه ی آنها رسیدم. در کنار آن دو نشستم. دخترک پرنده ی کوچک را بر روی انگشتان دستش نشانده بود و هر دو به یکدیگر چشم دوخته بودند.

وقتی به آنها خیره شدم سوز سرما را بیشتر احساس کردم. شال گردن سرخی را که به گردن داشتم به دور گوش هایم پیچاندم. دست های کوچکم را به جیب های پالتوی آبی رنگم بردم. نگاهم به تاریخی حک شده بر سنگ نوشته ای در پایین پای آنها افتاد. قرن ها از دیدار آن دو با یکدیگر می گذشت.

با شروع انجماد خون در رگ هایم ، درد شدیدی در بندبند تنم احساس کردم. گردش خون در بدنم متوقف شده بود.

در همین حین شنیدم دخترک از پرنده ی کوچکش که طوق سرخ فامی بر دور گردن داشت پرسید :

ـ امروز برایم چه صحبتی داری ؟

شال گردن سرخم را محکم به دور دهانم پیچیدم.

پرنده ی کوچک به بال های تازه جوانه زده بر شانه های دخترک نگاه کرد و سئوال او را با این پرسش پاسخ داد :

ـ آیا باز هم می خواهی با شنیدن حرف های امروزم هم بیشتر از این سنگین شوی و سنگی ؟

قطره اشکی بر روی گونه ی دخترک غلطید :

ـ نه ، گمان نمی کنم من و تو بیشتر از این به سنگ تبدیل شویم. پس چه خوب است که کسی نمی تواند حرف های ما را بشنود.

شال گردن سرخم را آهسته از روی گوش هایم کنار زدم و شنیدم که پرنده ی کوچک با آن طوق سرخ فامش چنین نجوا می کرد :

ـ فرشته ی کوچک من !

مرا ببخش که تو را قرن ها پیش به این باغ فراخواندم و اینک قرن هاست در این باغ زندانی شده ای.

مرا ببخش که نمی دانستم انسان ها به مرور زمان از آنهمه سبزینگی که در این باغ سراغ داشتیم چیزی به جز خاکستر به جا نمی گذارند.

مرا ببخش که نمی دانستم انسان ها بسیار اهل نسیان اند و خسران. نمی دانستم آنها از یاد خواهند برد که این باغ ، همان سرزمین موعودشان است که برای رسیدن به یک سرزمین خیال انگیزتر ؛ اینک تبدیل به جهنم موعود شده است.

مرا ببخش که نمی دانستم انسان ها آنقدر نسبت به خود جهول و ظلوم اند که قرن ها با یکدیگر جنگ خواهند داشت تا به آرامش برسند.

مرا ببخش که نمی دانستم انسان ها فراموش خواهند کرد برای چه به این باغ که اینک فراموشخانه ی آنها شده است ، فراخوانده شده اند. قرن ها می گذرد که آنها هنوز برای رسیدن به صلح با یکدیگر می جنگند. آنها آنقدر جاهل و نادان اند که خود را دشمن یکدیگر می پندارند و هدف از زنده بودن خود را فقط شکست یکدیگر می دانند. قرن هاست برای امنیت بیشتر و حفاظت خود از یکدیگر در کار اکتشاف و اختراع سلاح های جنگی اند. آنها از یاد برده اند که عمرشان کفاف این جنگ های طولانی را نخواهد داد تا به صلح و آرامش برسند. آنها دیگر به خاطر نخواهند آورد و نخواهند دانست که حتا اگر به صلح برسند چه برنامه ها و چه اهدافی برای زندگیِ صلح آمیز خود از ابتدا داشته اند. جنگ برای آنها عین زندگی شده است و زندگی نیز جنگ و دیگر هیچ. آنها پس از مرگشان نیز به دلیل جنگ هایی که در باغ و بهشت ارض داشته اند ، به جهنم می روند. آنها مرگ و حیات پس از مرگ را فراموش کرده اند.

.

وقتی پرنده ی کوچک لحظه ای ساکت شد تا پاسخ دخترک را بشنود ، احساس کردم پاهایم از شدت انجماد آنقدر سنگین شده است که نمی توانم انگشتان پاهایم را تکان بدهم. می خواستم بپرم و بر روی شانه ی دخترک بنشینم تا بتوانم کلمات او را بهتر بشنوم. کلماتی که حالا با هق هق گریه هایش به سختی شنیده می شد. همانطور که دخترک مرا بر روی انگشتان دستش نشانده بود و نگاهش را به چشم هایم دوخته بود ، شروع کردم به نوک زدن بر ناخن پاهایم و تکان دادن پرهایم تا کمی گرم شوم و بتوانم برای شنیدن حرف های دخترک بر روی شانه ی او بپرم.

.

.

آسیه خوئی (ایلیا) ـ 94/9/7

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،پرنده ی آبی
برچسب ها : دخترک ,پرنده ,یکدیگر ,کوچک ,انسان ,گردن ,دانستم انسان ,احساس کردم ,برای رسیدن ,آرامش برسند ,گردن سرخم

اطلاق (1)

:: اطلاق (1)

.
اندر حکایات مدرنیته ی پارسی آورده اند که :
در سرزمین پارسیان ، در بین شاعران آزاده ی آن دیار ، شاعره ای می زیست که از سوی اهل تمیز و اهل ادبِ بی غرض و بی مرض ؛ به نام "حُــرّه" ملقب شده بود.
در آن روزگاران ، سیستم فرهنگ و آموزش و پرورشِ(!) آن سامان ، طرح جایگزینی حروف الفبا را بجای اعداد بعنوان نمرات دریافتی دانش آموزان به مرحله ی اجرا رسانده بود. 
مِن باب مثال اگر محصلی دروس خود را خوب آموخته و دریافته بود ، توسط آموزگار او حرف "خ" بر پایین صفحه ی دفترش می نشست. 
اگر خیلی خوب آموخته بود ، حرف "خ" دو بار بصورت متصل نوشته می شد : خخ
اگر خیلی خیلی خوب آموخته بود ؛ خخخ
و اگر خیلی خیلی خیلی خوب ؛ "خخخخ" بعنوان بهترین نمره ی کلاس در پایین صفحات دفتر وی می نشست.
یکی از علت های این جایگزینی یعنی اطلاق حروف الفبا بجای اعداد (بعنوان نمرات دریافتیِ دانش آموزان) از همان بدو ورود آنان به مقطع ابتدایی این بود که ذهن شاگردان به پاداش ها ، جوایز و نمرات ارقامی و اعدادی انس نگیرد و (به قول مردمان روزگاران پیش از عصر "خخخخ") آموخته نشود. اساسا در پس پرده های آموزشی و پرورشی(!) هدف از آن اطلاق این بود که ذهن و هوش کودکان در سنین نوجوانی ، جوانی و بزرگسالی نتواند قادر به درک و فهم اعداد و ارقام نجومی به پیوست و انضمام بینهایت صفر باشد.
اما این جایگزینی نه تنها ثمره ای اینچنینی نداشت بلکه نتیجه ی معکوس و نامطلوب آن موجب شده بود تا دانش آموزان بر حسب تجربیات نقل شده از سوی اولیای خود به محض دریافت حروف بجای اعداد بعنوان نمره ، بلافاصله به آموزگار خود بگویند :
خانم اجازه !؟ عدد بده
آقا اجازه !؟ عدد بده
عدد بده ، عدد بده 
روایت است که همین جملات عدیده ی "عدد بده ، عدد بده" چنان ذهن خلق را در آن روزگاران احاطه کرده بود که به پرورش و آفرینش صاحبین و مومنینِ ترانه انجامید و نمراتی نجومی به کارنامه ی درخشان شان به تعداد و اِعداد آنها اطلاق نمود...
.

.
آسیه خوئی (ایلیا) ـ 94/7/6 دوشنبه 01:20 بامداد
.

.
... ادامه دارد

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،اطلاق (1)
برچسب ها : خیلی ,آموخته ,اطلاق ,اعداد ,بعنوان ,حروف ,خیلی خیلی ,دانش آموزان ,اعداد بعنوان ,بجای اعداد ,حروف الفبا ,بجای اعداد بعنوان ,اعداد بعنوان نمرات

عالم تجرید

:: عالم تجرید

.

وقتی ساکن عالَم تجرید باشی ، میان این دو موضوع اصلا تفاوت وچود ندارد.
اینکه روح تو به زیبایی و لطافت جسمت شده باشد یا جسمت به زیبایی و لطافت روحت شکل یافته باشد.
در هر صورت تو در مکان و زمانی حضور داری که جسم تو تمثال روح تو شده و روح تو دقیقا همانند جسم تو تمثل یافته است. 
حالا تو آنقدر زیبا شده ای که خداوند همانند سنجاقکی بر گونه ات می نشیند تا دوست داشتنی بودنت را به بوسه ای بر برگ گل صورتت نشان دهد.

 

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،عالم تجرید
برچسب ها :

پادشاهان

:: پادشاهان

.

بعضی پادشاهان بر دل و قلب مردمان حکومت می کنند. آنها حکیمان اند.

بعضی پادشاهان بر گوش مردمان حکومت می کنند. آنها پیغمبران اند.

بعضی پادشاهان بر چشم های مردمان حکومت می کنند. آنها عارفان اند.

بعضی پادشاهان بر زبان مردمان حکومت می کنند. آنها هنرمندان اند.

بعضی پادشاهان بر اندیشه و فکر مردمان حکومت می کنند. آنها فیلسوفان و روشنفکران اند.

بعضی پادشاهان بر روح مردمان حکومت می کنند. آنها شاعران اند.

بعضی پادشاهان بر جهان های ذهنی و عینی مردمان حکومت می کنند. آنها عالمان و دانشمندان اند.

بعضی پادشاهان بر روان مردمان حکومت می کنند. آنها روحانیان اند.

... و تنها یک پادشاه هست که بر تمامی پادشاهان حکومت می کند. آنها مردمان اند.

مردمانی که خداوند ، تمامی پادشاهان را به خدمت آنها گماشته است.

بنابراین

تو !

توئی که خود را حاکم بر قلب و گوش و چشم و زبان و روح و روان و جهان های ذهنی و عینی مردمان می دانی !

هرگز فراموش مکن که خدمتگزاری بیش نیستی.

فقط خدمتگزاری هستی در خدمت پادشاهِ پادشاهان.  

فقط خدمتگزاری هستی در خدمت حاکمِ تمامی حاکمان.  

هرگز فراموش مکن

فقط خدمتگزاری هستی در خدمت مردمان.

اگر رسم و آئین خدمتگزاران نمی دانی ،

جزئی از مردمان باش که این است پادشاهی.

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،پادشاهان
برچسب ها : پادشاهان ,مردمان ,حکومت ,بعضی ,خدمتگزاری ,خدمت ,بعضی پادشاهان ,کنند آنها ,مردمان حکومت ,خدمتگزاری هستی ,هرگز فراموش

کو ؟ کو ؟

:: کو ؟ کو ؟

.

یا سلیمان !
سال ها فاخته ای بودم 
نشسته بر کنگره ی قصرت 
قصری که بر چرخ پهلو می زد.

.

خواستی هدهدت باشم
پیغام رسان خبرهایی که 
دیوانِ بارگاهت از تو پنهان می کنند.

.

یا سلیمان !
این اجنّه بر تمام گستره ی مدائن
سایه انداخته اند.
سایه ی تو اما
تکیه بر عصایی چوبین داده است اینک.

.
زنده ای سلیمان ؟
با تو ام
می خواهم به اصل خویش بازگردم
می خواهم بر این کنگره های لرزان 
دوباره بخوانم : کو ؟ کو ؟
کو سلیمانی که من هدهدش بودم ؟
کو ؟ کو ؟

.
می خواهم هر صبح به آوازی حزین 
کوکو زنم
سوختگی از جگرت را 
بو زنم.

.

.

آسیه خوئی (ایلیا) ـ چهارشنبه 94/6/11

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،کو ؟ کو ؟
برچسب ها : خواهم ,سلیمان

باد صبــا

:: باد صبــا

.

بـانـو کـمـى بـخـنـد کـه نـقـاشـى ات کـنـم
فکرى به حال چهره ى خشخاشى ات کنم

الـگـوى صـورتـت شـده "نـقـش جهان" و مـن
آمـاده ام کـه نـقـشـــه اى از کـاشـى ات کنم

آبــى چـشــمـهـاى تــو هــمـرنـگ آسـمـــان
یــک بـوسـه نـذر صـــورت بـشّـاشى ات کنم

بـنـشـین کـمى هـمـاى سعـادت به بخت ما
صـــدهـا دعـا کـه مـال خـــدا بـاشى ات کنم

اى عـطـــر رازقــــى کـه مـرا مـست مى کنى
حیـف اسـت بـا گـلاب که سـمپاشى ات کنم

بـاد صـبـایی که جـهـان سـبـــــز مـی کـنـی 
بـانـو اجـــازه؟ اجـــازه که فـراشـی ات کـنـم

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،باد صبــا
برچسب ها :

تو کیستی ؟

:: تو کیستی ؟

.

تکرار خاطرات تو شعری مجسّم است
من هر چه می نویسم و می خوانمت کم است

.
تو کیستی ؟ پیامبری ؟ یا خدای عشق ؟
هر آیه از کلام تو چون وحی ملزم است

.
تردید در برابر چشمان تو خطاست
حکم نگاه های قشنگت مسلّم است

.
من می رسم به تو ولی شاید هنوز نه
آینده ای که در من و یک لحظه و دَم است.
.

.
(؟؟؟)

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،تو کیستی ؟
برچسب ها :

زندان ، پاسخ اندیشه نیست

:: زندان ، پاسخ اندیشه نیست

.

بررسی  یکی از اتهامات ناروایی که بر استاد محمد علی طاهری روا دانسته شده است :
اتهام به داشتن افکار ماتریالیستی !!؟

.

در بند دوم رأی ‫#‏دیوان_عالی_کشور‬ در خصوص حکم صادر شده در دادگاه بدوی محمدعلی طاهری می خوانیم: «ثانیاً : در مورد اتهاماتی که می تواند موجب تحقق و احراز عنوان افساد فی الارض شود از قبیل اجتماع و تبانی به قصد ارتکاب جرم علیه امنیت کشور از طریق عضویت در گروه چریک های فدایی خلق و ترور های انجام شده و تهدید افراد و نقش متهم در آنها، پرونده در دادسرا مفتوح اعلام شده و نتیجه نهائی آن معلوم نبوده و ضمیمه پرونده نشده است. »

اما این اتهام از کجا آمده؟ آن هم در مورد شخصی که بنا به شواهد و قرائن، نه دغدغه اش و نه رویکردش سیاسی بوده است و نه هیچ رد پایی از همکاری یا عضویت در سازمان چریک های فدایی خلق، در تاریخچه زندگی اش وجود دارد.
به گفته ‫#‏محمودعلیزاده_طباطبایی‬ در یکی از جلسات اولیه بازجویی، در مورد یکی از مباحث عرفان با عنوان« تضاد» از محمدعلی طاهری سوال شد.
وکیل پرونده می افزاید:« بازجو تحلیل کرده منظور او از تضاد،‫#‏تضاد_مارکسیستی‬ است، در صورتی که منظور ایشان اصلا چنین نبوده است.»
محمد علی طاهری در جلسه ای که با وکیل پرونده داشته با شنیدن این بخش باز از پرونده متعجب شده و از وکیل پرسیده: « چطور چنین اتهامی در پرونده من وارد شده در حالی که حتی یک برگ بازجویی هم در این مورد به دست من داده نشده چه برسد به سندی که برای ورود به پرونده وجود داشته باشد!»

.

محمدعلی طاهری در دفاعیاتش چه می گوید؟
محمد علی طاهری در بخشی از دفاعیات خود، با ذکر توضیح مختصری در این خصوص می نویسد: « در اینجا لازم به ذکر است داشتن افکار ‫#‏ماتریالیستی‬یکی از تهمت های ناروا بوده که در آخرین لحظات به آن اشاره شد که تصور میکنم این اتهام کذب به خاطر اشاره به ‫#‏تضاد‬ در دروس ‫#‏عرفان_حلقه‬ می باشد(ماده، ضدماده _ انرژی،ضد انرژی _ شعور، ضد شعور).
در حالیکه بحث در موضوع تضاد مختص ماتریالیست ها نبوده و به قدمت تاریخ سابقه دارد و همانطوریکه در سطور قبل اشاره شد در فلسفه اسلامی آمده که«تعرف الاَشیاء بِاضدادها – ظهور جمله اشیاء به ضد است و ....» و اینطور نیست که هر کس از تضاد صحبت کند، ماتریالیست است و ... خصوصا اینکه موضوعاتی مانند ماده_ضد ماده در زمره مباحث اثبات شده فیزیک مدرن است و موضوع انرژی_ضدانرژی نیز که برای اولین بار در دنیای فیزیک توسط اینجانب نظریه پردازی شده؛ هم اکنون در محافل علمی در دست تحقیق و بررسی میباشد.
در قرآن آمده:« ومن کُل شَئ خلقنا زوجین» که اشاره به همین موضوع علمی داردکه از هر چیزی زوج آفریدیم(حتی ذره را) که حاکی از ساخت عالم مادی از عوامل متضاد است و با توجه به آیات « وجعل الظلمات و النور».،« ونَبلُوکُم بِالشَّر والْخَیرِ فتْنَة » و...نتیجه گرفته میشود که عالم ناسوت، دو قطبی و عالم تضاد می باشد و این موضوع هیچ ارتباطی به تفکرات ماتریالیستی ندارد. »

.

نظر استاد ‫#‏مرتضی_مطهری‬ چیست ؟
استاد مرتضی مطهری در ‫#‏نقدی_بر_مارکسیسم‬ به تشریح اصل تضاد و انواع تعاریف آن می پردازد. وی منظور از «تضاد» در دیدگاه ماتریالیست را «تناقض» می داند: « فولکیه در صفحه 25 [راجع به مفهوم دیالکتیک در دوره ی جدید] می گوید: "با مقابله ی منطقی سروکار ندارد و اصل اجتماع ضدین مورد نظر نیست" .
در اینجا باید توضیح دهیم اینها به آنچه که ما «تناقض» می گوییم «ضدیت» می گویند. ما دو قضیه ای را متضاد می گوییم که از نظر موضوع و محمول واحد باشند و از نظر کمیت هم واحد، فقط اختلاف در کیف داشته باشند، مثل موجبه ی کلیه و سالبه ی کلیه؛ اینها را متضادین می گوییم. » (مجموعه آثار شهید مطهری . ج13، ص: 834)

آیت الله ‫#‏مطهری‬ در ادامه به این مطلب اشاره می کند که همه «تضاد» ها به معنای تضاد ماتریالیستی نیست و انواع دیگری از تضاد هم وجود دارد: « مطلب سوم که پایه ی حرف ‫#‏هگل‬ است و در کلمات هراکلیت بوده این است که: هر چیزی حاصل جمع اضداد است (که اصلا از باب تناقض بیرون می رود و مطلب دیگری پیش می آید) یعنی هر چیزی را که ما در نظر بگیریم محصول هماهنگی اشیاء متضاد است، درست به همان اصطلاحی که ما در «ضد» داریم؛ و این حرف از باب تناقض ما فاصله زیادی می گیرد و هیچ ربطی به مسأله ی امتناع اجتماع نقیضین ندارد. مثلاً به قول فولکیه یک آهنگ زیبا حاصل جمع مجموع آهنگهای متضاد است.
اینکه اشیاء (اشیاء وجودی) با هم تضاد دارند و از تضاد اینهاست که یک واحد کاملتر به وجود می آید، مسأله ی دیگری است و ربطی به باب تناقض و جمع ضدین ندارد و حرف درستی هم هست. (مجموعه آثار شهید مطهری . ج13، ص: 835)

وی با درست دانستن تعریف تضاد در اشیاء با این مفهوم که (مانند «ماده» و «ضد ماده») اثر هم را خنثی می کنند و با "یکی از ارکان عالم" خواندن آن، به بیان تفاوت این تضاد با تضاد ماتریالیستی می پردازد: « یک تضاد دیگر هست که تنها در لفظ با این تضاد شریک است و در معنی نهایت اختلاف را با هم دارند و هیچ فیلسوفی قائل به امتناع آن نیست، بلکه همه حکم به ضرورت وجود آن کرده اند. آن تضاد به معنای این است که دو شئ اثرهای مختلف دارند، مثل آب و آتش. آب و آتش دو شئ متضاد هستند، یعنی اگر به یکدیگر برسند اثر یکدیگر را خنثی می کنند. به این معنی، تضاد یکی از ارکان عالم است، که گفتیم این همان بحثی است که ما در باب شرور داریم؛ چون شرور از اعدام پیدا می شود و اغلب این اعدام ناشی از تضادهاست، مثل تضادی که سیل با باغ و تگرگ با میوه ی سر درخت دارد. به این معنی، تضاد یکی از ارکان نظام عالم است؛ یعنی اگر تضاد در عالم نمی بود حرکتی و تکاملی نبود. به این معنی است که گفته اند: «لو لا التضاد ما صحّ دوام الفیض عن المبدأ الجواد» . (مجموعه آثار شهید مطهری . ج13، ص: 837)

استاد مرتضی مطهری در خصوص این دیدگاه و تعریف از «تضاد» تصریح می کند: «پس این تضاد، یک اصل خیلی درستی هم هست و هیچ ربطی هم به اصل امتناع نقیضین یا ضدین به آن معنی که در منطق می گویند ندارد، و این تضادی که در باب عناصر می گویند، یعنی تزاحم نه جمع بین ضدین به آن معنی. خلاصه اینکه این حرف درست است. » (مجموعه آثار شهید مطهری . ج13، ص: 838)

.

تعریف «تضاد» در عرفان حلقه
مفهوم تضاد در عرفان حلقه یک مفهوم فیزیکی و در حوزه علم نوین است. این تضاد به عالم اشیاء مربوط است و محمدعلی طاهری در تعریف آن می نویسد: « خمیر مایه‌ی جهان دوقطبی که انسان در آن قرار دارد، همان دوقطبی بودن و تضاد است. خداوند دو شبکه‌ی مثبت و منفی را آفرید و انسان را در وضعیت انتخاب بین این دو شبکه قرار داد؛ در حالی که میل به این دو را نیز در وجود او نهاد تا بتواند به اختیار خود هر یک از این دو شبکه‌ی متضاد را انتخاب و به سوی آن حرکت کند: «فَأَلهَمَها فُجُورَها وَ تَقواها: سپس پلید کاری و پرهیزگاری‌اش را به او الهام کرد» (سوره‌ی شمس - آیه‌ی ۸).
این آزمایش بزرگی است که پختگی و کار آزمودگی به دنبال دارد و اگر نبود، هرگز در جهان هستی تجربه‌ای متعالی ایجاد نمی‌شد.
اما انسان فراموش می‌کند که در کجا قرار دارد و منظور از آفرینش این دنیای پر از تضاد چیست. دنیایی که در یک سوی آن، فساد، ظلم و بی‌عدالتی و ... و در سوی دیگرش، حق و عدالت، ایثار و فداکاری و ... در جریان است. » (بینش انسان ص28)

.

رابطه ی جانِ متهم با گمانه زنی بازجو
با این بررسی ساده در می یابیم پرونده یکی از اتهامات محمدعلی طاهری تنها به واسطه گمانه زنی یکی از بازجوهای پرونده، مفتوح باقی مانده است. بازجویی که درک درستی از مفهوم «تضاد» در عرفان حلقه نداشته و یا نخواسته که به فهم درستی از آن برسد.
با اینکه این گمانه زنی پس از 5 سال تحقیق هنوز استدلال قانونی یا عقلی را به دنبال ندارد و هیچ سندی مبنی بر اتهام «عضویت در گروه چریک های فدایی خلق» نیز بدست نیامده است، این اتهام به صرف برداشت اشتباه بازجو پرونده همچنان مفتوح است.

.

نظر شما در مورد برخوردهای غیرقانونی با محمدعلی طاهری چیست ؟

.

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،زندان ، پاسخ اندیشه نیست
برچسب ها : تضاد ,پرونده ,طاهری ,عالم ,مطهری ,وجود ,محمدعلی طاهری ,شهید مطهری ,مطهری ج13، ,مجموعه آثار ,آثار شهید

" یکی" بود ، یکی نبود (2)

:: " یکی" بود ، یکی نبود (2)

.
بعد از یک هفته کشتار بره ها و گوسفندان توسط گرگ ها ، یکی از تصمیم های مردان ده ، مراقبت از تنها بره ی باقیمانده بود. بره ای که مال پسرک بود. تنها فرزند مرد کارگری که سه سال پیش به خاطر عدم توانایی در تأمین معاش زن و فرزندش به شهر کوچ کرده بود. 
مرد کارگر تنها کاری که در شهر از عهده ی انجام آن برمیآمد کفاشی بود. او نزدیک مدرسه ی راهنمایی شهرزاد ، کنار دیوار پیاده رو ، بساط کفاشی داشت. کفش های مردم را واکس می زد و تعمیر می کرد. 
مدرسه ی شهرزاد مدرسه ای بود که من و زهرا کاظمی از سال 56 تا سال 58 در آنجا در دوره ی سه ساله ی مقطع راهنمایی تحصیل می کردیم. البته باید بگویم همکلاسی من یعنی زهرا کاظمی ، با آن زهرا کاظمی ، خبرنگار معروفی که نام دیگر او زیبا بود ، فقط تشابه اسمی داشت.
زهرا (زیبا) کاظمی (۱۹۴۸ - ۱۱ ژوئیه ۲۰۰۳) خبرنگار کانادایی - ایرانی تبار بود که در مسافرتی کاری و حرفه‌ای به قصد تهیه گزارش در ایران ، هنگام نا آرامی‌ها و اعتراضات دانشجویی ، به جرم عکس‌ برداری حین تجمع برخی از خانواده‌های زندانیان در مقابل زندان اوین ، بازداشت و در زندان کشته شده بود. زهرا کاظمی در حالی که مدت ۱۸ روز در بازداشت به سر می‌برد ، در ۲۰ تیر به دلایلی که مورد دعاوی زیادی بوده ، می‌میرد. مقامات دادستانی دلیل مرگ را غش و برخورد سر خانم کاظمی با زمین و یا برخورد جسم سخت با سر او و نهایتاً ضربه مغزی اعلام کرده بودند.
همان سال یعنی سال 82 وقتی خبر کشته شدن این خبرنگار را شنیدم خیلی تحقیق کردم تا مطمئن شوم که آیا او همان همکلاسی من است یا نه. وقتی متوجه تاریخ تولد او شدم دیدم تفاوت سنی او با من و زهرا حدود 17 سال است. 
پس از تحقیقاتم غزل "شلاق" را برای زیبا سرودم و در اکثر مجامع و فرهنگسراهای تهران خواندم. البته در مجموعه شعر دومم هم به چاپ رسید :

.

بیا با ردیفی از این ترکه های مردّف به زنجیر شلاق
ببر هر چه شلاق بر دست شلاق بازانشان زیر شلاق
.
بگو تا به کِی از کمر تا به سر ، ضربه از تازیان می شماریم ؟
ببین ضربه مغزیِ این قاصدک ها به پروازِ دلگیر شلاق !
.
اگر ماه را در تخیل و انگارِ خود روی شب می نشانیم
چه کس پایه ی صندلی می کشد ؟ بی گمان هست تقصیر شلاق
.
بیا واقعا نردبانی سرافراز تا آسمان ، پایه سازیم 
و بر هم بزن رقصِ افعیِ پر پیچ و خم های تقدیر شلاق
.
خیالی توهم برانگیز در سر به سرهای ما پرورانده ست
و از آیه های پر از نور ، شب را نشانده به تفسیر شلاق
.
اگر اعتراضی شوی بر زبان های پر نیشِ هر تازیانه
دلیل آورَد آیه ی اول از نور ، این شیخ ، این پیر شلاق !!
.
تو گفتی که در شعر ، از عشق باید بگویم. مگر این تقدس ـ
ـ به زنجیرِ تکفیر ، پایش نبستند ؟ شد پای درگیر شلاق !!
.
ببین در همین چند حرفش به عین و دو چشمش سیاهی فرو شد
عصای "الف لامِ" برعکس ، در چار حرفِ جهـــــانگیـــــر شلاق

.
* * *

.
و اینک زنی داده عادت کمر بر سه صد دفعه برداشتن از ـ
ـ زمین ، آن کتابی که زیر بغل هایتان بود تزویر شلاق
.
تخیل در این بیت ها ، خالی از هر خیالِ مدرنِ پَساپُست
به پُست اش فقط حلقه ای فیلم خورده ست ، با پنج تصویر شلاق
.
و من هیچ باور ندارم که صورت به هنگامه ی سرخِ سیلی
بگردانی از روی عشق ای مسیحای عاشق به شمشیرِ شلاق
.
22 مرداد 82 ـ دفتر دوم از مجموعه شعر "ایلیا" ـ صفحه 121
.
و اما من با آن همکلاسی ام که با زیبا فقط تشابه اسمی داشت ، تنها سه سالِ دوره ی راهنمایی را با هم در یک مدرسه و در یک کلاس بودیم. هر وقت می خواستیم با هم در باره ی شاه و خمینی حرف بزنیم ، آنها را با اسم مستعاری که خودمان برای شان انتخاب کرده بودیم ، نام می بردیم.
برای شاه نام سنگ سیاه را برگزیدیم و برای خمینی نام سنگ سفید. یادم است که در باره ی انتخاب رنگ ها دلیل واضحی داشتیم اما اصلا یادم نیست چرا اسم هر دو تای آنها را سنگ گذاشته بودیم. 
اعلامیه هایمان را خودمان می نوشتیم. با متن هایی به قلم خودمان. نوشته هایی فقط در حد یکی دو جمله. مثل :
" جهان ، فاسد شده است ای انسان ! "
" زمین همچون لاشه ی کرم خورده ای ست در چنگال کرکسان. "
از سال 59 که برای ما آغاز تحصیلات دبیرستانی بود ، دیگر هرگز زهرا کاظمی را ندیدم. فکر می کنم او به دبیرستان دیگری غیر از دبیرستان 22 بهمن که من در آنجا ثبت نام کرده بودم ؛ رفته بود. گرچه ارتباط ما فقط در حد دیدارهایمان در مدرسه ی راهنمایی نبود و گاهی من به خانه ی آنها می رفتم و با هم ریاضی کار می کردیم اما بعد از آخرین تابستانِ دوره ی راهنمایی ، آدرس خانه ی آنها تغییر کرده بود و دیگر خبری از او نمی توانستم داشته باشم.
.


... ادامه دارد

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،" یکی" بود ، یکی نبود (2)
برچسب ها : شلاق ,زهرا ,کاظمی ,راهنمایی ,کرده ,مدرسه ,زهرا کاظمی ,اسمی داشت ,باید بگویم ,تشابه اسمی

شهر خدا

:: شهر خدا

.. «« حالِ قَرَن »» ..

.

فرهادمان همزاد پنداری کند با داستانِ "خسروشیرین"
ثبت است بر لوحِ جبین ، آوازهای تیشه از ایّام دیرین !

.

شیرین همان کوه است جانا ! سخت تر بر او بزن هر تیشه ات را
تا حکمت از هر ضربه ات جوشد چنان رودی که دارد طعمِ شیرین

.

این است حُکم خسرَوی ، آن خسروی خوبان ، خدای پادشاهان
رودی بساز از کوهِ خود تا قصر ایشان  _ خالقِ جامِ جهان بین _ 

.

کو آن بیانی که از آن در غُلغُل آید چشمه های شیر ؟ کو ؟ کو ؟
بر روی منبر ، این همه ناز و کرشمه !! ؛ شاهدانِ خسته _ غمگین

.

من ترک این مشکات روشن از صبوحی ، در ضمیرم نیست هرگز
احوال ما را از قَرَن تا شهر او هرگز نیابی بهتر از این

.

هر کس از این پس ، زخم ها خواهد زند با زخمه اش بر ساز و بارم
این تار ، پودش نیست ، خطّی نگسلم از هفت خطّ جامِ سیمین

.

دیگر نخوانیدم که من در انتظارم بار دیگر تر کند لب
قالب تهی سازم چنان جامی که می نوشد به صبحم طرفة العین

.

آسیه خوئی (ایلیا) ـ 1391

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،شهر خدا
برچسب ها :

چگونه موهایم را ببافم ؟

:: چگونه موهایم را ببافم ؟

چگونه موهایم را ببافم ؟

وقتی هر بند آن ،

وقتی بندبندِ آن ،

مرا به یاد سلول های انفرادی می اندازد !

سلول های عاشقانی که یک روز

با سرانگشتان خود

بند گیسوانم را

از ریسمان های سست عدالت گشودند !

.

.

آسیه خوئی (ایلیا) ـ پنجشنبه 94/5/8

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،چگونه موهایم را ببافم ؟
برچسب ها : چگونه موهایم

رنگین کمان عاشقی

:: رنگین کمان عاشقی

.
.. «« منشور اشک های ما »» ..
.
جانت هزاران پاره است ، هر پاره در جان کسی
هر تکّه اش آیینه ای ، تصویر عیسا نفسی
.
مُهر بنی آدم زدند ، شیطانکان جن زده
بر دفتر تزویر خود ، با جوهری از ناکثی
.
یک کوه سنگی شد به پا ، بر سرزمین قلب تو
چون اهرمن زانو زد و افتاد پای تو بسی
.
پرتاب جهل و کینه ها ، با سنگ های واژگان
جزر و مد دریاست این ، وقتی به ماه می رسی
.
حشّاشیان مِی زده ، ساقی پرست میکده
بر وسعت دریایی ات ، چون خار و خاشاک و خسی
.
هرگز مباد این بوسه ها (!) ، این هُرم لب های دعا
مات و مِه آگین ات کند ، مرآت من ! ای اطلسی !
.
خورشید را بر قطره ها ، بر کهکشان ذرّه ها
از هر طرف تابیدن است ، از چارسو ، بالا ، پسی
.
رنگین کمان عاشقی ! منشور اشک های ما !
در پرتو انوار او ، پیمان پاک و اقدسی
.
آسیه خوئی ـ مرداد 74
.
.
منبع : ویرگول ، سرِ خط ،رنگین کمان عاشقی
برچسب ها : کمان عاشقی ,رنگین کمان

خاتمی بی رنگ

:: خاتمی بی رنگ

تصویر سید حسن خمینی و سید محمد خاتمی در کنار یکدیگر 

مراسم درگذشت والده ی آقای محمد جواد ظریف (وزیر چیره دست امور خارجه)

.

حالا
شما شانه های تان را آورده اید
و ما وقتی آنها را با هم جمع می کنیم
هیچ واژه ای نمی یابیم
بر مساوات کلمه ی "بی پیرایگی".
.
بی هیچ پیراستنی آقا !
بر روی صورت تان
لبخند شما نوشته شده است.
لبخندی که قرن هاست
منتظر خواندن آنیم.

.

حالا شما شانه های تان را آورده اید
برای کوه هایی به سنگینیِ تُنِ فاعلاتُن
در خاتمه ی صحرایی از سنگلاخ ها
وقتی انگشتان ما
با بی رنگ ترین خاتم
به تمامی اسیاد دستان شما
ختم می شود.
.
.
آسیه خوئی (ایلیا) ـ 20/شهــــریور/1376 ـ کتاب "آرشه های گیسو" ـ ص 45

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،خاتمی بی رنگ
برچسب ها :

" یکی" بود ، یکی نبود (3)

:: " یکی" بود ، یکی نبود (3)

.
پدرم تابستانِ هر سال ، در تعطیلات مدارس ، مرا با خود از شهرمان به روستای پدری اش می برد تا ضمن اینکه به مزارع و دام های خود رسیدگی می کند من هم بتوانم از هوا و فضای بکر و سالم ده و زمین های زراعی که به دست دهقان هایش سپرده بود ، نهایت استفاده را ببرم.
زمین های زراعی پدرم آنطرف کال در مسیله به فاصله ی ده ها کیلومتر از خانه ی روستائی مان قرار داشت. 
بعد از چند کیلومتر که از محدوده ی ده خارج می شدیم به رودخانه ای بسیار بزرگ و عمیق می رسیدیم که در عمق دره ای وسیع قرار داشت. مردم آبادی ها و روستای ما به کل این صحنه ی زیبا می گفتند کال. کال از نظر آنها به جایی گفته می شد که در عمقی بسیار پایین تر از سطح زمین قرار داشت. مثل کاریز. جایی که از میان آن ، آبی فراوان گذر دارد. 
طی کردن حدفاصل بین ده و زمین های زراعی پدرم که در منطقه ای هموار بنام مسیله واقع شده بود ، یکی از فراموش نشدنی ترین خاطرات زیبا و شاعرانه ی دوران کودکی و نوجوانی من است. ما و عده ای که هر بار این مسیر را با هم می پیمودیم حدود 10 الی 15 نفر بودیم. من و پدرم و دهقان ها که شامل زنان و مردان روستایی بود. گاهی زنان ، کودکان شیرخواره و خردسال خود را نیز به همراه می آوردند. 
صبح زود قبل از طلوع خورشید ، الاغ ها و استرها را از طویله بیرون می آوردیم. آذوقه ، بارها و وسایل مورد نیازمان را بر پشت الاغ ها با تسمه ای که از زیر شکمشان رد می شد می بستیم و یا داخل خورجینِ آنها قرار می دادیم. هر استر و الاغ برای یک نفر و یا حداکثر همراه با کودکی خردسال بیشتر جا نداشت. من بیشتر مسیر را پیاده می رفتم. چون چندین بار از پشت استر خود به زمین پرت شده بودم. این عادت الاغ و استرهاست که هر وقت به بوته ی گلی و یا به بته ی سرسبزی در سر راه خود می رسیدند ناگهان سر خود را خم می کردند و می ایستادند تا آن گل یا گیاه سرسبز را بخورند. زینی که بر پشت آنها قرار داشت مانند زین اسب ها نبود که در قسمت جلو و انتهای آن ، برآمدگی محکمی داشته باشد تا بتوان جای مطمئنی برای نشستن بر پشت آنها در اختیار داشت. بنابراین وقتی ناگهان سر خم می کردند تا گلی و یا بوته ای را بخورند ، من بی اختیار از روی گردن آنها سُر می خوردم و از روی سرشان به زمین پرت می شدم.
وقتی به رودخانه ی درون کال می رسیدیم همه ی روستائیان از پشت چهارپایان پایین می آمدند. افسار آنها را محکم در دست می گرفتند و همه با هم از میان رودخانه عبور می کردیم. عبور از رودخانه زیباترین ، هیجان انگیزترین و جذاب ترین بخش مسیر طولانی ما بود. 
سطح آب به شانه های من می رسید. آب رودخانه همیشه گل آلود بود و شدت آن به قدری زیاد بود که اگر مثلا افسار استرها و الاغ ها را رها می کردیم ، آب ، آنها را با خود می بُرد. با این وجود من هیچوقت راضی نمی شدم که بر شانه های پدرم بنشینم تا به آن سوی رود برسیم. همگی دست یکدیگر را می گرفتیم و با هم از میان رودخانه می گذشتیم.
هنگام عبور از عرض طولانی و عمیق آب که همیشه دست یکی دو نفر از دست های دیگران جدا می شد و همه در تلاش و تکاپو برمیآمدند تا یکدیگر را از عمق آب بیرون بیاورند و دوباره دست در دست یکدیگر به مسیر خود ادامه دهند ؛ قهقهه و خنده های شادیِ زن و مرد و دختر و پسر بود که تمام فضای داخل دره را پر می کرد و زیباترین و رؤیایی ترین خاطرات کودکی ام را شکل می داد.
.
سی و چهار سالِ پیش یعنی سال 60 ، تقریباً اواخر خرداد بود که یکی از افراد ده به شهر آمد و به پدرم خبر داد که قسمتی از دیوار یکی از اتاق های خانه ی روستائی مان که قبلاً ترک برداشته بود ، فرو ریخته است. من با اینکه فواصل زمانیِ مابینِ امتحانات نهائیِ خرداد ماهم کوتاه بود ، با اصرار زیاد از پدرم خواستم که مرا هم به همراه خود به ده ببرد. اما وقتی حادثه ی حمله ی گرگ غول پیکر و گلّه اش به روستا یک هفته طول کشید ، من و پدرم مجبور شدیم تا ده روز در روستا بمانیم. 
.


... ادامه دارد

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،" یکی" بود ، یکی نبود (3)
برچسب ها : پدرم ,رودخانه ,زمین ,الاغ ,مسیر ,یکدیگر ,قرار داشت ,میان رودخانه ,آنها قرار ,ترین خاطرات ,زراعی پدرم

از تو چه مانده است پدر ؟!

:: از تو چه مانده است پدر ؟!

.

از نامِ خانوادگی ات پرت می شوم
در بی علاقگی به تمام نشانه ها
از آبروی جمع شده توی دست هات
تا گریه های مخفی من روی شانه ها
در من بزرگ می شد و در من ادامه داشت ...
فحشی که خورده بود به دیوار خانه ها
لبخند می زنند به یک جسم آهنی
توی دل مچاله ی من ، بچّه گانه ها !!!
---
بازی شروع بوده شده بود ، از عدم
تزریق خونِ مرده به یک نسلِ بی پدر
سرهای متّصل به هم از گوش/ تا به گوش
معطوف به اراده ی جمعی ، نفر نفر
با ارتباط ساختگی ، در کنار هم !
در واقعیّتی ابدی ، دووور و دووورتر !
دنبال حفظ زندگی سال خورده با
احساس های نادرِ در معرضِ خطر
---
در من جنون گرفته کسی مشت می زند
دیوارهای نازک و سرد اتاق را
این بچه را بگیر و ببر از درون من
انداخته به زندگی ام اتفاق را
چسبیده گونه های یخم روی پنجره
چسبانده پشت شیشه دو تا دست داغ را
رگ می زنم ... و می بُرم از اتصال ها
پر می دهم به آخر دنیا کلاغ را
---
از تو چه مانده است پدر؟ عکس روی عکس
یک سنگ قبر کهنه ، سرِ بی قراری ام
یک جفت چشم خیره به چی ! توی صورتم
که سال هاست از شب ِ ماتش فراری ام
هی پرت می شوم به همین گوشه از اتاق
هی فکرِ دوست داری و شاید... نداری ام
از من چه مانده ؟ زندگی ام را ببین ! بگو !
جز اینکه باز ، «فاطمه ی اختصاری» ام ...
---

.

.

 

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،از تو چه مانده است پدر ؟!
برچسب ها : مانده ,زندگی

اتفاقِ بال ها

:: اتفاقِ بال ها

.

جاری شدی بی زمزمه 
چون خواهشی بی وسوسه ، در متن من
پیدا شدی بی دغدغه 
چون تابشی بی شعشعه ، در بطن من

یک گوشه از چشمان من 
بر کوچه ی مهراوه ات ، اغماض شد 
صد جرعه از باران تو 
بر شاخه ی خشکیده ام ، اعجاز شد

یک "دم" دمید جبریلِ تو 
در سینه ام ، بر مریمِ پیشینه ام
تا شد پدید عیسای تو 
در پیکرم ، در پیکر دیرینه ام

بی "تا" شدم ، "یکتا" شده ! 
"بیتا"ی من همتا شده ، همتای تو
من "لا" شدم ، "الّا" شده ! 
"الّا"ی من لیلا شده ، لیلای تو

با مهر تو 
شهریورِ شیرازی ام 
شیرازه ی میخانه ام.
با عهد تو ـ پیمانه ی میثاق تو ـ 
میثاق یک پیمانه ام

یک اتحاد ، یک اتفاق
چون اتفاقِ بال ها در اوجِ ما ،
فرجامِ یک آغاز شد
آغازِ بی فرجام ما ، آغاز شد

یک اتصال ، یک اشتراک
چون اشتراک قطره ها در موجِ ما ،
انجام یک آواز شد
آوازِ سرانجامِ ما ، آواز شد
.
.
آسیه خوئی
.
.
منبع : ویرگول ، سرِ خط ،اتفاقِ بال ها
برچسب ها :

ﺟﻮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ جوانمرگ

:: ﺟﻮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ جوانمرگ

.

ﺑﯿﺎ ﺑﻪ ﻣﺎﺗﻢ ﻧﺴﻞ ﺑﻬﺎﺭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯿﻢ
ﺑﻪ ﺳﻮﮒ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎ ﺯﺍﺭ ﺯﺍﺭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯿﻢ

ﺟﻮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ جوانمرگ ﺭﺍ ﺑﻨﺎﻡ ﺷﻬﯿﺪ ـ
ﺷﻬﯿﺪ ﺑﯽ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺑﯽ ﻣﺰﺍﺭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯿﻢ

ﺳﭙﺎﻩِ ﺑﺎﺩ ﮐﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﺷﮑﻮﻓﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﮑُﺸﺖ
ﻗﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﺑﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯿﻢ؟

ﺩﻣﯽ ﺑﻪ ﺷﺎﺧﻪ ی ﺳﺮﻭﯼ ﮐﻪ ﺳﻮﺧﺖ ﺻﺎﻋﻘﻪ ﺍﺵ
ﺩﻣﯽ ﺑﻪ ﺯﺧﻢ ﺗﻦ ﯾﮏ ﭼﻨﺎﺭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯿﻢ

ﺑﯿﺎ ﮐﻪ ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﻏﺮﻕ ﻣﻮﺟﻪ ی ﺧﻮﻥ ﺭﺍ
ﭼﻮ ﺩﺍﻧﻪ ﺩﺍﻧﻪ ی ﺳﺮﺥ ﺍﻧﺎﺭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯿﻢ

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺷﺎﺩ ﻧﺸﺴﺖ ﺍﺯ ﻗﺒﯿﻠﻪ ی ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑﻪ ﻫﺮ ﺩﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻮَﺩ ﺩﺍﻏﺪﺍﺭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯿﻢ



"ﺟﻤﺎﻝ ﺍﻟﺪﯾﻦ ﺟﯿﺤﻮن"

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،ﺟﻮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ جوانمرگ
برچسب ها : ﮔﺮﯾﻪ

آبی رنگ آرامش

:: آبی رنگ آرامش

.

من می شنوم رنگ صـــدا را آبی
آهنـــگِ تـرِ تــرانـــه هـــا را آبـی
در موجِ بنفشِ عطرِ گل می بینم
موسیقــی لبخنــد خــــدا را آبی
.
پیروزی اراده ی مردم برای رسیدن به زمانِ جاودانگی و انتشار عطر ، رنگ ، صدا و لبخند خداوند ؛

بر ملت غیور ایران زمین مبارک باد.

..

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،آبی رنگ آرامش
برچسب ها :

اِشکِلَک (5)

:: اِشکِلَک (5)

.

سه یا چهار شب پیش ، خبری کوتاه مابین پخش اخبار از تلویزیون ایران شنیدم مبنی بر اینکه : 
نماینده ای از تریبون خود در مجلس شورای اسلامی اعلام کرد :
" برای تأدیب فلانی ( اسم شخص نامبرده مهم نیست ) باید پرونده ای به زیر بغلش بدهیم و او را با پرونده اش به زیر دست قاضی محمد مقیسه ای بفرستیم." 
.
همین جملات بالا که در گیومه قرار دارد و متأسفانه آشکارا و با گستاخی تمام از زبان یک نماینده ـ آنهم نماینده ای در مجلس شورای اسلامی ـ بیان شده است ، کفایت می کند برای شناخت تمام مسائل جاری و حاکم بر اوضاع ماضی و حال ایران و برای شناخت تمام افرادی که تاکنون مسئولیت و اشتراک مساعی در ساری بودن و جریان داشتنِ اوضاع بغرنج سیاسی و اجتماعی ایران داشته و دارند. 
به خصوص و صد البته اگر شخص مورد رجوع قرار داده شده توسط نماینده ی محترم مجلس را بشناسید : قاضی "محمد مقیسه ای (ناصریان)".
تنها قاضی فروتن و متواضعی که چون فقط محض رضای خداوند خدمت می کنند ، هرگز هیچ تصویر و هیچ عکسی از ایشان نخواهید یافت. (!!)
تنها قاضی خداجو و حق جویی که از ایشان در هیچ جا ـ به خصوص از سال 1360 به بعد که به تهران انتقال یافته اند ـ حتا یک عکس سلفی هم نمی توانید بیابید. (!!) :

.
http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-23032.html
.
http://www.iranglobal.info/node/37269
.
https://fa.wikipedia.org/…/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%… 

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،اِشکِلَک (5)
برچسب ها : قاضی ,نماینده ,تمام ,مجلس ,شناخت تمام ,تنها قاضی ,برای شناخت ,محمد مقیسه ,شورای اسلامی ,مجلس شورای اسلامی

گل نیلوفر تبریز

:: گل نیلوفر تبریز

سپیدارانِ شهر تبریز

دو چشــــم سبــــزِ شورانگیز باشی

گـــل نیـــلوفــــر تبــــریـــــز بـــاشــی

بیــــا و جرعــه ای بر خاک من بـاش

که گفت از مِی چنین لبریز باشی ؟

(تضمینی از یک دوبیتی)

.

من و مینای قشنگم میان تبریزی ها (سپیداران شهر تبریز). 
در سفر سه روزه ای که برای جشن ازدواج برادرزاده ام به تبریز داشتیم توفیق دیدن روی زیبایش را یافتم که به زیبایی روح و قلمش بود.
یکی از بهترین دوستانم که بعد از چند سال مکاتبه و مکالمه ، موفق به دیدار یکدیگر شدیم. 
همیشه اولین دیدار پس از چندین سال دوری ، از شیرین ترین و کمیاب ترین لحظات عمر آدمی ست که تو گویی به شکل ابدیتی بی مانند در باقی عمرت به زمان می نشیند.
تعویض تصویر به درخواست مینا و حذف بخش راست و چپ تصویر اصلی ، باز هم کار میناست. 
اصلا میناکاری انگار کار اصلی همه ی میناهاست.

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،گل نیلوفر تبریز
برچسب ها : تبریز

دیگر انسانـــی نخواهد بود قربانــی بس است

:: دیگر انسانـــی نخواهد بود قربانــی بس است

.

کبریای توبــه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهر خانه ی خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبرو داری کــن ای زاهد! مسلمانی بس است

خلـق دل سنگ اند و من آیینه با خود می برم
بشکنیدم دوستان! دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعـبیر خــواب مصـــریان دلســـرد شد
هفتصد سال است می بارد! فراوانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم
دیگر انسانـــی نخواهد بود قربانــی بس است

بـــر سر خوان تـــو تنــــها کــــفر نعمت مــــی کنیــم
سفره ات را جمع کن ای عشق! مهمانی بس است

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،دیگر انسانـــی نخواهد بود قربانــی بس است
برچسب ها : انسانـــی نخواهد

غزلی قافیه اش دوست ، ردیف اش باران

:: غزلی قافیه اش دوست ، ردیف اش باران

Devon, England

.

.. «« غزلی قافیه اش دوست ، ردیف اش باران »» ..

.

"ابر به دوش" آمـده از جانب دوست ، باران
عطر بهار از چمدان اش چه نکوست ، باران

.

آمــــده تــا گــرد و غبــــار از دلتـــان بشــوید
جانِ شما .. جانِ شما .. مزرعِ اوست ، باران

.

گوش کن ای تشنه ی شعر تَـر و پُـر ترنّــم !
در نَفَس اش از نفحاتِ حق و هوست ، باران

.

سیــرت نیکـــو نـه بـه حُســـن است و جمـــال ، آری
زاده ی دریاست _ چه خوش سیرت و روست _ باران

.

یــار سمــاواتی تــان دلبـــر آسمــان هاست
گرچه مسافرکده اش کوچه و کوست ، باران

.

در هــوس خویـش نشـانده گل نستــــرن را
صد گل و صد باغِ هوا ... عنبرِ بوست ، باران

.

شیفته ام ، شیفته ی هر چه که نیست باشم !
در عــــدم از جــانِ من افتــاده بـه پوست ، باران.

.

.

آسیه خوئی (ایلیا) ـ 94/5/12 ـ دوشنبه 03:30 بامداد

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،غزلی قافیه اش دوست ، ردیف اش باران
برچسب ها : باران ,دوست ,غزلی قافیه

جبریلِ من !

:: جبریلِ من !

دیگر سئوالی از تو ندارم ، سَحَر تمام شد

هر چند جعد موی تو سِحری تمام و دام شد

 

یکصد هزار بیت به زلفین تو خراب شد
یکصد هزار آیه که نازل نشد ، حرام شد

 

یکصد هزار و بیست پیمبر قیام کرد و رفت
یکصد هزار و بیست سخن ، ختمِ بی کلام شد

 

گفتی بخوان به نام خدایی که عشق نام اوست
گفتم که عشق رونقِ بازار ننگ و نام شد

 

وقتی که شعر ، مسلخ شاعر شود گناه چیست ؟ 
جبریلِ من اگر خودِ شیطان شد و امام شد !

 

جادوی گیسوان تو تعقید محکمی نداشت
صد قصه ی روان  سَرِ این ماجرا درام شد

 

دعوت نکن ، نخوان وَ نگو عشق هست ، سیب هست ...
وقتی که عشق ، مضحکه ی هر چه خاص و عام شد !!


.

آسیه خوئی (ایلیا) ـ 94/8/18 ـ دوشنبه 03:8 بامداد

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،جبریلِ من !
برچسب ها : هزار ,یکصد ,یکصد هزار

ماهیِ چشم

:: ماهیِ چشم

.. «« ماهیِ چشم »» ..

.

دوباره از آمدنت هیچ خبر نیست وُ ماه واقعاً می گیرد
دوباره آبان شد وُ در شانزدهم روز ، پگاه واقعاً می گیرد

.

به ماهِ شهریورِ پُر مِهر ، تو گفتی که به مهر واقعاً می آیی
ببین دو ماه از پَسِ هم رفت وَ این چشم وُ نگاه واقعاً می گیرد

.

دو ماهی از چشمه ی این چشم پریده ست وَ نور می خورد ، می میرد
به ماه انگار پریده ست ، دلش گاه به گاه واقعاً می گیرد

.

به شیخ گفتم که چراغش به ملائک بدهد در آسمان ها گردند !
فرشته ای گم شده آیا که در اینجا سرِ راه واقعاً می گیرد ؟!

.

در این زمان یافته شد آنکه که او در ملکوت هم نه پیدا می دید
و آسمان آه کشد _ آه ، خدایا نه _ که آه واقعاً می گیرد

.

چقدر این خاک به درد آمده از نیمه ی شب دلش به تب می لرزد
زمین به سر ، چادرِ شب دید وَ از رنگ سیاه واقعاً می گیرد

.

بمیر ای فطرتِ شب ، ای ددِ پنهان شده در ردای هر اهریمن
فرشته خویی به زمین ، قلب بلورش به گناه واقعاً می گیرد

.

مگر مسیحا شده این قلب که از فرط حضور دائماً بشکافد ،
ورای پیراهنِ عریان شده اش ، پشت و پناه واقعاً می گیرد ؟

.

.

آسیه خوئی (ایلیا) ـ 28/مهـــــر/82 ـ کتاب ایلیا ، صفحه ی 124

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،ماهیِ چشم
برچسب ها : واقعاً ,گیرد

شاید قِران بعدی خورشید برنگردد

:: شاید قِران بعدی خورشید برنگردد

.
راه نظر نبستی ، دیشب خیال شبرو از راه دیگر آمد
آمد نشست در بر ، در سوره های چشم ات بی آیه  ازبَر  آمد
.
گفت ای صبور چشم ام ! افطار کن ، سحر شد ؛ این نرگس ، این دو زیتون
خرما ، پیاله ای چای ، ظرفی عسل ... به دورش لب های پَرپَر آمد
.
ماهی که از سرِ تو ، هنگام خوشه چیدن ، دزدید هر کلاهت
امشب به یک پیاله ، از تن کـَنَد قبا را ، گوید غم ات سرآمد
.
*  *  *
.
هَش دار ای برهنه ! شاید قِران بعدی خورشید برنگردد
پیراهن سفیدی از تو به جا بماند در هر گذر ، هر آمد
.
.
آسیه خوئی (ایلیا)

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،شاید قِران بعدی خورشید برنگردد
برچسب ها : بعدی خورشید ,قِران بعدی ,شاید قِران

دانه های شب نمای سبحه ی مادربزرگ

:: دانه های شب نمای سبحه ی مادربزرگ

.

باید به چراغ های درخت زیتون بگوییم 
بر بالاترین شاخه ها
مشکاتی بسازند
و تمرین های خود را دوباره آغاز کنند.
گوهر شبچراغ
برگی از گل های صدبرگ بپوشد
و تمرین های خود را دوباره آغاز کند.
هر ستاره 
بر دامنه ی پر چین و سیاه آسمان
چشم بگذارد
و تمرین های خود را دوباره آغاز کند.
ماه در قفای چادر سیاهش
از شب رو بگیرد
و تمرین های خود را دوباره آغاز کند.
خورشید خانم 
در پشت کوه های سیاه پنهان شود
و تمرین های خود را دوباره آغاز کند.
.
.
.
هر که اندک فروغی
در دل خود دارد
تمرین های خود را از سر می گیرد
تا تو باز هم لبخند بزنی ،
بانو جان !
لبخندی که هر روز و هر شب
همه آن را تمرین می کنند :
ماه و خورشید خانم
ستاره ها و گل های صدبرگ
گوهر شبچراغ و چراغ های زیتون
و حتی کرم های شب تاب و 
دانه های شب نمای سبحه ی مادربزرگ.

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،دانه های شب نمای سبحه ی مادربزرگ
برچسب ها : تمرین ,آغاز ,دوباره آغاز ,نمای سبحه

غرفه ی شماره ی پنج (1)

:: غرفه ی شماره ی پنج (1)

.

من خیلی خوب می دانم که چرا به بعضی ها می گویند دیوانه. خیلی خوب می دانم چرا عده ای سعی دارند که بعضی ها را دیوانه قلمداد کنند و چرا می خواهند به همه ثابت کنند که بعضی ها واقعا دیوانه اند.
من مسئول برق و اتصالات غرفه های پارک لاله بودم. غرفه هایی که به صورت رایگان به عده ای از بانوان سرپرست خانواده برای فروش تولیدات غذایی ، البسه و صنایع دستی داده بودند. تولیداتی که محصول کارهای کارگاهی و تولیدی خود بانوان بود.
هر وقت به موبایلم زنگ می زدند که بعضی از غرفه ها دچار سوختگی لامپ یا مشکلات اتصالی و قطعی برق شده ، می بایست خود را فی الفور به پارک لاله ، محل برپایی غرفه های بانوان سرپرست خانواده می رساندم. 
آن روز وقتی به بخش اطلاعات غرفه ها مراجعه کردم گفتند به غرفه ی شماره 5 سرکشی کنم. اتصالی سیم های رابط بین لامپ های غرفه ی شماره ی 5 باعث شده بود که هر لامپی در دیگر غرفه ها به هنگام وصل شدن کلید برق بسوزد.
هوای خنک و لطیف عصرگاهی در نیمه های شهریور ماه بود. مسیر کیوسک اطلاعات تا غرفه ی شماره 5 را که طی می کردم سایه ی سبز درختان تنومند که در حاشیه ی دیوار روبروی غرفه ها به ردیف ایستاده بودند به چشم هایم آرامش خاصی می داد. شاخه های درختان به شکل زیبایی بر روی سقف همه ی غرفه ها خم شده بودند و بین تنه های خود تا چهارچوب غرفه ها تونلی طویل تشکیل داده بودند با سقفی سبز رنگ. گرمای آخرین هاله های تشعشعات خورشید که از لابلای این سقف تونلی شکل می تابید ، پوست صورت و دستهایم را به نرمی نوازش می داد.
به غرفه ی شماره ی 5 رسیدم. بانویی بسیار محترم داخل غرفه روی صندلی پشت میز پیشخوان نشسته بود. تنها بود. کتاب می خواند. مرا که دید از جایش برخاست و با احترامی خاص به سلامم پاسخ گفت و دوباره روی صندلی اش نشست و به خواندن کتابش ادامه داد.
یک صندلی زیر پایم گذاشتم و مشغول رسیدگی به مشکل اتصال سیم ها بودم که کم کم رفت و آمد عصرگاهی مردم در پارک شروع شد. هر خانم یا آقا یا هر خانواده ای که از مقابل غرفه ی شماره ی 5 عبور می کرد با دیدن محصولات عرضه شده در میز مقابل پیشخوان نمی توانست به راحتی از کنار غرفه عبور کند. شکلات ها ، شیرینی جات و کلوچه های کوکی با چینش زیبای شان بر روی میز و سراسر دیوارها و سقف غرفه ، چنان چشمگیر بود که نگاه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. جذاب تر از همه ی اینها ، نحوه ی برخورد بسیار محترمانه و روابط عمومی عالی مسئول غرفه ی شماره ی 5 یعنی همین خانم کتاب به دست بود. با همان کتابی که در دست داشت چنان با لحنی مهربان و چنان با شخصیتی بالا با مشتریان در باره ی محصولات غرفه گفتگو می کرد که هیچکس بدون خرید از او خداحافظی نمی کرد. طوری در مورد خواص محصولاتش توضیح می داد که تو گویی او خود مواد تشکیل دهنده ی آنها را ساخته ، تولید کرده و به طبخ رسانده است. یک لحظه لبخند از روی چهره اش محو نمی شد. جملاتی که برای بیان خود بکار می برد چنان ادیبانه بود که هر شنونده ای قطعا با کتابی که او در دست داشت یقین پیدا می کرد که این کار ، شغل اصلی او نیست. من مطمئن بودم که او باید یک نویسنده و یا یک هنرمند باشد. 
هنوز در حال تعمیر سیم کشی ها و تعویض لامپ ها بودم که در میان ازدحام رفت و آمد مردم و گفتگوی آنها با خانم محترم و مسئول غرفه ی شماره 5 ناگهان متوجه سکوت طولانی این خانم در مقابل پرسش های پی در پی یکی از مشتریان شدم.
مردی بود میانه قامت. کت و شلواری بسیار شیک و قهوه ای رنگ به تن داشت. یک پیراهن چهارخانه ی نسکافه ای رنگ زیر جلیقه ی خود پوشیده بود با کراواتی به رنگ قهوه ای سوخته. به موهای خرمایی رنگش با حساسیت شگرفی و به طرز بسیار جذابی فرم داده بود. پوستی گندمی با چشم هایی به رنگ قهوه ای روشن داشت. کیف بزرگ چرمی اش را که آن هم به رنگ قهوه ای بود بر روی پیشخوان قرار داد و با لحنی بسیار مؤدبانه شروع به معرفی خود کرد. چنان سریع صحبت می کرد که ابتدا گمان کردم دلیل سکوت ناگهانی خانم مسئول و محترم غرفه ی شماره 5 گم کردن رشته های کلام آن مرد گندمگون است :
سلام عرض می کنم خانم محترم. من بهرام بهرامی هستم. صاحب کارخانه ی مواد شوینده ، آرایشی و بهداشتی. محصولات ما از کیفیتی بسیار بالا برخوردار است. بعنوان مثال محصولات آرایشی ما دقیقا بر حسب شرایط طبیعی و آب و هوایی وطن که متناسب با پوست خانم ها و آقایان ایرانی ست تولید شده است. اگر مصدع کسب شما نیستم باید در ادامه و تکمیل توضیحات خود اضافه کنم که مثلا کرم پودرهای ما سطح پوست صورت را کامل پوشانده ، ظاهری یک دست و بی نقص ایجاد می کند. برای پوست های نرمال و چرب نیز مناسب بوده و با پوشش منحصر به فردی که به وجود می آورد در تمام طول روز پوست را زیبا و یکدست نشان می دهد. دارای SPF های مختلف و مناسب با پوست های گوناگون. در 6 ترکیب رنگی زیبا و طبیعی. مناسب برای انواع پوست. اگر اجازه بدهید در مورد بقیه ی محصولاتمان نیز از هر طیف یک نمونه را معرفی کنم. آیا این فرصت را می توانم داشته باشم ؟
خانم مسئول و محترم غرفه ی شماره ی 5 که با سکوت طولانی خود و با نگاهی پرسشگرانه در تمام طول مدت زمانِ تبلیغاتِ مرد گندمی ، فقط هاج و واج نگاهش می کرد ؛ با فرصتی که برای پاسخ دادن به سئوال وی یافته بود فقط یک جمله ی ساده به زبان آورد. در واقع فقط یک سئوال کوتاه پرسید. بدون هیچ حاشیه پردازی و بدون هیچ کلمه ای اضافه و نامرتبط با توضیحات مرد در باره ی محصولاتی که داخل کیف چرمی اش به نمایش گذاشته بود. اما نمی دانم چرا مرد متشخص گندمی ناگهان از کوره در رفت و با نهایت عصبانیت ، چنان رفتار پرخاشگرانه ای از خود بروز داد که من بناچار از روی صندلی به پایین آمدم و در کنار خانم محترم و مسئول غرفه ی شماره 5 ایستادم.


... ادامه دارد ...

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،غرفه ی شماره ی پنج (1)
برچسب ها : غرفه ,شماره ,خانم ,پوست ,محترم ,چنان ,مسئول غرفه ,خانم محترم ,محترم غرفه ,سکوت طولانی ,پوست صورت ,بانوان سرپرست خانواده

انگار یادت نیست !!

:: انگار یادت نیست !!

.

.. «« مؤمن آل فرعون »» ..

.

انگار یادت نیست وقتی که "برادر" خواندمت.
چون خواستم هارونِ من باشی ؛ برابر خواندمت

.

انگار یادت نیست از ظلمی که بر من داشتی :
" تو مرد بودی ، من زنی که بهر تن ، نر خواندمت " !

.

همراهی ات را خواستم در نزد فرعون های دهر
الکن نبودم ، تن نبودم ، مثل خواهر خواندمت

.

وقتی گذشتم راحت از تسخر زدن های شما !
از عشق گفتی ... تا به جنگی نابرابر خواندمت

.

من با خدایم هر دو تنهایی به نزدت آمدیم
فرعون تو بودی ؛ پس تو را من مهربان تر خواندمت

.

من مؤمنِ آلِ تو و پندارهای پوچِ تو
تو مؤمنِ کبر و غرورِ خود که بهتر خواندمت !

.

فرعون تر از تو هیچکس در هیچ ایلاتی ندید
حتی به روی چارمیخ ام چون پیمبر خواندمت

.

آسیه خوئی (ایلیا) ـ دوشنبه 94/5/5 ـ 02:30 بامداد

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،انگار یادت نیست !!
برچسب ها : خواندمت ,یادت ,انگار ,فرعون ,یادت نیست ,انگار یادت

کلمه را آلودید

:: کلمه را آلودید

به نام خدا
من از خدای شما بیزارم. 
من از تمامی شماها بیمارم.
از شما که به سخره می گیرید 
حتا گریستن بخاطر یک خداحافظیِ ساده را.

از شما که دیوانه می نامید کسی را 
که صدای آه پروانه ها را می شنود.

.
از شما که عطرافشانی گل ها را هرزگی می نامید 
اما واژه های لکّاته ی شعرتان 
در سیاهچالِ قوّادان ِ کلمه
خودفروشی می کند
و هر کلامی را می آلاید.

.
از شما که هیچ تیشه ای نبش قبر نخواهد کرد
اندیشه های فسیل شده 
و کلمات ناموزون و بی قواره ی تان را.

.
از شما که پاانداز خیابان شهید شیخ شهاب الدین سهروردی هستید
و هر روز صبحِ علی الطّلوع
حلقه ی طناب دار سهروردی را گره می زنید.

.
من از خدای شما بیزارم
از دین شما بیزارم
از حجاب شما بیزارم
چادرم را بر سر فوّاره های میدان تماشای تقوا انداختم
آن زمان که زیر ضربات تازیانه هاتان
مانتوی مریم جر خورد
مقنعه ی طاهره پاره شد
و شلوار شما دو تا شد.

.
از شما که از کالبد شکافی حضرت عشق
خسته نمی شوید
و هر سال در جشن بالماسکه ی تان
او را دوباره 
تا جوخه ی اعدام
تشییع می کنید.

.
شما پیش از هر جنایتکاری
با دهان هاتان
با قلم هاتان
کلمه را آلودید
کلمه را آلودید
کلمه را آلودید
من از تمامی شماها بیمارم.

.

آسیه خوئی ـ تیر ماه 1374 ـ آرشه های گیسو ـ صفحه ی 18 و ...

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،کلمه را آلودید
برچسب ها : شماها بیمارم ,تمامی شماها ,تمامی شماها بیمارم

نکته ای که در توهین های نادر قاضی پور مورد اغماض واقع شده است

:: نکته ای که در توهین های نادر قاضی پور مورد اغماض واقع شده است

 : لینک دانلود سخنان سخیف قاضی پور در باره ی جنگ و زنان و نمایندگان

.

نادر قاضی پور از نوادر تاریخی و عجیب الخطباء مجلس نمایندگان شورای اسلامی در ایران ، به دنبال جلب رضایت زنان نماینده پس از شکایت ایشان از توهین های او نسبت به نمایندگان زن و کلمات وقیحی که نسبت به کل زنان و دختران بکار برده است ، گفت :
" منظور من نمایندگان زن اصولگرای مجالس هفتم ، هشتم و نهم نبوده. بلکه منظور من و مخاطب من برخی افراد در حوزه ی انتخابیه بوده است. "
بعبارتی دیگر و بنا بر دفاعیاتی که بعضی از همشهریان نادر قاضی پور از وی داشته اند ، منظور او زنان نماینده نبوده است بلکه منظور او بعضی از مردان نماینده که "زن صفت" (!!) هستند بوده است.

.
نکته ای که بسیار جالب توجه است و از چشم و گوش مسئولینِ چشم و گوش بسته به دور مانده است ، آن قسمت از سخنان پلیدانه و خون آشامانه ی قاضی پور است که در باره ی اسرای جنگی فاش کرده است :
" ... راه افتادیم تا برسیم به جاده ی آسفالت العماره ـ بصره. حدوداً با ششصد ـ هفتصد نفر مواجه شدیم. همه شان تسلیم شدند اما ما قدرت نگهداری نداشتیم. مجبور شدیم از دست شان راحت شویم. شاید بین شماها کسی نباشد که تا حالا سر مرغ یا گوسفندی را بریده باشد. ولی من به خاطر انقلاب ، اسلام و شهدا مجبور بودم این کار را انجام دهم. "

.
این نماینده ی "داعش صفت" نمونه ی بارز بروز جرقه های خُلق و خوی طالبانی و داعشی در جماعت افسار گسیخته و خرکیف شده ای ست که هدف شان صرفاً رسیدن به قدرت است نه خدمت به خلق.
تأیید صلاحیت نادر قاضی پور در انتخابات مجلس دهم که اخیراً برگزار شد در حالی انجام شد که صلاحیت حسن خمینی (نوه ی روح الله خمینی ، رهبر فقید ایران) در انتخابات توأمان مجلس پنجم خبرگان ، رد شده بود.
نادر قاضی پور اکنون برای دومین بار بعنوان نماینده ی مردم ارومیه به مجلس نمایندگان شورای اسلامی ایران راه یافته است.
براستی هدف از انتخاب و انتصاب چنین افرادی از سوی شورای نگهبان چیست ؟
هدف از میدان دادن برای جولان چنین پالان گم کردگان و جویندگان آخور چیست ؟
آیا هدف از کوک کردن ساز و صدای جانخراش این اراذل و اوباش ، ایجاد رعب و وحشت در بین مردم و رقصاندن خفتگان به ساز آنها نیست ؟

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،نکته ای که در توهین های نادر قاضی پور مورد اغماض واقع شده است
برچسب ها : قاضی ,نماینده ,نادر ,نمایندگان ,زنان ,مجلس ,نادر قاضی ,بلکه منظور ,زنان نماینده ,نمایندگان شورای ,مجلس نمایندگان ,نمایندگان شورای اسلامی ,مجلس

غرفه ی شماره پنج (2)

:: غرفه ی شماره پنج (2)

.

خانم محترم و مسئول غرفه ی شماره ی 5 فقط با یک پرسشِ کوتاه گفته بود :
- : چه خدمتی از دست من برای شما برمی آید ؟
مرد گندمی با شنیدن این سئوال ، بلافاصله یکی از محصولات خود را از داخل کیف چرمی خویش بیرون آورد و در حالیکه آن را در بالای شانه ی راست خود نگهداشته بود ناگهان لحن کلامش به لحنی عامیانه تبدیل شد و فریاد زد :
- : جواب سئوال منو مث سیاستمدارا با سئوال پاسخ نده... مث بازجوها منو سئوال پیچ نکن... نور این لامپ آویزون از لبه ی سقف غرفه ت رو ننداز تو چشمام... من فقط یه تئوری پردازم... من فقط در باره ی مسائل توضیح میدم... من فقط مشکلات رو بیان نمی کنم... من راه حل هم ارائه میدم... من یک تئوریسین هستم...
سپس دست خود را پایین آورد و کالایی را که در کف دستش بود مقابل صورت خانم محترم و مسئول غرفه ی شماره ی 5 گرفت و با بیانی عامیانه تر و فریادی بلندتر پرسید :
- : تو این شامپو رو میخوای یا نه ؟ جواب بده ! تو این شامپو رو یا میخوای یا نمیخوای ، درسته ؟ اگه این شامپو رو میخوای باید سریع بگی بله میخوام و اگه نمیخوای بازم باید سریع بگی نه نمیخوام... 5 ساله که همه رو منتر خودت کردی ... نه میگی آره ، نه میگی نه ... دِ جواب بده دِ ... جواب بده لامصب ! ... بگو این شامپو رو نمیخوای ... بگو نمیام... بگو : نَـــه .. بلد نیستی بگی نه ؟ چرا همیشه میخوای به همه کمک کنی ؟ چرا ؟ مگه تو کی هستی لعنتی ؟
و بلافاصله بدون اینکه منتظر پاسخ خانم محترم و مسئول غرفه ی شماره 5 باشد و بی آنکه به پشت سرش نگاه کند ، با شتاب تمام دست خود را دوباره بالا برد و شامپو را به پشت سرش پرتاب کرد. شامپو درست در جوی آبی افتاد که پایین پای درختان جاری بود. نهر آبی که در کنار درختان تنومندِ روبروی غرفه ها قرار داشت. درختانی که سایه ای سبز و خنک بر بالای سر غرفه ها و مردمی تشکیل داده بودند که در حال رفت و آمد و خرید از غرفه های بانوان سرپرست خانواده بودند. مردمی که حالا همه ساکت و متحیر از رفتار و فریادهای مرد گندمگون ، در مقابل غرفه ی شماره 5 ایستاده و در حال تماشای حرکات متناقض این آقا با آن شخصیت و ظاهر آراسته اش بودند.
مرد گندمی بعد از پرت کردن شامپو ، کیف چرمی خود را بست و سعی کرد از لابلای جمعیت برای خود راه خروج از پارک لاله را باز کند. خانم مسئول ومحترم غرفه ی شماره ی 5 که متحیر از رفتار عجیب و سرعت عمل مرد گندمی در گفتار و کردارش ، در جای خود میخکوب شده بود به دنبال او از غرفه خارج شد و در پی او هنوز چند گامی بیشتر ندویده بود که به او رسید.
- : آقا ! ببخشید آقا ! ...
مرد گندمی ایستاد و به طرف او چرخید.
- : بله ؟!
- : ببخشید ! من اصلا قرار نیست جایی برم. اصلا قرار نیست کاری کنم. من همیشه فقط از صلح ، زیبایی ، عدل و عشق می گفتم.. اما اونا که همیشه راجع به ما با هم حرف میزنند و من همیشه صدای اونا رو می شنوم به همدیگه میگن این درخت یه درخت تاکه که باید از خوشه هاش ، حبّه های انگورش رو جدا کنیم. اگه یکی از فرزندهاشو ازش بگیریم شراب بهتری ارائه میده... من گفتگوی اونا رو می شنوم... وقتی تو خونه با خودم راه میرم و حرف میزنم صداشونو می شنوم... میگم به بچه ی من کاری نداشته باشید .. هر بلایی میخواید به سر ماها بیارید بیارید به بچه های ما کاری نداشته باشید.. شما که خودتونو با ما طرف می دونید با خود ما طرفید به بچه ها کاری نداشته باشید.. هر بلایی میخواید به سر من بیارید اما بچه ی منو نفرستید به فلسطین که با اسرائیل بجنگه... بچه ی منو شست شوی مغزی ندید ... ما جنگ نمیخوایم... میگم شما باید راه حل ارائه بدید تا این جنگ هشتاد ساله تموم بشه .. نه اینکه به ساده ترین راه و خانمان براندازترین راه که خونریزی و عصبیته فکر کنید... میگم اینقدر سنگ بر سر راه همدیگه نندازید... میگم سنگ زدن راه حل نیست...
- : خب ، اونوقت اونا چی میگن ؟
- : من صداشونو همیشه وقتی با خودم حتی فکر میکنم می شنوم... وقتی میگم به بچه ی من کاری نداشته باشید .. من که فقط همیشه از صلح و عشق و عدل و زیبایی گفتم .. چرا با گرفتن همه چیز از ما ، با فلج کردن ما ، با بستن دست و پای ما فکر می کنید می تونید همیشه راه جنگ رو به پیش ببرید ؛ ... با خودشون که حرف میزنن میشنوم که میگن : آخی .. مادره دیگه .. دلش میسوزه.. میگه با بچه ی من کاری نداشته باشید.. با خود من هر کاری دارید هر بلایی میخواید بر سر ما بیارید با خود من داشته باشید بر سر خود من بیارید به بچه م کاری نداشته باشید.. خب درست رفتار کن درست حرف بزن تا به بچه ت کاری نداشته باشن.. آقا ! اینا کی اند ؟ ببخشید ! آقا ! شما کی هستید ؟
مرد گندمی لبخندی زد و در حالیکه آرام شده بود با لحنی بسیار متین و صدایی بسیار موقرصورتش را به صورت او نزدیک تر کرد و پیش از آنکه دوباره فریاد بزند آهسته گفت :
- : من یه دیوونه ای مث خود تو هستم. یه دیوونه مث خودت. 
سپس در حالیکه با سرعت از خانم محترم و مسئول غرفه ی شماره 5 دور می شد دست خود را بالا برد و کیف چرمی اش را بالای سرش گرفت و در بین جمعیت با صدای بلند فریاد زد :
- : مرگ بر مرگ. مرگ بر جنگ. مرگ بر سنگ. مرگ بر مرگ. مرگ بر جنگ. مرگ بر سنگ.... 
من از کنار خانم محترم و مسئول غرفه ی شماره ی 5 به طرف نهر آبی که در پایین پای درختان جاری بود رفتم. شامپوی مرد گندمی را که در کنار یک سنگ ، میان نهر ، بی حرکت بود یافتم. تمام محتوای آن را بر روی زمین ریختم. هیچ در آن نبود. نه کاغذی تا شده. نه پیامی. نه خبری. فقط عطری دل انگیز از محلول آن شامپو که تولید یک کارخانه ی وطنی بود در هوا منتشر شده بود. به غرفه ی شماره 5 برگشتم. خانم محترم و مسئول غرفه ی شماره ی 5 روی صندلی اش ، پشت میز پیشخوان نشسته بود و همانطور که با نگاهش در حال خواندن کتابی بود که در دست داشت با خود حرف می زد. 
- : بسان نسیمی از روی خودم برخواهم خاست ، درها را خواهم گشود...

.
کار من به پایان رسیده بود. مشکل اتصالی سیم ها برطرف شده بود و هیچ لامپی با زدن کلید برق نمی سوخت. از غرفه که خارج می شدم پیش از خداحافظی با خانم محترم و مسئول غرفه ی شماره 5 به او که هنوز در حال گفتگو با خود و خواندن کتاب بود گفتم :
- : زیاد ناراحت نباشید. نگران نباشید. همه چیز درست می شود. 
اما او همچنان نگاه بر کتاب داشت و با خود حرف می زد.
- : هر ستاره ای با موکبی از نور رو به سوی زمین دارد... موکب خورشید ، زیباتر و با شکوه تر از همه... موکب " اردوی سور آناهید "، و موکب حکما و اولیاء هرمسی، افلاطون، فلوطین، کیومرث، جاماسب، کیخسرو، بایزید، حلاج، عین القضاة، بو سعید، خرقانی و دیگران. فوج فوج فرشتگان در دایره ی دواری از نور، همه بر بالای زندان ها در طواف اند. سماع عالم ارواح... بهجت و شادمانی فرشتگان. خنیاگران عالم غیب در نغمه خوانی و رقص. جشن عروج و رهایی انسان. جشن زایش آدمی دیگر، در عالمی دیگر که بباید ساخت...

.
گمان می کردم او در حالیکه نگاه خود را به صفحه ای از کتاب دوخته است با خود حرف می زند. اما هر چه بیشتر کلامش را می شنیدم بیشتر متوجه می شدم که ...
- : ببخشید ! خانم محترم ! کار من تمام شد. خدانگهدار. اگر باز هم مشکلی برای غرفه ی تان پیش آمد حتما به مسئولین مربوطه اطلاع بدهید. البته دیگر گمان نمی کنم مسئله ای به وجود بیاید. 
اینبار سرش را از روی کتاب بلند کرد و همانطور که از روی صندلی خود به آرامی بر می خاست پرسید :
- : شما کی هستید ؟ شما هم نباید فقط یک آقای برقکار باشید. شما هم فقط تکنسین برق نیستید ، درسته ؟ 
نگاهم را به پایین دوختم و درحالیکه از او خداحافظی می کردم دوباره تکرار کردم که همه چیز درست می شود و دیگر لازم نیست اینقدر نگران همه چیز باشید.
از غرفه خارج شدم. مسیر غرفه ی شماره ی 5 تا کیوسکِ اطلاعاتِ غرفه ها را که طی می کردم نسیمی خنک و روح بخش در فضا پیچیده بود. نور لامپ های غرفه ها درخشش خاصی به برگ درختان بخشیده بود. داشتم با خودم فکر می کردم که چگونه باید به سئوال خانم محترم و مسئول غرفه ی شماره ی 5 پاسخ می دادم. از اینکه پرسش او را بی پاسخ گذاشته بودم بسیار خوشحال بودم. شاید به همین دلیل خنکای نسیم شبانگاهی را بهتر لمس می کردم. به هیچ وجه نباید به او می گفتم نویسنده ی کتابی که در حال خواندن آن است ، من هستم :
با رمزی در دست و آتشی در دل ، حال و هوای تازه ای در سر! و راه و روش نویی در پیش ، پیش می رفتم. این رمز ، رمز خورشید و اشراق بود. تنها یک چله ! شهاب الدین ! امشب غذا می خوری و از فردا روزه خواهی بود. روزه از دنیا ! این بار افطارت نه با غروب ، بلکه با طلوع خورشید حقیقت خواهد بود.

.

پایان

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،غرفه ی شماره پنج (2)
برچسب ها : غرفه ,شماره ,خانم ,مسئول ,محترم ,کاری ,خانم محترم ,مسئول غرفه ,کاری نداشته ,نداشته باشید ,بلایی میخواید ,کاری نداشته باشید

سفر آینه ها

:: سفر آینه ها

.

.. «« سفر آینه ها »» ..

.

آینــــه هـای روبـــرو تــن بــه شـــراب می زنند
مست ز باده های هم ، پلک به خواب می زنند

.

آن ، همه آه می شود ، این ، همه مات می شود
بــاز ز تـأثیـــــر اثــــر ، چهـــــره بـــه آب می زننــد

.

سکه ی قلب می زنند ، رنگ به جیوه می زنند
یــار چو آیینــه شــود ، ســکه ی نـاب می زنند

.

در رخ ما بیا ببین ، شعر نخوان ، سخن نگو
آینــه هــای گفتگــو ره بـه ســراب می زنند

.

نور به رقص می دود ، چهره به چهره ، رو به رو
تــا کــه نگاه می شــوی ، زود نقــــاب می زنند

.

* * *

.
آی شمـا کـه تاکنـون قصـد سفــر نکرده اید !
حال ، به روی سینه ها طبل شتـاب می زنند

.

زود چَـغـَل(1) به تن کنید ، از ره دور بر شما
هلـهلـه ی مسـافـرت ، گاهِ کِراب می زننــد.

.

.

آسیه خوئی (ایلیا)

.

(1) : چـَغـَل : زره
نه همچون دیگران زآهن چغل پوش
ســـلاح عصمت یـزدانـش بــر دوش

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،سفر آینه ها
برچسب ها : زنند

دُرّ یتیم

:: دُرّ یتیم

.

این که عالَم همه در بند و اسیرش شده اند

دلبر ماست که یکباره فقیرش شده اند

 

مرد و زن ، پیر و جوان ، کودک یک ساله ؛ همه

بی مواجب وَ مواعید ، اجیرش شده اند

 

نیست در خلد برین هم اثر از بالِ ملک

بر زمین ریخته چون فرش و حصیرش شده اند

 

از یتیمی ، دل او در صدف ما بوده ست

بت من ، دُرّ یتیم است ؛ غدیرش شده اند

.

بی سبب نیست که مجموعه ی  خورشید و قمر

روشن از چهره ی زیبای منیرش شده اند

 

شکوه کم کن که چرا اینهمه مفلس دارد

من چنین خواسته ام تا که فقیرش شده اند

.

آسیه خوئی (ایلیا) ـ 93/10/8 ـ دوشنبه 04:55 ـ بامداد

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،دُرّ یتیم
برچسب ها : دُرّ یتیم

وقتی تو ساکتی

:: وقتی تو ساکتی

یادت باشه تا وقتی زنده هستم

تا وقتی پیک مرگمُ ندیدی

تا وقتی پیغام شهادتم رو

از مچ پای قاصدک نچیدی ،

.

با من همیشه از همین فاصله

حرف بزن ، شعر بخون ، دعا کن

مثل سکوتِ قرنِ عاشقی ها

آسمونُ پر از ترانه ها کن

.

من اگه ساکتم خیال نکن که

خدا حسوده _ تو رو دوست نداره _

ببین خدا تو نقاشیش با ابرا

نقش ما رو کنار هم میذاره

.

تو  آسمون تو رو نشونم میده

وقتی که سر میذاری رو دامنم

وقتی که با لب های تو می بوسه

ستاره هاشُ تا بگه : این منم

.

وقتی تو ساکتی پر از گریه ام

سر میذارم به روی سنگر عشق

پُر می کنم خشاب ابرُ از اشک

می چّکونم ماشه رو بر سر عشق

.

وقتی تو ساکتی هوای گریه

کوله ی ابراشُ به دوش می گیره

خدای من تابلوشُ بر می داره

می شینه یک گوشه ، دلش می گیره

.

ایلیا ـ تیر ماه 1394

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،وقتی تو ساکتی
برچسب ها : ساکتی

نقاب ها و حجاب های بیشمارِ مردان حتا در داستان های عارفانه

:: نقاب ها و حجاب های بیشمارِ مردان حتا در داستان های عارفانه

.

نقد فرهنگ و هویت جنسی بر داستان شیخ صنعان
.
کجاست خانه ی باد ؟؟                                          

     شیخ صنعان ، پیری است که پس از سالها عبادت و تقوی و پنجاه سال اعتکاف در کعبه ، رسیدن به مقام کشف و شهود و داشتن چهار صد مرید سالک ، شبی در خواب می بیند ، بتی را در دیار روم سجده می کند :

" شیخ صنعان پیر عهد خویش بود / در کمالش هرچه گویم بیش بود "

.

هویت جنسی در این اثر ، از همان بیت اول به خوبی نشان دهنده ی ساخت اجتماعی ِ مکان و زمان تولید اثر و محصول فرهنگ است.

قهرمان داستان ، پیری است که در اثر ، نمونه ی تمام عیار پختگی و کمال است و ساختار های قدرتی جامعه ، بر حضور قدرتمندش در متن تاکید می کند : " خلق را فی الجمله در شادی و غم / مقتدایی بود در عالم ، عَلَم ".  

او صاحب خانقاهی است که تنها مردان می توانند ساکن آن باشند و از امتیازات معنوی و مادی آن استفاده کنند. اما انگیزش داستان از آنجا آغاز می شود که شیخ ، خواب می بیند که بتی را در روم سجده می کند و از آنجا که یک مرد است و از طرفی دیگر مقتدای قوم است ، پس در متن ، خواب او چنان که خواب زنان را کج می پندارند ، در نظر گرفته نمی شود ، پس شیخ باید به دنبال نشانه های در خواب به روم برود .

در آنجا دختر ترسایی را می بیند که یک دل نه ، صد دل ، عاشقش می شود.

دختر ؛ ترساست ، تا متن به راحتی بتواند او را از زبان و چشم یک مرد به تصویر بکشد .

آنچه در این اثر ، با قدرت حضور دارد ، سفر به گردشِ احوال یک انسان است که خواننده آن را در قالب یک مرد تجربه می کند ، چرا که مقام  انسان کامل که در ادبیات عرفانی ما ، مقام والایی ، برابر با خدای روی زمین دارد ، از آن ِ مردان است.

هویت جنسی نیز در این اثر ، آیینه ی تمام نمای هویت مردانه به عنوان هویت انسانی است. اما نکته ای که این داستان عاشقانه را رنگ و بویی دیگر می بخشد ، حضور دختر ترسا به عنوان برهم زننده ی معادلات ساختار اجتماعی از پیش تعیین شده است. اگر چه در تمام داستان ، حضور او از چشم و زبان مرد ِ قصه پررنگ می شود ، اما این اوست که کلیشه ی هویت جنسی در اثر را به تناقض سهمگینی مبتلا می کند.

از طرفی ، زنی است که در متن گرفتار توصیف زبانی از زبان یک مرد است ، و ویژگی های بیولوژیک او در قالب ابیات شورانگیزی مطرح می شود :

" بر سپهر‌ حسن و در برج کمال / آفتابی بود اما بی زوال ،

آفتاب از رشک عکس روی او/ زردتر از عاشقان درکوی او "

و از سویی دیگر در برابر کلیشه ی زن احساساتی می ایستد و با گذاشتن موانع سخت در برابر مسیر عاشقانه ی مرسوم ، در برابر کلیشه ایستادگی می کند و مرد منطقی نیز با الهام  و مدد از عشقِ هنجارشکنِ زن ، شنا کردن در خلاف جریان رود را  تجربه می کند و متن با شجاعت ِتمام اعلام می دارد که این عشقِ هنجار شکنِ دخترِ ترسا بود که کامل شدن ابعاد وجودی قهرمان داستان را محقق ساخت و اینجاست که خواننده گسستی با نظام مردسالارانه احساس می کند .

اما در سراسر داستان ، نقش جامعه در قالب گفتگوهای اصحاب شیخ به خوبی منعکس می شود ، آنجا که در تمام گفتگوها ، شیخ را به حرکت در مسیر کلیشه فرا می خوانند :

" آن دگر یک گفت ، تسبیحت کجاست ؟ / کی شود کار تو بی تسبیح راست ؟ ،

گفت : تسبیحم بیفکندم زدست / تا توانم بر میان زنّار بست ".

رفتار اجتماعی

 

سطح تفکر

جایگاه اجتماعی

سطح عاطفی

واکنش شخصیت ها

هویت مردانه به عنوان هویت جهانی در نظر گرفته می شود و جریان تحول در دنیای مردانه شاخص تر است .

هم زن و هم مرد ، شخصیت پویایی دارند ، اما آن که به کمال میرسد و هم چنان مقتدا باقی میماند ، مرد است و زن صحنه را با مرگ ، ترک میکند.

هویت جنسی مردانه به خاطر ارتباط محکم با ساختارهای قدرتی جامعه، در داستان موثر تر عمل می کند.  

مرد از سطح عاطفی وسیع و موثری در داستان برخوردار است و زن پس از خواب نما شدن هم سطح مرد میشود.

واکنش های زن و بخصوص مرد در داستان ، نسبت به وقایع هنجارشکن است . جامعه همه را دعوت به هنجار می کند.

.

.

" زهـــــرا عبــــــدی "

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،نقاب ها و حجاب های بیشمارِ مردان حتا در داستان های عارفانه
برچسب ها : داستان ,هویت ,خواب ,حضور ,آنجا ,برابر ,هویت مردانه ,برابر کلیشه ,عنوان هویت ,قهرمان داستان

خدا_بانوها

:: خدا_بانوها

.

بیکران باش تا پهلو و کناری نداشته باشی.

بیکران که باشی ، کرانی نداری تا جای خالی کسی را در کنار خود احساس کنی.

وقتی تو همه کس خودت باشی ، وقتی ست که کرانه نداری ،

پهلو و کناری نداری تا کسی را به کنار خود دعوت کنی.

برای وجود خود و درون خود ، بیکرانگی را بطلب  وگرنه صفت خودخواهی و تنوع طلبی تو بیکران خواهد شد.

خودبزرگ بینی تو آنقدر بیکران خواهد شد که حتا ایزدبانوها را نیز به کنار خود دعوت (!!) خواهی کرد.

ایزدبانوها بیکران اند و هیچ توجهی به کرانه ها و پهلوهای خالی یا پُرِ دیگران ندارند.

عشق به ایزدبانوها از نوع محبت بین تابندگان آسمان (ماه و خورشید) و ماهی ها در اعماق اقیانوس هاست.

یک ایزدبانو ، تنها با احساسِ وجود فاصله ای چنین بیکران ، شاید به تو اجازه دهد تا محبت خود را به وی بروز دهی.

محبتی از نوع حبِّ بین خورشید و دانه های زیر خاک. 

او همچون یک شبِ خاموش که از سوسوزدن های گوهران شبچراغ ، بی خبر است ؛ در باره ی تعلقات خاطر محبانش نسبت به خود ، بی هیچ تعمدی بی توجه ، بی اعتنا و بی نیاز است.

وقتی لزومِ وجودِ حدّفاصلِ خود تا ایزدبانوها را تشخیص نمی دهی یعنی نه خود را شناخته ای و نه آنها را.

ایزدبانوها نه مجازی هستند و نه حقیقی. وجود آنها کاملا رؤیایی و غیر قابل دسترس است. مانند ماه.

عشق به ایزدبانوها مانند عشق های مجازی نیست که هر بخش از وجود آنها برای کسی یا کسانی سهمیه بندی شده باشد !!

ایزدبانوها برای هیچکس سهمیه بندی نشده اند تا تو با دیدن عاشقانِ فراوانِ مجازی و محبّانِ حقیقیِ آنها ، سهمی برای خود بطلبی و یا سهم خود را از دست رفته بپنداری !!

خدا_بانوها به تمامی متصف به صفات خداوند هستند.

خدا_بانوها به تمامی سهم خداوند هستند.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،خدا_بانوها
برچسب ها : ایزدبانوها ,بیکران ,وجود ,بانوها ,مجازی ,باشی ,خداوند هستند ,وجود آنها ,بیکران خواهد

کو ؟ کو ؟

:: کو ؟ کو ؟

.

پژواکِ سئوالت ، من و دیوار و تصادم :
" موسا تو بگو  کو؟... تَ ؟... تقی... تَق... تَ ... تَقا... تُم ؟! "

از هر غزل آوای تو پیچید به هر سو 
" کو؟ کو؟ "  شده سی لحن به ادراک وُ تفاهم

رسمی ست به دنبالِ "تقی" بهرِ جوابت
بال و پرِ خونین به آئینِ تراجم !

آنقدر از اوصاف کلیمانه سرودی
شد در تو تقی ، طور وَ موسا به تزاحم

حالا چه روان است غزل های تَمجمُج
از حنجر هر قمری به هر بحر وُ تراکم

یک مکث ، تپش ، سکته ، تپش ، زخم وَ لخته
شکلی متناوب زده رسمی به تلاطم

پیداست نمودارِ تپش های دلی که
عشق از نوسان ها وُ تبَش یافت تداوم

آماج شد از مـِهر به پیکارِ شیاطین
قلبی که ندارد سپری پیشِ تهاجم

تنها دلِ زیبای خداوند چنین است :
هم محکمه ، هم حاکم وُ هم حُکمِ تحاکم

* * *
ای شعر ! مزن نعره وُ جامه مدران ... آه
مانند نسیم آ به تکلّم ، به تلازم

بر پیرهنِ کاغذی ات نقشِ دلِ ما ست
سخت است روان گشتنم از چشمِ تراخم !!

.

.
آسیه خوئی (ایلیا)

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،کو ؟ کو ؟
برچسب ها :

کیمیای نگاه

:: کیمیای نگاه

رخ یار 
بی چهره نیست
رخ یار
بی صورت نیست
این را فقط رؤیابین ها نگفته اند.

.
باد 
نقاش چیره دستی ست
وقتی قلم موی خود را به فرمان یار
به ابرهای سفید و طوسی می زند.

.

دیشب  ـ دوم فروردین 1394 ـ
باز هم باران بود و ماه
باز هم باران بود و کیمیای نگاه
باز هم باران بود و زمزمه های پیامبرانه ای در بهشت.

.
در میان ابرها
چهره ی خندان خدا بود یا بانوی آب ها ؟
یا فرشته ی بادها ؟
چه تفاوت دارد آیا ؟
در هر صورت باید بی اختیار از جایت بر می خاستی
لبخند می زدی
دست هایت را روی سینه ات می گذاشتی
و پی در پی می گفتی :
سلام ... سلام ... سلام ...
سلام بر حضرت اسرافیل که سرانجام 
تمام بادهای نَکبا را
از چهار سو در مشت های خود جمع کرد.

.

.

آسیه خوئی (ایلیا) ـ دوشنبه 94/1/3

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،کیمیای نگاه
برچسب ها : سلام ,باران ,سلام سلام

مالزی از فقر تا ثروت (3)

:: مالزی از فقر تا ثروت (3)

                                                                                                    همراه با دومین پسرم  ـ مرداد ماه 1394 ـ کوالالامپور

.

• ۱۳ میلیون توریست
در سال ۲۰۰۳ ، ۱۳ میلیون نفر به نام توریست از کشورهای خارج به خصوص کشورهای اروپایی و کشورهای عربی خلیج فارس به مالزی سفر کردند و این تعداد سال به سال رشد حدود ۱۰ درصدی را نشان می دهد. درآمد متوسط هر نفر مالزیایی در سال گذشته از تمام کشورهای مجاور و نزدیک به مالزی مانند تایلند، فیلیپین و اندونزی بسیار بالاتر است.

با وجود اینکه اختلاف طبقاتی چشمگیری هنوز بین مردم مالزی وجود دارد و چینی ها که بیشتر در ساحل غربی و شمال مالزی زندگی می کنند سهام بزرگ شرکت های صنعتی و تجارتی را در دست دارند و از نظر اقتصادی ، صنعتی و علمی به علت امنیت موجود در مملکت و صلح بین همه قومیت ها کمک مهمی به پیشرفت مملکت در جذب سرمایه از کشورهای صنعتی و همکاری با آنها کرده و قادر به ساخت ماشین های صنعتی پیچیده هستند ، از وضع بهتری نسبت به دیگران برخوردارند و نقاط مسلمان نشین ساحل شرقی این شبه جزیره که مناطق کشاورزی و برنج کاری را تشکیل می دهد درآمد کمتری را دارند. در حالی که یک کارگر ساده در یکی از کارگاه های اطراف پایتخت حقوق ماهانه ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ رینگیت که برابر ۲۵۰ تا ۴۰۰ دلار در ماه است دارد. در مناطق شرقی این مملکت حقوق ها ماهیانه نصف یا دو سوم این مبلغ است، میزان درآمد هر شهروند مالزی به طور متوسط در سال گذشته ۳۴۰۰ دلار بوده که از تمام کشورهای همجوار و جنوب غرب آسیا جز ژاپن و کره جنوبی زیادتر است.
طول متوسط عمر در اثر بهبود شرایط اقتصادی در مردها به ۶۹ سال و در زن ها به ۷۴ سال رسیده است. شهر کوالالامپور دارای ساختمان های فراوان و آسمانخراش های پراکنده در تمام نقاط شهر و جاده های تندرو ، پل های زیاد هوایی و خط مترو زیرزمینی و هوایی است. فرودگاه عظیم و زیبای پایتخت و اتوبان های شمال به جنوب آن کشور با داشتن مرز میانی پرگل و گیاه و جاده های فراوان بین شهری همه در ۱۵-۱۰ سال اخیر با سرعت چشم گیری ساخته شده اند. هتل های فراوان و بزرگ هم در همه شهرهای ساحلی و میانی با کیفیت بالا ، امکان جذب جهانگردان را به خصوص از کشورهای اسلامی و عرب فراهم کرده است.

در شهرها مساجد فراوان وجود دارند که صدای اذان کوتاه مدت و چند مرتبه در روز مسلمانان را به نماز دعوت می کند و جای بسیار تعجب است که گاه گاهی در فاصله کمی از مساجد به خصوص در نقاطی که جوامع اقلیت مذهبی بیشتر زندگی می کنند معابد چینی ها و هندی ها دیده می شوند و به نظر می رسد که مسلمانان و اقلیت ها هرکدام به حقوق همدیگر احترام گذاشته و از مشاجره و عداوت اجتناب می کنند.

در کشور اسلامی مالزی دو نوع دادگاه وجود دارد. یکی دادگاه دولتی است که به دعاوی اقتصادی و حقوقی افراد جامعه رسیدگی می کند و دیگری دادگاه های مذهبی اسلامی که به جرایم ناشی از ازدواج و خانواده و شریعت اسلامی می پردازد.

.

.

ادامه دارد ...

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،مالزی از فقر تا ثروت (3)
برچسب ها : کشورهای ,مالزی ,اسلامی ,فراوان ,وجود ,صنعتی ,وجود دارد ,تمام کشورهای

هوای تازه

:: هوای تازه

.
در اولین دقایق از بامداد نخستین روز از فصل بهار سال 1395 ، پس از پشت سر قرار گرفتن زمستان با شکوه پیشین که توأم با پیروزی اراده و خواست مردم ایران در انتخابات اخیر بوده و نیز با سپری شدن سال های رنج و سختی و انزوای هم میهنان ؛ احساس می کنم بهــــار در کشورم ـ ایران ـ برای اولین بار است که قدم گذاشته و همزمان با آغاز ماه فروردین تشریف آورده است.

.
احساس می کنم دامان گسترده ی بهـــــار ، موجی از هوای سالم و تازه به فراخنا و پهنای سرزمینم ، با خود به همراه آورده است. هوایی مملو از اکسیژن خالص. هوایی که تمام ذرات گرد و غبار و آلودگی ها را از آسمان سرزمینم می زداید. هوایی که هیچکس و هیچ چیز نمی تواند مانع از گسترش و انتشار آن شود. نمی تواند آن را حبس کند و یا دور تا دور آن حصار ایجاد کند. هوایی که نمی توان آن را زندانی کرد و یا آن را شستشوی مغزی داد. یک جبهه ی عظیم و یک جریان سیال و گسترده از هوایی سالم و تازه و بهاری را چگونه می توان محصور کرد و آلوده ؟. امواج دامان بهارانه اش با چین هایی ملایم ، حتی به آنسوی سرحدّات وطنم انتشار می یابد و تمامی افکار مسمومی را که در اذهان مردمان تزریق شده است می شوید و لایه روبی می کند. افکاری پوسیده و متحجرانه که دیری ست مردم سرزمینم ، آنها را با صلابت و آرامشی موقرانه از ذهن خود زدوده اند و مانع از ورود و نشست لایه های آلوده و قیراندود فکری متحجران بر ذهن خود شده اند. افکار سودجویانه و منفعت طلبانه ی قدرت مدارانی که تمامی ارزش های دینی ، اخلاقی و انسان مدارانه را در قالب های پیش ساخته ، خود ساخته ، کهنه و فرسوده ی خویش ریخته و صرفاً جهت حفظ موقعیت و قدرت خود ؛ به خورد مردمان می داده اند.

.

اولین و مهمترین ارمغانی که بهـــــار حقیقی با خود می آورد یک جریان سیال فکری و ذهنی ست که موجب کنار رفتن پرده ی جهل و خرافه از مقابل چشم های مردم خواهد بود. پرده ای که از قرن ها پیش ، استحمارگران با افراشتن آن ، بقای خویش را بقای دین و ضرورت اعتقادات مردم قلمداد کرده اند. پرده ای که در پس آن برای خود زمان های طولانی خریده اند و منفعت های بیشمار اجتماعی و حقوقی برده اند.

.

دومین هدیه ی بهـــــار حقیقی ، رسیدن مردم به نگاهی فرادینی به خصوص در جوامعی ست که دین ـ اعم از هر دین و مسلک و آئینی ـ ملعبه ی قدرت و ماسماسک حفظ آن شده است. آنچه که هم مسئولین و حاکمان و هم مردم در یک جامعه ی دین محور و الینه شده توسط متدینین به آن نیاز دارند ، داشتن نگاهی فرادینی و ورای پوشه ی مذهب است. تمامیت هویت واقعی انسان ها وابسته به مدار دینمداری نیست. دوام و بقای جوامع بشری و حکومت های مذهبی ، بسته به دیانت و یا نوع خاصی از مذهب و اِعمال بی خردانه ی تعصبات مذهبی ، صورت نمی پذیرد. تعصب ورزیدن برای هر ارزشی ، آن را تبدیل به ضد ارزش خواهد ساخت. مثلا مانند زمانی که شما برای رونق هنر و یا رواج فرهنگ یک ملت ، تصمیم می گیرید که صرفاً و فقط از یک قشر خاص و یا یک گروه ایدئولوژی ـ عقیدتی دعوت به همکاری و انجام گزینش داشته باشید. 
شما اگر یک حاکم دینی در یک حکومت دینی هستید ، بی آنکه حتی یک کلمه ی تبلیغی در باب دین خود در پیشگاه مردم به زبان آورید ؛ تنها با سعی و عمل در ایجاد آسان ترین راه های تحصیل علوم و فنون برای عموم ، احیا و رونق صنایع مادر ـ کشاورزی ، دامداری ، ماهیگیری و ... ـ ، رفاه ، آرامش ، آسایش و شادیِ مردم ؛ توانسته اید مبلّغی بی غل و غش و بی غرض برای دین و همچنین تداوم بخش نظام حکومتی خود بوده باشید. تبلیغات برای هر دینی که شما ممکن است پس از ادعای تدین ، قادر به انجام دستورات آن در خصوص احقاق حقوق حقه ی مردم نباشید ؛ همچون تیشه ای ست که در دست گرفته اید و به ریشه ی خود ، دین خود ، کشور خود و مردم خود می زنید.

.

سومین ارمغانی که بهـــــار حقیقی با خود برای همگان به همراه خواهد آورد ، آزادی و رهایی از هر گونه تعلقات حزبی و ایسمی به خصوص ملی گرایی یا ناسیونالیستی و نژادپرستی ست...

.
.
95/1/1 ـ یکشنبه 00:14 بامداد

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،هوای تازه
برچسب ها : مردم ,هوایی ,بهـــــار ,دینی ,پرده ,بقای ,بهـــــار حقیقی ,نگاهی فرادینی ,جریان سیال

اِشکِلَک (3)

:: اِشکِلَک (3)

.

با اشکلکِ امروز به مشکل انتخابات در ایران می پردازیم.

از آنجا که طبق تشخیص صلاحیت بر مبنای صلاحدید رهبران بعضی از جبهه ها و به خصوص جبهه ای مافیایی ـ که بسیار غیرمحسوس ، غیرملموس و نامرئی ست ـ مردم ایران قدرت تشخیص و درک صلاحیت هیچ کاندیدایی را در هیچ انتخاباتی ندارند و در نهایت پس از طی مراحل فرمالیته ی انتخابات ، رأی نهایی و انتخاب های نهایی توسط گروهی خودساخته (!!) انجام می شود ؛ بهتر است که مردم همچنان به روال عادی سیر و سلوک خاموش خود ادامه دهند.

.

"سلوک خاموش" یعنی اینکه مردم همچنان به حفظ فاصله ی خود با افرادی که در رأس هرم جامعه قرار دارند ، تداوم ببخشند.
"سلوک خاموش" یعنی اینکه تمامی سران در رأس هرم با تمامی تصمیمات و آرائی که برای مملکت و مردم در نظر داشته و دارند ، مثل همیشه توسط مردم به حال خودشان واگذار شوند.
"سلوک خاموش" یعنی تنها گذاشتن و به انزوا درآوردن افراد و ایادی قدرت در تمامی صحنه ها و سکانس های اپیزودهای بینهایت گانه و نمایش هایی مثل انتخابات ؛ توسط مردم. مردمی که حضور همیشه ی آنها در تمامی صحنه ها فقط با سکوت شان به رؤیت رسیده و تجلی پررنگی داشته است.

"سلوک خاموش" یعنی مردم بی توجه و بی اعتنا به سیاست های ایادی قدرت در جامعه ، خود به تنهایی در اندیشه ی تعالی فکری ، علمی ، معنوی و مادی خویش باشند و در همین راستا ضمن حفظ خانواده ی بزرگ خود (جمعیت و جامعه ی مردم) با آرامشی کامل به زندگی عادی و همیشگی خود همراه با خانواده ی خود بپردازند.

بنابراین بر اساس پایبندی به "سلوک خاموش" ، هرم جامعه فقط دارای دو قطب خواهد بود.
قطبی کوچک با تعدادی محدود در سطح فوقانی هرم با تمام طرفدارانشان که تنها یک سوم از کل حجم هرم را تشکیل می دهد و قطبی وسیع و بزرگ که متشکل از تمامی آحاد مردم است و دوسوم از حجم هرم را شامل می شود.

.
البته جامعه ای که پس از طی بحران ها و انقلاب های خرد و کوچک فرهنگی و نافرجام دوقطبی شده است جامعه ای ست که در فرم پیشین خود دارای سه سطح و سه قطب بوده است. قطبی میانی بنام سطح و کفه ی مسئولین که نقش برقرارکنندگان ارتباط و همیاری بین رأس هرم و سطح تحتانی آن را ایفا می کرده است. قطبی میانی که حالا دیگر به دلیل عدم کارایی ، در واقع وجود ندارد.

جامعه ی دو قطبی به یکباره و دفعتاً به وجود نمی آید. مدت زمانی حدود حداقل 20 سال باید از خودرأیی و خودکامگی قدرتمداران در آن جامعه گذشته باشد تا مردم ، خود ، بتدریج و با اراده ی خود به سمت شیوه ی "سلوک خاموش" سوق یابند.

جامعه ی دو قطبی به یکباره و دفعتاً به وجود نمی آید. مدت زمانی حدود 40 سال باید از استمرار شیوه ی خودرأیی و خود محوری سران قدرت بگذرد و باید در این 40 سال ، همچنان به اجرای احکام حجری پایبند بوده باشند تا مردم به این نتیجه برسند که تمام شئون و آداب و ادبیات و سبک های زندگی خود را از قطب مقابل جدا سازند. 
احکامی مربوط به عهد دقیانوس. 
عهد و عصری که شاعران ، نویسندگان ، روشنفکران ، عارفان و دانشمندان را به شلاق ، زندان و اعدام محکوم می کردند.
.
( آخه برادرانِ گرامـ..ــافیائیست !!
قسم حضرت عباس تون رو باور کنیم یا دُم خروس های لاری تون رو !! )

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،اِشکِلَک (3)
برچسب ها : مردم ,جامعه ,سلوک ,خاموش ,قطبی ,تمامی ,سلوک خاموش ,خاموش یعنی ,قطبی میانی ,زمانی حدود ,تمامی صحنه

آلزایمر ملی

:: آلزایمر ملی

                                                              Morteza Gharagozlou  

آلزامیر ملی

آلزایمر، حافظۀ کوتاه‌مدت بیمار را نابود می‌کند، اما به بخشی از خاطرات او از سال‌های دور، دست نمی‌زند. اگر از او بپرسی که امروز ناهار چه خورده‌ای، نام غذایی را به زبان می‌آورد که سی یا چهل سال پیش در یک ظهر دل‌انگیز خورده است. او در حافظۀ درازمدتش زندگی می‌کند. مادر من در ماه‌های پایان عمرش این‌گونه بود. اگر از او می‌پرسیدیم که حالت چطور است، می‌گفت: چرا رحیم (نام یکی از برادرهایش که سی و پنج سال پیش بر اثر تصادف درگذشته بود) برای من از مشهد سوغات نیاورده است؟ مردم ایران دقیقا به چنین بیماری خطرناکی مبتلا هستند. در گذشته‌های بسیار دور زندگی می‌کنند و آگاهی‌های آنان از قرن حاضر، نزدیک به صفر است.

بسیاری از مردم به‌تقریب می‌دانند که سلجوقیان پس از غزنویان آمدند و خوارزمشاهیان پس از سلجوقیان، اما من دانشجویانی را دیده‌ام که نمی‌دانستند نهضت ملی نفت در زمان رضا شاه بود یا پسرش.

ایرانیان، قطعه‌هایی از تاریخ را هزار بار شنیده‌اند و می‌دانند، اما تمایلی به شنیدن مهم‌ترین بخش‌‌های تاریخ معاصرشان ندارند.

نام تمام جنگ‌های صدر اسلام و مسیر کاروان عاشورا و نام بسیاری از خلفای عباسی و اموی را می‌دانند ولی اگر از آنان بپرسند که استبداد صغیر مربوط به چه دوره‌ای است و چرا آن را «صغیر» می‌نامند، مات و مبهوت به پرسش‌گر نگاه می‌کنند.

آیا در صد و بیست سال گذشته، یک ایرانی را می‌توانید پیدا کنید که یک بار برای میرزا یوسف خان مستشار الدوله اشک ریخته باشد؟ نه! چرا؟ چون ایرانی نمی‌داند او کیست. او کسی بود که با نوشتن «رسالۀ یوسفی» و «یک کلمه»، می‌خواست قانون را جایگزین سلطنت مطلقۀ ناصری کند و به همین جرم سال‌ها در سیاهچال قجری، کتک خورد. شکنجه‌گر او موظف بود که او را با کتابش کتک بزند. آنقدر کتاب «یک کلمه» را بر سر میرزا یوسف کوبید که کور شد و در همان حال در گوشۀ زندان، در نهایت غربت و مظلومیت درگذشت.

از این روضه‌های جانسوز در تاریخ ما کم نیست. کسی می‌داند محمدعلی شاه، روزنامه‌نگارانی همچون صوراسرافیل و ملک المتکلمین را چرا و چگونه کشت؟ آن دو را همراه قاضی ارداقی، آنقدر در باغ شاه و در جلو چشم شاه، شکنجه کردند که وقتی مُردند، شکنجه‌گران خوشحال شدند؛ چون دیگر توان و نیرویی برای ادامۀ شکنجه نداشتند.

به گمان من عاشورای تاریخ معاصر ایران، دوم تیر است؛ روزی که بهترین فرزندان این سرزمین زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها، کلمۀ مشروطه و عدالت‌خانه و آزادی را فریاد کشیدند. آن روز محمدعلی شاه فرو ریخت. باورش نمی‌شد که چند جوان فوکلی این همه بر سر مرام و عقیدۀ خود پایداری کنند.ایرانیان از شیخ فضل الله نوری بیش از این نمی‌دانند که نام یکی از بزرگ‌راه‌های تهران است، و از جنس اختلافات او با روشنفکران و آخوند خراسانی(رهبر معنوی مشروطه) در بی‌خبری محض به سر می‌برند.

ایرانی نمی‌تواند دربارۀ رژیم پهلوی که آن را برانداخت، بر پایۀ منابع و آگاهی‌های مستند، چند دقیقه سخن بگوید ؛ اما از حرمسرای یزید و حیله‌های معاویه بی‌خبر نیست.

چند ایرانی را می‌شناسید که نام تیمورتاش و علی‌اکبر داور را شنیده باشد؟ و چند ایرانی را می‌شناسید که نام مختار ثقفی را نشنیده‌ باشد؟ کسی که نمی‌داند علی‌اکبر داور کیست، نخواهد دانست که دادرسی در ایران چه مسیری را طی کرده است و ما در کجا توقف کردیم. کسی که زندگی تیمورتاش را نداند، از کجا بداند که رضاشاه چگونه پادشاهی بود؟ کسی که دربارۀ حکمرانان کشورش در دورۀ معاصر، اطلاعات درخوری نداشته باشد، چه درکی از «تحول» و «تغییر» دارد؟

در یکی از قبرستان‌های قم، مقبره‌ای است که در آن مردی عامی ولی صاحب کرامات دفن است. می‌گویند او بدون آنکه سواد خواندن و نوشتن داشته باشد، آیات قرآن را در هر متنی که می‌دید، می‌شناخت. اگر آیه‌ای را در میان خطبه‌ای از نهج البلاغه جاسازی می‌کردند، از آن خطبه فقط همان آیه را می‌توانست بخواند. بر مزار او مقبره‌ای ساخته‌اند و مردم نیز گروه‌گروه به زیارت او می‌روند. قبر حسن رشدیه، بنیان‌گذار مدارس جدید در ایران نیز در همان قبرستان است. ایام نوروز امسال برای زیارت قبر او به آنجا رفتم؛ ولی قبرش را نیافتم. هیچ کس هم نام او و نشانی قبرش را نمی‌دانست.

.
اگر آشنایی با تاریخ دور، سرمایۀ علمی است، آگاهی از تاریخ نزدیک، سرمایۀ ملی است. آلزامیر ملی، این سرمایۀ ملی را بر باد داده‌ است.

.

رسانه‌ها به‌ ویژه‌ صداوسیما سهم بسیاری در گسترش این بیماری خطرناک داشته‌اند.

..

" مرتضی قره گزلو "

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،آلزایمر ملی
برچسب ها : تاریخ ,ایرانی ,بسیاری ,مردم ,است، ,زندگی ,علی‌اکبر داور ,میرزا یوسف

زنده باد بال خدا

:: زنده باد بال خدا

.

زنده باد بال خدا
که فرو می افتد
و درست روی شانۀ من می نشیند ،
زنده باد !

زنده باد آفتاب سحر
که سرش را می چرخاند ، پیدایت می کند
و تلالو اولش را برای تو پست می کند ،
زنده باد !

زنده باد دفتر مشق من
که بین این همه کاغذ
فقط برای تو شعر جذب می کند ،
زنده باد !

زنده باد سنگ های خیابان
که بین این همه کفش
فقط از کفش تو عکس می گیرند
و برای عارفان برهنه پای روز جزا می فرستند.

زنده باد عشقِ تو محبوبم 
زنده باد!
که خیالم را آن قدر دور می برد
که برای حیات این مردم
معنایی پیدا کند ..

آی زندگی ، دیدی چه بر سرت آوردیم ...
.

"محمد شمس لنگرودی"
.
.
منبع : ویرگول ، سرِ خط ،زنده باد بال خدا
برچسب ها : زنده ,،زنده

ثانیه ها

:: ثانیه ها

.

حالا در این حَوالتِ احیا به هَل اَتی 
حاجی ، حروف را حجامت کرد در منا
او گفت هیچ واژه ای شایان به ذکر نیست
اِلاّ هُوَالوَدودِنا ، در روزگار ما
امروز ، حشر ِ حَشوهای نشر کرده است
امروز ، روز رستخیز ِ خط ، خَطّاف ِ واژه ها
روزی که چشم ها وُ پاها ، دست ها ؛ زبان
روز ِ گواهِ هر لغت در دفتر شما
امروز نیش ِ عقرب است این ثانیه شمار
پهلو بزن بر استکان ِ چای ، زهر را
او گفت فرصتی نمانده است زود باش 
یک پلک هم نپاید از چشمان حرف ِ "ها" 
برخیز مسح ِ شعر را اینک ترانه ساز
در هر قنوت با زبانی ساده کن دعا 
این واژه های شنگ را از اغتشاش ِ حرف ، 
از تاک تیک ِ چنبر ِ تأویل کن رها 
او گفت از زُلالیه در چشم ِ حرف ِ "ها" 
او گفت ، گفت ، ... تا به یادم آمد این صدا : 
در سالهای دور ، یک امشاسپند بود 
سوی تَواصَوی به حق ، مشغول ِ اوصیا
تکلیفِ او فقط ، فقط یادآوری نبود
مبهوت در هبوط ، مانده بود او جدا
یادش نبود پیش تر او هم فرشته بود
یادش نبود چیست آنچه کرده او فدا
یادش نبود کیست آنکه در درونِ او 
با شور عاشقانه ای گوید : خدا ! خدا !
یادش نبود عشق را باید "هجی" کند
خاموش در مصوّتی ، صامت به یک هجا
یادش نبود که نباید کافری کند
یادش نبود نیست سجده بر کسی روا
عاشق به آدمی شدن در ذاتِ او نبود
فوّاره در سجودِ خود ، قائم شود به پا
تا اینکه در شبی دو یار از دوستان او
او را به جمع خویش برده تا به کبریا
آرام ، یک مَلَک به پیش از سمتِ راست اش
آمد گشود لوحه ای از خوابِ این سرا
او گفت : خفتگان ببین در زیر ِ پای خود
دید او چراغ های کم ، بی سو ، سوا سوا
گفت آن مَلَک : کنون تو را تا غرفه ات بریم
اما مباد ثانیه ای گرددت فنا
با خود دَمی وُ لحظه ای بر تو حرام باد
هر بار بی خود از خودت ؛ بیخود ، خودت بیا
هر ثانیه شماره شد ، ده سال وُ هفت سال
بسیار رنج برده بود آونگِ پُر صدا

.

* * *

.

آیا براستی شما هم یک فرشته اید ؟
حاجی ! زمان دهید ، خواهم گفت ماجرا :
ما از خرابیان ِ هر دو عالمیم ، آه
این پَر به بالتان نگیرد ، آه از این قبا
گمنام می شوید آقا ، راست گفته اند !!
اصلا" ندارد این خراباتی شدن بها !!
.
اینجا کسی به جست وُ جوی نام وُ جاه نیست
اینجا کسی فقیر به جز پادشاه نیست
اصلا" کسی در این خرابآباد شاه نیست
جز مادران ِ پا به ماه ِ شعر ، ماه نیست
.
اینجا سؤال نیست ، هر چه هست پاسخ است
اینجا جواب های کوته نیز شامخ است 
پاسخ ، اگر چه مثل یک دیوار ِ راسخ است ؛
اما دریچه ای در آن ، شارع به آدَخ است 
.
اینجا فقط به عشق ، کاری می شود کلام
اینجا فقط به عشق ، ساری می شود سلام
اینجا فقط به عشق ، زاری می شود ظَلام
اینجا فقط به عشق ، قاری می شود غَلام
.
وقتی نبود هیچکس ، تنزیل ِ عشق بود
اول دَمی که شد نَفَس ، ترتیل ِ عشق بود
وقتی خدا به آدمی تعلیم ِ عشق گفت ؛
عرفان وُ عشق وُ مادری ؛ تعدیل ِ عشق بود
.
آقا گُمان نداشتم اینقدر عاشقید
بر رغم ظاهری خشن از کینه فارغید
ترتیب ِ یُمن ِ تربیت در مجلس ِ شما :
تنبیه وُ مِهر ِ مادری ؛ درسی که حاذقید
.
باور نمی کنم که چای اصلا" نمی خورید
یا هیچگاه کلّه ی قندی نمی بُرید
در بحرهای بس طویل از قافیه ، ردیف
لبخند را چگونه مروارید یا دُرید ؟
.
اول بگو که حالتان خوب است نازنین ؟
امسال دوست ، سالها پیش آشناترین
چشم ام به راه ِ آسمان آبی ترین شده ست
تنها به خاکِ بی مَلَک ، تنها در این زمین
.
تقطیع ِ عشق گشته ام ، عاشقترین هجا
کم نیست آنچه زاده ام ، عاشق به هر کجا
تکلیف چیست این زمان ، هنگام ِ عاقبت
آیا نمانده در زمین چشمی پُر از رَجا ؟
.
آقا نگو قرارمان پایان رسیده است 
این خاکِ پُر ستاره را ابری ندیده است 
هر شب ندیده ای چرا ، در پای چشمه ای
یک دسته گُل برای تان ، طفلی که چیده است ؟

.

* * *

.

آیا براستی شما هم یک فرشته اید ؟
پس همصدا شوید از تازه ترین نوا :
" در سال های دور ، یک امشاسپند بود
سوی تَواصَوی به حق ، مشغول اوصیا ...
.

.
آسیه خوئی (ایلیا) ـ پنجشنبه 1390/11/27
.
.
کلمات کلیدی :

هَل اَتی / وَ تَواصَو بِالحَق / اوصیاء / امشاسپند / مسح شعر / ثانیه ها / خراباتیان

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،ثانیه ها
برچسب ها : نبود ,ثانیه ,فرشته ,مَلَک ,امشاسپند ,واژه

اِشکِلَک (4)

:: اِشکِلَک (4)

.

با اشکلکِ امروز به مشکل بحران حزب گرایی در ایران می پردازیم.

این متن را ابتدا با یک سئوال آغاز می کنیم.

به نظر شما چرا "رومن رولان" ـ نویسنده ی فرانسوی ـ معتقد بوده است که :

"وقتی در یک کشور ، انقلابی بزرگ رخ می دهد محال است که مردم آن کشور حداقل تا 200 سالِ دیگر ، دوباره انقلابی به همانسان به وجود آورند !؟"

مگر نه آنست که هر انقلابِ همگانی ، بزرگ و وسیع ، جامعه را تا مدت های مدید مواجه با تبعات زیانبارِ آن خواهد کرد ؟ به خصوص انقلابی که به جای آنکه جهشی حداقل 50 ساله در مسیر رشد و تکامل همه جانبه ی یک کشور داشته باشد ؛ 500 سال به قهقرا بر می گردد.

به همین دلیل است که امروزه روشنفکران ، انقلابِ مجدد یا حتا انقلابی که برای اولین بار در یک کشور رخ بدهد را نشانه ی فقدانِ دانش و بینش تکامل یافته ی یک جامعه می دانند.

بنابراین اگر نیاز است که در یک جامعه ، تحول و یک دگرگونی اساسی تکرار شود باید بتدریج و آهسته بصورت روش های تربیتی توسط حکیمان ، فرهیختگان ، عالمان و روشن ضمیرانِ آن جامعه در رئوس آن و نهاد ملت صورت پذیرد و نهادینه شود. نه اینکه مثلا یکی پیدا شود که بر مبنای صلاحدید خود به تنهایی ، در یک زمان به نظرش برسد که مثلا الآن باید ولی فقیه داشته باشیم و یا الآن به نظر من آن آقا یا این آقا بهترین مورد است و بعد از حدود 25 سال که مخالفت با حضور نقشی بعنوان ولایت فقیه از سوی بعضی کارشناسان ، شلاق ها و زندان ها و تبعیدها و حبس ها برای افراد بدنبال داشت ؛ حالا بنا بر مقتضیاتی نامعلوم به این نتیجه برسد که اصلا نباید ولی فقیه داشته باشیم !!.

ملت که بازیچه و قربانی نظرات شخصی و دیدگاه های جناحی شما نیستند. شما اگر خیلی روشنفکر و صلاح نگر هستید و آنقدر قدرت اعمال نظر دارید که می توانید افراد را از رأس مملکت گرفته تا سطوح پایین جامعه تعویض و جابجا و حذف نمایید ، چرا در خلوت و در نهان به اصلاح نقش همان ها که برگزیده اید نمی پردازید ؟. این آشکارا عمل کردن شما آیا به معنای خودجلوه گری و خودنمایی نیست ؟!

همیشه در جوامع غیر پیشرفته ـ از نظر مذهب رسمی ، تمدن و فرهنگ ـ فقط به دو صورت ممکن است یک تحول ، دگرگونی و انقلاب بنیادین و اساسی در جهت تکامل ابعاد مدنیت ، فرهنگ ، مذهب و اقتصاد آن مملکت و جامعه ؛ صورت پذیرد.

صورت اول آن است که در آن جامعه آنقدر ظلم و استبداد ، خفقان و خُنّاق ، تبعیض مذهبی ـ انسانی و طبقاتی از سوی حاکمان ؛ بیداد کند که مردم از این اوضاع به تنگ آیند و از تنگ آن ، هجوم به دیوارها و حصارهای تنگه ی ایجاد شده آورند. آنقدر که حصرهای این تنگنا به نازکی یک تُنگ درآید و تُنُکای حجم وسیع آن هجمه به راحتی موجب شکست دیواره های تنگاتنگ ، زجاجی شکل و آبگون تُنگ شود. تُنگی که تمام مردمان را در بر گرفته است. و ای بسا شکسته شدن این تُنگ موجب غرق شدن آنها در اقیانوسی انباشته از کوسه ها و نهنگ ها باشد.

صورت دوم آن است که در این جوامع غیر پیشرفته ، حاکمانی حکیم ، فرهیخته ، عالم و روشن ضمیر بر رأس امور مملکت قرار گیرند که موجبات  تحول ، دگرگونی ، شکوفایی و احیایی اساسی را در چهارچوب مذهب ، تمدن ، اقتصاد و فرهنگ آن جامعه به وجود آورند. در این صورت بی آنکه ضرر و آسیب اجتماعی ، اقتصادی و فشارهای روانی بر جامعه به واسطه سوق دادن آنها به یک انقلاب همگانی وارد شود و به عبارتی دیگر بی آنکه پیکر جامعه متوجه زیان ها و بحران های روانی ، اجتماعی و اقتصادی شود که از تبعات یک انقلاب دفعتی و ناگهانی ست ؛ مردم با جریان موج های آرامِ رگه ها و رودهای جاری شده از سوی حاکمان مذکور به دریای مقصود و اقیانوس آرامِ تکامل خویش می رسند.

در کشوری مثل کشور ایران که همیشه دچار پیامدهای ناهنجار حزب گرایی و دسته جات جناحی در تخاصم و تناقض با یکدیگر بوده است و ظاهراً توصیه های شخص اول مملکت در پایبندی گروه ها و احزاب به رعایت اتحاد و در نظر گرفتن مصالح کشور و مردم هرگز تأثیر دیرپایی بر این خصومت ها ندارد ؛ مردم جز شیوه ی نظّارگی را پیشه کردن ، از دور بر این تشتّت ها تماشا داشتن ، کناره گیری از این بحران ها ، بایکوت کردن سیاسیون و فاصله گرفتن از مسائل سیاسی ؛ چاره ای دیگر نخواهند داشت.

در کشور ایران جدا از سال هایی که احزاب و گروه هایی مانند چریک های فدائی (اکثریت و اقلیت) ، توده ، جمهوری اسلامی ، مجاهدین اسلامی ، مجاهدین خلق و ... وجود داشتند و همگی تغییر نام یافتند و بتدریج حذف شدند ؛ سال هاست که فقط سه حزب اصلاح طلبان ، اصولگرایان و پایداری سعی و حضور کم رنگ و یا پر رنگ در رسیدن به قدرت و در رأس امور قرار یافتن داشته است.

در میان این سه حزب ، حزب اصولگرایان همیشه نقش واسطه و گاه خنثی و بی تأثیر داشته و دارد.

حزب پایداری با پیشینه ی سوء و تأثیرات منفی ای که تاکنون با عملکرد دگماتیسم خود در حذف (!!) افراد ، بر جامعه ی ملی ـ دینی داشته است ؛ مهیا شدن صورت اول از انقلابی دیگر را با بر سر کار آوردن اعضای خود فراهم خواهند کرد.

حالا در نهایت ، ناگزیر ، تنها یک حزب باقی مانده است. حزبی که بر حسب تقریبی حسن عملکرد خویش می تواند موجبات امید و تدبیر به بهروزی را برای جامعه فراهم سازد. حزب اصلاح طلبان. حزبی که اگر دیگر احزاب همچون گذشته بر سر راه او پیچ و خم و موانع کوتاه و رفیع ایجاد نکنند ، صورت دوم از انقلاب ، تحول و یک دگرگونیِ ارزشمند را برای ملت ، مذاهب و کشور به ارمغان خواهد آورد.

نظامِ فعلی حاکم بر ایران اگر در حال حاضر بتواند برقرار باشد فقط در صورت بر سر کار آمدن و قدرت یافتن حزب اصلاح طلبان قادر خواهد بود که پسوند "اسلامی" را به معنای واقعی و نابِ آن بر پیشوند فراموش شده ی آن یعنی "جمهوری" بیفزاید.

در حال حاضر حزب اصلاح طلبان به ناگزیر ، تنها گروه مطلوب اکثریت مردم ایران است. چرا که در کارنامه ی این گروه ، درخشانترین نمرات در خدمتگزاری به مردم و احیای تقریبی مذهب رسمی مملکت نقش بسته است.

هنوز تا فرا رسیدن روز انتخابات اسفند ماه سی روز باقی ست و می توان با تجدید نظری غیر مغرضانه در برگرداندن افراد حذف شده و رد صلاحیت شده ی این گروه اقدام کرد. 

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،اِشکِلَک (4)
برچسب ها : جامعه ,صورت ,کشور ,مردم ,داشته ,گروه ,اصلاح طلبان ,کشور ایران ,مذهب رسمی ,داشته باشیم ,صورت پذیرد ,فقیه داشته باشیم

اِشـکِـلَـک (1)

:: اِشـکِـلَـک (1)

      

.

با اشکلکِ امروز به مشکل آلودگی هوا می پردازیم.
امروز شنبه پنجم دی ماه 1394 پس از گذشت شانزده روز از به گوش رسیدن آژیر قرمز رنگِ زنگ خطر در تهران ، کمیته ی اضطرار آلودگی هوا تشکیل شد.
در این کمیته که کمیت آن با حضور عصابدستانی چند ، لنگ نمی زند ؛ مباحث جدید و راه حل های بدیعی مطرح شد که یکایک راهکارها به استحضار خوانندگان می رسد :
1- ماجرای جاری آلودگی هوا موجب می شود تا جریان محو سازی نماد بزرگترین بیلاخ مردم ایران به فاصله ی طبقه ی آخر برج میلاد نسبت به سقف کوتاه خانه های حلبی آباد به اجرا درآید. 
2- از این پس با ادامه ی روند آلودگی هوا هیچکس قادر به رؤیت این برج که مظهر و نماد فاصله ی وحشتناک طبقاتی در جامعه ی تهران بوده است ، نخواهد بود.
3- آلودگی شدید هوا که بالطبع تعطیلی مدارس را بدنبال دارد و ادامه ی آن بعنوان بهترین راهکار برای آموزش فرهنگی و اخلاقی کودکان محسوب می شود ، مشاهده ی پدیده ی بدآموز برج میلاد را برای کودکان ما مقدور نخواهد ساخت.
4- طرح خریداری چهارپایانی چون استر و الاغ و اسب از قبرس برای جایگزینی آنها با وسایل دودزای نقلیه باید لغو گردد. این طرح اگر چه نشاندهنده ی نبوغ و اوج تشخیص مصلحت در جهت اقدامات دقیقه نودی کاهش آلودگی هوا و آسیب هایی ست که مردم می بینند ، اما موجب می شود که آلودگی هوا به سرعت پایان یابد و طرح تدریجی به فراموشی سپرده شدنِ بزرگترین بیلاخ به فاصله ی طبقاتی ، تأثیرات مثبت خود یعنی محو کردن شکل و شمایل برج میلاد از منظر چشمان محصلان در تمامی مقاطع را از دست بدهد.
5- با هر اقدامی که باعث شود این نماد و نشانه ی حیات جاودانه ی دوستان ما در طبقه ی بورژوا و سرمایه دار رؤیت شود و فرهنگ و ادبیات جامعه ی ایرانیان به ابتذال گراید ، شدیدانه برخورد خواهیم کرد.
6- طبیعی ست که اجرای هر طرح مبتکرانه ، قربانیانی هم بدنبال خواهد داشت. لذا برای مغزهای متفکر اعضای این کمیته مهم نیست که آمار متوفیان آلودگی هوا از 150 نفر در روز به 180 نفر رسیده باشد و یا مترسکان راهنمایی و رانندگی بر سر چهارراههای کلانشهرهایی مثل تهران بزرگ دار فانی را وداع گویند. لذا باید سرسختانه بر پیشبرد اجرائیات طرح های این کمیته در پاکسازی فرهنگ و ادبیات این مرز و بوم پافشاری کرد و با عدم رؤیت برج میلاد ، واژه ی "بیلاخ" از اذهان مردم و از کتب لغات حذف شود.
پی نوشت : نکات مورد بررسی قرار گرفته در کمیته ی اضطرار آلودگی هوا شامل 32 طرح بوده است. اما از آنجا که درج همه ی این موارد از حوصله ی خوانندگان عزیز خارج است ، از نشر آن خودداری به عمل آورده شده است.
.
.
آسیه خوئی (ایلیا) ـ شنبه 94/10/5
.
.
منبع : ویرگول ، سرِ خط ،اِشـکِـلَـک (1)
برچسب ها : آلودگی ,کمیته ,میلاد ,رؤیت ,فاصله ,بیلاخ ,بزرگترین بیلاخ ,اضطرار آلودگی

بال بازرَوان

:: بال بازرَوان

.

اعتقاد یا عدم اعتقاد تو به خدا تا زمانی هیچ تأثیر منفی حتا در حد یک ابسیلون( خوشبختانه ) بر هستی ، خلقت ، جهانبینی های مختلف و متعدد و اذهان مردم نخواهد داشت که تو از چهارچوب اصول اخلاقی ، انسانی و اجتماعی خارج نشده باشی. 

.
زمانی که تو به اصول اخلاقی ، انسانی و اجتماعی پایبند نباشی مردم به صحت و سقم ناباوری های تو نسبت به وجود خدا هیچ وقعی نمی نهند. هرچند حتا اگر اخلاقی ترین و انسانی ترین و اجتماعی ترین رفتار و کردار را نیز داشته باشی باز هم مردم در نهایت ، به بی اعتقادی تو نسبت به وجود خدا توجهی ندارند. چرا که آنها فقط به سعادت و فلاح جامعه ی خویش می اندیشند. چه بر آن جامعه یک حکومت دینی( اعم از یهودیت ، مسیحیت ، اسلام و ... ) حاکم باشد و چه یک حکومت لائیک را بر جامعه ی خویش پذیرفته باشند.

بنابراین پیش از ابراز بیخدا بودنِ خود باید انسانی اخلاق مدار باشی تا اندیشه ، سخن ، رفتار و حتا وجود تو در جامعه قابل پذیرش باشد.
.
بی تأثیری و خنثی بودن وجود بیخداها در جامعه ، زمانی از این شکل خود خارج شده و منفی و سوء خواهد بود که دلیل و علت زیر پا گذاشتن اصول اخلاقی ، انسانی و اجتماعی آنها ؛ بی اعتقادی و عدم اعتقاد ایشان به وجود خدا بوده باشد. همانطور که این موضوع در مورد معتقدان به هر دین و آئینی و هر نگرش و جهانبینی ای صدق می کند آنجا که برای پیشبرد ، اجرا و اِعمال اعتقادات و اندیشه ی خود متوسل و یا مجبور به نقض و انکار اصول اخلاقی ، انسانی و اجتماعی می شوند.

.
پیش از آنکه تو همچنان معتقد باشی که هدف ، وسیله را توجیه می کند و برای رسیدن به اهداف جناحی و جناقی خویش ، خود را ملزم به انکارِ حتا اصول اخلاقی بدانی ؛ خود و اندیشه ی خود را در پیشگاه دیدگان مردم انکار کرده ای. 
اصولا انسان یا گروهی که برای سرکوب مخالفین خود متوسل به انکار مضامین مورد قبول اجتماع و جامعه ی خویش (اصول اخلاقی و ... ) می شود موجود بسیار وحشتناکی ست. غولی ست که شاخ و دم خود را نمی بیند. یعنی توجهی به غول شدن خود ندارد و هر آینه ای را برای دیدن چهره ی خود دروغگو و مزور می نامد. اگر گفتم موجود بسیار وحشتناکی ست باید اضافه کنم که فقط برای وجود و دوام وجود خویش بعنوان عضوی از جامعه ، وحشتناک است. چرا که هیچگاه به مقصود خود نخواهد رسید و موفقیتی در پیشبرد و اِعمال اندیشه ی خود نخواهد داشت. و این نیز فقط به این دلیل است که چنین موجودی حتا اگر به یک موفقیت نسبی دست یابد پیش از نائل شدن به پیروزی های بزرگتر معتقد است که باید اصول بیشتری را زیر پا بگذارد.

.
افراد جامعه هیچگاه در هیچ موضوعی به این اشخاص و گروه ها اقتدا نخواهند کرد.
اقتدا به آنان مانند اقتدا به روشنگر و روشنفکری ست که در بیان و گفتار خود از سلاح فحاشی و تخریب شخصیتِ مخالفان خود - به خیال خویش - بهره می برد.
اقتدا به آنان مانند اقتدا در عرفان به عارفی ست که منظرگاه تجلیات حق را فقط در پیکره و چشم و ابرو و گیسوان زن می داند. (!!)
اقتدا به آنان مانند اقتدا در فرهنگِ مطبوعات به طنازی ست که طنزنویسی را با تهمت زنی و هتک حرمت به غلط افتاده است.
اقتدا به آنان مانند اقتدا به عالِم و مجتهدی ست که دین را فدای سیاست و حکومت دینی می کند.
اقتدا به آنان مانند اقتدا در هنر هفتم به سینماگرانی ست که برای روتین بودن روال ساخت فیلم هایشان معتقد به رو تن بودن بازیگرانِ انتخابی شان می باشند. (!!)
اقتدا به آنان مانند اقتدا در فرهنگ و ادبیات به ادیبی ست که از قضا (!!) دبیر و مجری جلسات فرهنگی ست و سخت معتقد است که پس از نام بردن هر یک از حاضرین در جلسه برای ایراد سخن یا شعرخوانی ، می تواند حداقل یک شب در آغوش او بخسبد. (!!) و لابد بعد از این خیالات ، اگر بخواهیم خیلی مثبت به پندارهای وی نظر داشته باشیم هیچکس گمان نمی کند که تمام شاعرانی که در جلسه ی وی تاکنون شعر خوانده اند در صورت مادینه بودن ، معشوقه و محبوبه تلقی می شوند و در صورت نرینه بودن ، شاهد و ساقی. ( به قول همان اهل ادب و فرهنگ ) !!!!
اقتدا به آنان مانند اقتدای زنان به همسری ست که دلی به وسعت و گنجایش انواع معشوقه های مختلفه و متعدده دارد و از قضا (!!) اصول اخلاقی را به فرزندان و دختران و خواهران خود آموزش می دهد. 
اقتدا به آنان مانند اقتدا به ...
وقس علیهذا 
وقبض اذهب الى الأسفل إلى أدنى مستویات المجتمع. *
* ترجمه : و همینطور بگیر برو پایین تا نازل ترین سطوح جامعه

.

.

آسیه خوئی (ایلیا) ـ دوشنبه 94/6/30 

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،بال بازرَوان
برچسب ها : اقتدا ,جامعه ,اصول ,اخلاقی ,آنان ,وجود ,آنان مانند ,مانند اقتدا ,اصول اخلاقی ,بسیار وحشتناکی ,موجود بسیار ,آنان مانند اقتدا ,موجود بسیار وحشتناک

شنبه عاشق و پنجشنبه فارغ

:: شنبه عاشق و پنجشنبه فارغ

.

دوباره چشم تو ابری ، دوباره بارانی !
چه کس به خنجر ابروش داده فرمانی ؟!
گذشت شنبه ی آغاز عاشقی هایت ؟!
ز پنج شنبه ی فارغ شدن هراسانی ؟!
تمام شادی تو ساعتی نمی پاید
دوباره ساعت بعدی غمین و گریانی !
کدام فلسفه آتش به جان تو انگیخت ؟
چه شعر طاهرِ عوری ؟ کدام "عریانی" ؟
جهان پر از کمدی های بی کلاسیک است
تو از کدام جهانی که گاه خندانی ؟!
اگر چه لحظه ی شادیِ عشق ، کوتاه است
دلیل قهقهه های تو چیست ؟ "حیرانی" ؟!
اگر چه هستیِ اندوهِ عشق ، جاوید است
چرا تو از غم کوتاهِ خود گریزانی ؟
نگو به کوره ی عشقی جدید می سوزی
تو از زبانه ی آتش ، "زبان" چه می دانی ؟!
بدونِ هیچ کلامی ، شکایتی حتا
فقط بسوزد و ... خاکستری و پایانی
.
* * *

.
خموش باش ، چموشی نکن ، نگو عَـرّ ... عَـرّ
سکوت کن ، اگرین فلسفه به پالانی !
.
(؟؟؟)

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،شنبه عاشق و پنجشنبه فارغ
برچسب ها : کدام

بهارِ جان ها

:: بهارِ جان ها

.

گفتی نگاه کن ! ببین بهــــــار چگونه با آمدنش زمین مرده را زنده می کند ؟
گفتم دیده ام و یقین دارم که مردگان زنده می شوند. نه فقط به این دلیل که دیده ام.
. 
گفتی دیده ای کسانی را که تاکنون حتی برای یک بار هم به آسمان نگاه نکرده اند ؟
گفتی من اصلا از آنها انتظار ندارم که به تحقیق و جستجو در آسمان ها بپردازند !
. 
گفتی آیا از نشانه های آمدن بهــــار خبر داری ؟
گفتم بهــــار ؟
گفتی منظورم فقط رستاخیز جان ها نیست. بهــــار ، رستاخیز جسم و جانِ آدمی ست.
گفتی هر گاه با تو از بهــــار بگویم ، یعنی رستاخیز جان و جسم آدمیان که شباهت بسیاری به فصل بهــــار دارد.
.
گفتی پس یکی از نشانه های آمدن بهــــار ، باد است. بادها بشارت دهنده ی رسیدن بهـــار جان ها هستند. بشارت دهنده ی روان شدن جان ها که مثل روان شدن کشتی ها به فرمان ایشان است.
.
گفتی از دیگر نشانه های آمدن بهــــار ، ابر است. ابرها هم مثل کشتی ها به فرمان باد برانگیخته می شوند. باد آنها را در آسمان به هر شکلی که بخواهد می گستراند و یا آنها را بصورت قطعه هایی متراکم بر روی هم قرار می دهد.
گفتی وقتی باد ، ابرها را به سمت یکدیگر گسیل دهد تا بصورت متراکم روی هم قرار گیرند آنگاه می بینی که از لابلای آنان باران بیرون می آید.
.
گفتی سومین نشانه ی آمدن بهــــار ، باران است.
گفتی آیا دیده ای که وقتی باران بر هر کس که بخواهد ببارد ، ببارد ؛ آن فرد به ناگاه غریو شادی سر می دهد ؟
گفتم دیده ام و یقین دارم که غریو شادی سر خواهند داد تمام آدمیان. نه فقط به این دلیل که دیده ام.
.
گفتی انگار بهـــار آمده است... گوش کن ! من صدای پای او را می شناسم...
.
.
منبع : ویرگول ، سرِ خط ،بهارِ جان ها
برچسب ها : گفتی ,بهــــار ,دیده ,باران ,رستاخیز ,آسمان ,آمدن بهــــار ,غریو شادی ,بشارت دهنده ,گفتم دیده ,یقین دارم

خطای شکل و ذهن

:: خطای شکل و ذهن

.

همیشه هر آنچه که می بینیم ، همان نیست که دیده می شود و هر آنچه که می خوانیم نیز ، ممکن است برداشتی باشد متفاوت و متناقض با آنچه که در مطمح نظر نویسنده بوده است.
ذهن انسان های نکته سنج که معمولا نگاهی بسیار ظریف و موشکافانه نسبت به کلماتِ بکار برده شده در یک متن دارند ، ذهنی ست که همیشه در مواجهه با یک متن ـ حتی متنی بسیار ساده و عاری از هر گونه مفاهیم تأویل مند ـ دچار هرمنوتیک می شود و ممکن است با مهارت خود در برقرار کردن ارتباط بین نشانه ها و کلمات کلیدی یک متن با آنچه که در ذهن خلاق خود می پرورند ؛ به گرداب مغلطه ی ذهنی و خیالی بیافتند.


به عنوان مثال به این بیتِ تقسیم شده از یک شعر نگاه کنید :


آبم و آبی بدنم
شیشه ام و می شکنم
یاد شکست خویش را
با ترکی تازه کنم


در سطر دوم ، فعل "می شکنم" ممکن است به معنای شکستنِ خود تعبیر شود. یعنی گمان کنیم که شاعر خواسته است بگوید که از جنس شیشه هستم و خودم ، خودم را می شکنم. به خصوص اینکه سطر سوم و چهارم ـ "یاد شکستِ خویش را / با ترکی تازه کنم ـ بر صحت این برداشت ، بیشتر صحه می گذارد. در حالیکه در حقیقت وجهی که از فعل "می شکنم" در مد نظر شاعر بوده ، شکل دوم فعل یعنی صفت مفعولی آن بوده است : شیشه ام و شکسته می شوم.


با مثالی دیگر به جملات زیر در یک داستان نگاه کنید :


"عقیق انگشتر تو ، همان نگینی ست که دیو را به فرشته و شیطان را به نبی تبدیل می کند."


کاملا مشخص است که در این جملات ، تلمیحی واضح به داستان حضرت سلیمان و قدرت نگین انگشتری اش بکار رفته است. اما اینکه شما از این جملات برداشت سیاسی می کنید و با اشاره به نگین قرمز انگشتریِ یک شخصیت سیاسی گمان می کنید که مخاطب نویسنده نیز همان شخصیت سیاسی بوده است ؛ ممکن است این تطابق شکل و متن فقط در ذهن شما وجود داشته باشد و در اصل ، آنچه که واقعیت داشته "خطای شکل و متن" بوده باشد و مخاطب نویسنده نیز فردی کاملا ناشناس و شناخته نشده باشد.


خطای شکل و متن ، یعنی اینکه شما بر اساس موضوع ها و شکل هایی که در بیرون از یک متن خوانده و دیده اید وقتی در آن متن با کلمات تصویری و تلمیحی ای مواجه می شوید که با اَشکال و داستان موجود در حافظه و ذهن شما مطابقت دارد ؛ بلافاصله این تطابق ها را کاملا با یکدیگر مرتبط بدانید و نویسنده را ناآگاهانه متهم کنید به آنچه که برخاسته از ذهنیت شماست.

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،خطای شکل و ذهن
برچسب ها : آنچه ,بوده ,ممکن ,نویسنده ,کاملا ,سیاسی ,مخاطب نویسنده ,شخصیت سیاسی ,ترکی تازه ,نگاه کنید

دیوارِ کوتاهِ عشق !

:: دیوارِ کوتاهِ عشق !

.

این بار هم 
قرار ما 
پای همان دیوارِ کوتاه.
همان روز
همان ساعت.
حتا اگر برف بیاید
حتا اگر از آسمان 
سنگ ببارد.
.
این بار هم
قرار ما
پای همان دیوارِ کوتاه
تا از تو تمام بهانه ها را
برای تکرار جمله ی همیشگی ات بگیرم :
" تو رفتی ،
چون پیامبران نمی روند ! "
.
این بار هم
قرار ما
پای همان دیوارِ کوتاه
دیواری که سال ها شاهد است ،
قرار ما
هرگز
"عاشقی" نبوده است.
دیواری که خوب می داند
نه من در کمین تو بودم
نه تو در کمین من.
.
آنچه در کمین ماست
گلوله است 
نه عشق.
پس مثل همیشه
هرگز
بر سر قرارت نیا
قاصدک دلتنگ !
.
.
آسیه خوئی (ایلیا) ـ 94/11/8

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،دیوارِ کوتاهِ عشق !
برچسب ها : دیوارِ ,کمین ,همان دیوارِ ,ماپای همان ,همقرار ماپای

اطلاق (2)

:: اطلاق (2)

.

( 2 ) ادامه ی حکایت اول
.
همانطور که در آغازین سطور این حکایت نقل شد در سرزمین پارسیان ، در بین شاعران آزاده ی آن دیار ، شاعره ای می زیست که از سوی اهل تمیز و اهل ادبِ بی غرض و بی مرض ؛ به نام "حُــرّه" ملقب شده بود. 
"حُرّه"،شاعره ی مبارز که به سبب عدم وابستگی اش به هر جناح، گروه و دسته جات سیاسی و مبرّا بودن از زد و بندهای دارودسته های حزبی بدین نام ملقب شده بود ؛ سال ها در نوشته های خود با همه گفتگو داشت : از مور گرفته تا به سلیمان. از گبر و کافر و زندیق گرفته تا به خودِ خــــدا. از دانه ی سرمستِ جامه دریده در زیر خاک گرفته تا به کهکشان ها و سحابی ها و سیاه چاله ها...
تا اینکه یک روز ، یکی از مشایخ ، شعر بلندبالایی از "حُــرّه" را به نزد پیر و مرشد و مراد خود می بَرَد. سراسیمه و معترض مقابل پیر خود زانو می زند و صدای خود را بالا می برد :
ـ ببینید ! ببینید ! باز این زکیه در خصوص آیه ی "هل اتی" رجز خوانده و پا در کفش ما برده است. اینبار باید او را باز هم در ملاء عام سیصد ضربه تازیانه زد. اصلا باید او را در رسانه ی ملی مرتد اعلام کرد وگرنه از پشت تریبون خود به وجوب قتل او فتوا خواهم داد. من حتم دارم که او یک یهودی ست. قطعا او یک یهودی زاده ست. با این شعر برای همه مسلم شده ست که او یک تردامن (گناهکار) است و دیری نخواهد پایید که آخر و عاقبتِ او به هرزگی و رسوایی خواهد انجامید.
پیر ، بی آنکه پاسخی بدهد ورقه ی کاغذی را که در دست شیخ بود از وی گرفت تا سروده ی "حُــرّه" را بخواند. بعد از خواندن اولین بند از شعر ، دیگر حضور شیخ را احساس نمی کرد. دیگر نمی توانست حسدورزی ها و حقد و عصبیت های او را مراعات کند و حظی را که از خوانش شعر می برد بروز ندهد.
مدام هر از چند گاه زیر لب زمزمه می کرد :
ـ بَه بَه ... احسنت ... بسیار عالی ... عجب روایتی ... بسیار زیبا ... عجب حکایتی ... آفرین ... بسیار حکیمانه ... بسیار اندیشمندانه ... درود بر روان پاک ات ای مجاهده ...
و بی اختیار رو به شیخ کرد و گفت :
ـ ای مرد ! چه می گویی ؟ مگر تو شعر نمی دانی ؟ مگر تو در حوزه ی علمیه ، واحدهای ادبیات و شعر و داستان را نگذرانده ای ؟ 
شیخ که از تعریف و تمجیدهای پیر بسیار ناراحت شده بود بر شدت و حدت بهتان های خود افزود و گفت :
ـ ای پیر ! اگر خوب دقت کنید این شعر در مورد مدح و ستایش شیطان است. این زن خودِ شیطان است.
پیر با عصبانیت تمام از جای خود برخاست و فریاد زد :
ـ ای مرد ! تو از مَلَک چه می دانی که از شیطان بدانی ؟ 
دوباره بر جای خود نشست و برگه ی شعر را مقابل چشمان شیخ گرفت و در حالیکه سعی می کرد آرامش درونی خود را حفظ کند گفت : 
این لطافت ها نشان شاهدی ست
آن نشان پای مرد عابدی ست

آن شود شاد از نشان کو دید شاه
چون ندید او را نباشد انتباه
.

.
آسیه خوئی (ایلیا) ـ 94/7/8 
.

.
... ادامه دارد

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،اطلاق (2)
برچسب ها : نشان ,شیطان ,حُــرّه

در نامه ی ما حرف همان است که گفتیم !

:: در نامه ی ما حرف همان است که گفتیم !

                                                                                           همراه با اولین پسرم  ـ مرداد ماه 1394 ـ کوالالامپور

.

 در نامه ی ما حرف همـان است که گفتیم

ناگفته ، خود از خامه روان است که گفتیم

گفتیم و نگفتیـم ، تو ناگفتـه چه گویی
ای دل تو که دیدی ، نه چنانـست که گفتیم !؟

بی گفـتگو ، ای پـچپـچه ی صبح تماشا
آن معرکه ی جامه دران است که گفتیـم

گو نرگس مست از سخن فاش برنجـد
چیزی که نگفتی نگران است که گفتیم

گفتیم چه ماه است خود از لب به لب مهر
حاجت به بیان نیست عیانـست که گفتیم

چون سوسن آزاده در احوال صــبـوری ؛
این گفت و مگو از خفقان است که گفتیم

پیمانه ی دل ، بر گذر عمـر شکسـتیم
پنـدی نه که بر آب روان است ؛ که گفتیم !

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،در نامه ی ما حرف همان است که گفتیم !
برچسب ها : گفتیم ,گفتیم گفتیم

قدرت !؟

:: قدرت !؟

.

کلمه را با کلمه ، شعر را با شعر ، اندیشه را با اندیشه ، هنر را با هنر و دانش را با دانش پاسخ گفتن ؛ نشاندهنده ی قدرت ، دارایی ، توانایی ، هوش و داناییِ یک حکومت است.
هر حکومت و دولتی که علم و هنر و اندیشه را با شلاق و زندان و اعدام پاسخ گوید در واقع در حوزه ی حکومتِ خود نه عالمی دارد ، نه هنرمندی و نه اندیشمندی.
آنچه دارد نادانی است و زور.
و اگر همچنان پابرجاست ، 
این ماندگاری نشاندهنده ی آن است که این حکومت ، حکومتِ ثروت و دارایی ست !
چرا که علاوه بر زور ، 
زر و تزویر نیز جزو مایملکِ پایدار اوست و دارایی او بر اساس زر و زور و تزویر است نه بر مبنای علم و هنر و اندیشه.

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،قدرت !؟
برچسب ها : اندیشه ,حکومت ,دارایی

اِشـکِـلَـک (2)

:: اِشـکِـلَـک (2)

 


.

در اشکلکِ امروز به مشکل آلودگی هوا در شهر " رُم " می پردازیم !!

.
جالب انگیزناکترین خبر امروز در شبکه ی خبر (کانال 6 ) رسانه ی ملی حکایت از حمله ی میلیون ها پرنده ی سار به شهر رم داشت. و این در حالی ست که ساکنان شهر رم همچون ساکنان کلان شهرها و کوچک شهرهای ایران نیز هفته هاست با مشکل آلودگی هوا و در انتظار بارش برف و باران بسر می برند.
گوینده ی محترم خبر همچنین اعلام داشت که پرواز جمعیِ 4 میلیون پرنده ی سار در مناطق مختلف شهر رم که با باران فضولات این پرندگان پر جنب و جوش همراه است ، مردم رم را کلافه کرده است.
و اما هدف اشکلک امروز از اعلام این خبر ، هشدار به مردم قدرشناس ایران است که شایستگی های دولت و شهرداری را در راستای زدودن آلودگی هوای ایران ، بیش از پیش قدر بدانند وگرنه خدای رحمان جهت حمایت از این مسئولین محترم ، پرنده های زحمت آفرینی همچون سارها را بر فراز آسمان شهرهای آلوده ی مردم گسیل خواهد داشت تا بجای آنکه این بار لشکری از پرندگان کوچک مانند داستان ابابیل بر فراز آسمان برلین ـ ببخشید ! اصلاح می کنم : ـ بر فراز آسمان ایران هجوم آورند و بارانی از سنگ بر سر آنان ببارد ؛ بارانی از فضولات پرندگان ، آلودگی شهرها و آسمان شان را چندین برابر سازد و آیات جدیدی نازل شود که : 
" یا ایها الناس ! بدانید و هشیار باشید که پرندگانی که ما می فرستیم عادت دارند در سپیده دم شهرها را ترک کنند و به باغهای میوه ی حومه ی شهر بروند. بنابراین مراقب باغ های پسته و زیتون و گردو و دیگر میوه های خود باشید. 
یا ایها الناس ! بدانید و هشیار باشید که این رسولان سبکبال ما بعد از آنکه کل روزشان را به خوردن میوه ها سپری کردند ، به سمت شهر پرواز می کنند و ساختمان ها ، مجسمه ها ، خودروها و خیابان ها را کثیف می کنند.
یا ایها الناس ! بدانید و هشیار باشید که برای جلوگیری از آشیانه سازی این پرندگان در شهر ، باید بادکنک های بزرگی به شکل عقاب ، باز و شاهین بر بام و روی ساختمان های خود نصب کنید تا آنها را بترسانند. درختان خود را هرس کنید و بر پشت بام های خود صدای بلند پرندگانی چون شاهین ها را پخش نمایید. اگر مسئولین قدرت مالی برای سرمایه گذاری روی این اقدامات را ندارند ، مردم باید به شیوه های قدیمی از خودشان مراقبت کنند. آنها باید از چتر استفاده کنند یا دنبال پناهگاه و سرپناهی برای خودشان بدوند ".
.
بار الها !
بار پروردگارا !
خیلی چاکر خواتیم. خیلی خاطر چاکتیم. 
دیگه ماشینای شخصیمونو برای دک و پز و فیس و افاده نمیاریم تو خیابونا ! 
نوکرتیم بخدا !

.

.

آسیه خوئی (ایلیا) ـ دوشنبه 94/10/7 

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،اِشـکِـلَـک (2)
برچسب ها : آلودگی ,آسمان ,مردم ,پرندگان ,بدانید ,میوه ,هشیار باشید ,الناس بدانید ,ایها الناس ,فراز آسمان ,مشکل آلودگی ,ایها الناس بدانید

عقیق

:: عقیق

.

قبول کن که اشتباه کرده ای ، رفیق !

نبوده ای درست عهد و  وعده ، ای شفیق !

در ابتدا صلا زدی به بحری از ادب

گرفتی از تلاطمِ غزل ، دلِ غریق

سرودِ وصل خواندی از فراقِ رودها

به بوی جوی مولیان ز دوره ی عتیق

فغانِ تو به عرشِ آسمان رسیده بود

ز داغِ حلقه ای و گم شده ترین عقیق

عقیق قرمزی که دیو را نَـبـی کند

و باطن قَسی دلانِ دهر را ، رقیق

 

درون پرنیانِ سینه ی فرشته ای

نگین تو نهفته بود ، محکم و  وثیق

سماع و رقص عالم از همان عقیق بود

همان که چشم داشتی به وصل آن ، دقیق

فرشته آن عقیق را به دست تو سپرد

پس از جراحتی که بر دلش زد او عمیق

نگو خبر نداشتی از این تراژدی

نشان از آن نشان و ســـرّ باده ای رحیق

نَبــی ، رفیق ، بحری و عقیق و هر چه رود

پری و دیو و قفل و آهنی و منجنیق

هر آنچه خواستی به دست قدرتت رسید

گروه تا گروه ، دسته دسته و فریق

 

سپس طلب نمودی از خدا به حرص و آز

فرشته ی فدا شده وَ رفته از حدیق

قبول کن که اشتباه کرده ای ، رفیق !

نبوده ای درست عهد و  وعده ، ای شفیق !

.

.

آسیه خوئی ـ 18/1/95 ـ چهارشنبه 4:20 بامداد

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،عقیق
برچسب ها : عقیق ,فرشته ,رفیق ,رفیق نبوده ,اشتباه کرده

اِشکِلَک (6)

:: اِشکِلَک (6)

.

با اشکلکِ امروز به یکی از مشکلات برخی از مردها می پردازیم. مردانِ مرده. اجسام و اجسادِ بادکرده. مردانِ در ظلمت و ظلالت لولیده.

مانند کرم ها. کرم های خاکی. کرم هایی که در تاریکی و ظلماتِ زیر خاک زندگی می کنند. زندگی با چشم های کور و نابینا. چشم هایی که طاقت و تحمل نور و روشنایی را ندارد. روشنایی و نوری که زاینده ی حیات و موجب تداوم زندگیِ تمام موجودات بر روی زمین است. زمینی که بدون نور و تابش خورشید ، جز مزبله ای عفن از لاشه های گندیده ی موجودات مرده نیست.

 

از نشانه های یک جامعه ی سالم ، داشتنِ دید و نگاهی فرا و ورای جنسیت و جسمیت نسبت به زنان است. مادامی که مردان در مواجهه با زنان جامعه ی خود ، فقط جسمیت و جنسیت آنها را مدّ نظر دارند هرگز نمی توان آن جامعه را جامعه ای پیشرفته ، مدرن ، مترقی و کمال یافته دانست. برای چنین مردانی اصلا تفاوت ندارد که در یک جامعه ی مذهبی با وجود و حضور زنانی پوشیده که حتا از حجاب کامل برخوردارند ؛ زندگی کنند و یا در یک جامعه ای که مقید به پوشش کامل زنانِ خود نیست.

وقتی نگاه اینگونه مردان به زن ، نگاهی ریشه گرفته از فقط مسائل جنسی و سکس باشد ، در هر دو حالت یعنی در برخورد با زنان پوشیده و یا در برخورد با زنانِ حتی نیمه عریان ؛ تنها نکته ای که در وحله ی نخست در وجود همه ی زنان ، توجه آنان را به خود جلب می کند ، جسمیت و جنسیت آنهاست. کما اینکه در اغلب جوامع اروپایی که زنان از نظر پوشش ، آزادی انتخاب دارند نیز این آسیب و مشکلِ آزاردهنده برای زنان از سوی مردان وجود دارد.

مردانی را که چنین نگرشی نسبت به زنان دارند نمی توان انسان فرانگر و دارای دیدی ورای جنسیت و جسمیت دانست. بلکه آنها فقط موجودات نرینه ای هستند که آراستگی شان نیز طبق استنباط ها و برداشت های معیوب شان از آراستگی جنس مخالف ، صرفاً برای جلب توجه و تمایل به سکس است.

اگر ضوابط و قوانین حاکم بر یک جامعه و حاکم بر افکار مردان ، زنان را ملزم و مجبور به داشتن پوشش هایی مثل چادر ، مقنعه ، روسری و مانتو می کند ،

اگر ضوابط و قوانین حاکم بر یک جامعه و حاکم بر افکار مردان ، زنان را وادار به انزوا و انتخاب سبک پنهان زیستی و عدم حضور مستقیم در موقعیت های مناسب اجتماعی می کند ،

و اگر ضوابط و قوانین حاکم بر یک جامعه و حاکم بر افکار مردان ، زنان آن جامعه را از شمار انسان های موفق و برگزیده محو و خارج می سازد ؛ صرفاً برای مصونیت و حفظ زنان از آسیب های اجتماعی(!!) نیست. بلکه به دلیل وجود مردانی ست که هنوز از جنبه ی بــُـعد انسانی ؛ رشد و تکاملِ لازم و ضروری را نیافته اند.

مردانی که برای زن ، "وجود ابزاری" قائل اند ، نه "وجود انسانی".

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،اِشکِلَک (6)
برچسب ها : زنان ,جامعه ,حاکم ,مردان ,وجود ,مردانی ,افکار مردان ,قوانین حاکم ,صرفاً برای

جدال با معشوق

:: جدال با معشوق

.
چرا دوباره بیاید ؟ چرا ؟ به چه سببی ؟
مگر نراندی اش از میکده به هر غضبی ؟
کدام حاجبِ میخانه ترشرو و عبوس ،
چنان توئی ست که مخمور غوره ی عنبی ؟!
به رسم شعر و ادب آمد او به مـِــیـزاران
مِی ای که معرفت انگیزد و عسل به لبی
مِی ای که صحبتِ صبحش به هوش آوَرَدَت
صباحتی که به قدرآورَد هــــــــزار شبی
کدام لطفِ لطیفت شبیه باران بود ؟
کدام حرف و کلامت چو آیه های نَبی !
نبود رأفت و مهری به کیش و مذهب تو
وجودت از زرِ قلب بود و قلب تو حلبی !
چه اخم های شدیدی ! چه غیظ های غلیظ !
سگرمه های فشرده به حالتی عصبی !
چه شعرهای غریبی که بعد از آن گفتی !
چه لهو و بازی تلخی ! چه شوخی و لعبی !
نه روزه ای که در آن واژه ای شود افطار
نه شربتی ، نه شهیدی ، نه چای و نه رطبی
نه شمع و نه پرِ پروانه سوزی و شرری
نه قد کشیدن نوری ، نه سوختن ، تعبی
نه باغ و راغ و سیاقی ، حروف بی علفی
نه آهویی به الفبای هجو و بی ادبی
تو مثل میــــرِ عسس یا مترسکی چوبی
گشوده ای بـــرِ خود مثل مردکِ جلبی
گمان بری که ستیز و جدال با معشوق ،
و گاه ، تهمت و بهتان زدن به هر رکبی ؛
تو را به وصل رساند وَ دل به تو بندد
زنی که با دل و قلبش ندارد او نَسَبی
و بعد دام جدیدی به نام دلجویی
بگستری ، بنشینی به حکمی و حَسَبی

* * * 
زهی خیالِ بسی خام و داوریِ عبث
شکستِ قامتِ کوهی به قاضیِ حدبی !
چه محکم و چه سرافراز با تو می رقصید
تو مثل خرسِ هوسران وَ او چو کوهِ نبی 
زنی که آمدنش مثل "آ" ی آمدنش
چه خوب بود و چه بهتر که رفت بی طلبی !

.

.

آسیه خوئی ـ 12/1/95 ـ پنجشنبه 22:30 

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،جدال با معشوق
برچسب ها :

شب ، کویر و سکوت

:: شب ، کویر و سکوت

                         

.

ساعتِ بیست و سه در شبی از همین "شب،سکوت و کویر"ی که هست،
از نمی دانم آنجا کجا یا چه کس بود ؟ شیخی ، چراغی به دست ؛
بی محابا به لب داشت شیرین غزل های لبخند و تکرارِ شهد
مثل یک " یاکریم" این تکرّر به منقار از عمق شب های پست :
" کو تقی ؟ موسیِ من! تقی؟ کو تقی؟ موسیِ من! تقی؟ کو تقی؟ ".
ناگهان کورسویی از این کوچه پس کوچه های سر و عمق ـ بست ،
مثل سوسوی یک روزن از انتهای شبی بی ستاره وَ ماه ،
پلک می زد به سختی وَ پرسید از موسی و سامری های مست :
" آی موسا! ندیدی کجا؟ از چه سمتی؟ چه راهی؟ تقی؟... کو تقی؟...
آی موسا! تقی... کو تقی؟ آی... ، موسا! کجا رَست و جَست؟... ".

.

***

.
گوئیا خوابِ یک " کودکِ شاهزاده به دنبال یک دوست" بود
مثل رؤیایی از کشتزاری طلایی وَ گیسوی گندم به شَست
گویی انگار او از جهانی دگر پای بر عرصه ی خاک داشت
بی خبر از همین "شب ، کویر و سکوت" ، از همان قومِ گاوَک پرست.
.
ساعتِ بیست و شش ، نرم نرمک وَ آرام گفتم : تقی قرن هاست ـ
ـ از بلاد ثمودان ، یهودان ، قریش و عجم ها به ژَخ رفته است.
.
ساعتِ بیست و نُه بانگ زد : من جواب از خدا ، نه ؛ که از سنگ هم ـ
ـ می توانم بگیرم وَ دیوار هم پاسخم می دهد از الست.

.

***

.
ساعتِ سی و دو ، شب... کویر و سکوت است ؛ موسا! کجایی؟ کجا؟
غرقِ دریای پشتِ سرت یک نفر بی خبر می زند پا و دست...
.
ساعتِ سی و پنج است. اینجا کسی نیست ، دیوار ، موسا ، تقی...
قمریِ حنجره پر زد و شب ، کویر و سکوتی که دل را شکست !
.

.
آسیه خوئی (ایلیا) ـ 90/1/4 ـ ساعت 6 بامداد

.

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،شب ، کویر و سکوت
برچسب ها : تقی؟ ,موسا ,کویر ,ساعتِ ,سکوت ,بیست ,ساعتِ بیست

حبس یا تبعید

:: حبس یا تبعید

.

امام زمان در حبس است و یا در تبعید ؟ (1)

.

دو سه شب پیش در سحرگاه از شبکه ای در رسانه ی ملی شنیدم که : " امام زمان در حال حاضر در حبس هستند و عواملی مانند اختلافات ناشی از حزب گرایی و وابستگی های جناحی موجب شده است تا ایشان محبوس باشند."
با توجه و با احترام به فرمایش بالا می پردازیم به بیان ابتدایی ترین و دبستانی ترین سوال هایی که حتی در ذهن ساده دل ترین شنونده ها و "بیننده" ها بلافاصله پس از شنیدن آن شکل می بندد :

.
1- آیا امام زمان همیشه فقط در ایران هستند ؟
2- آیا امام زمان در حال حاضر در کشور ایران محبوس شده اند ؟
3- آیا امام زمان فقط برای کشور ایران ظهور خواهند داشت ؟
4- اگر امام زمان در صورت ایرانی بودن ، در ایران و یا در خارج از ایران در حبس هستند آیا نباید برای مشخص شدن نام ایشان آمار محبوسین و زندانیان و تبعید شدگان را از ابتدای انقلاب تاکنون ، مورد بررسی قرار داد ؟

.
پر واضح است که این نظریه شامل کسانی نمی شود که در همان سال های پایانی دهه ی پنجاه محبوس شدند و اکنون دیگر در قید حیات نیستند. 
با یک نگرش کلی بر دلایل حبس در همان ابتدای انقلاب به این نتیجه می رسیم که یکی از دلایل عمده ی حبس و تبعید افراد ، جایگزینی معیار "ایمان" به جای "تخصص" برای گُزینش و گَزینش آنها بوده است. 
اگر به خاطر داشته باشیم سیل تبعیدشدگان به خانه هایشان و به کشورهای دیگر از همان زمانی شروع شد که چاپ بعضی از کتاب های جهان شمول علمی ، اقتصادی ، عرفانی ، مذهبی ، فرهنگی و ادبی تا اطلاع ثانوی ممنوع اعلام شد. یعنی همان زمانی که مقارن بود با توقیف و جمع آوری کتاب منتشر شده ای بنام "تخصص" از علی شریعتی. اگر یادتان باشد این کتاب پیش از انقلاب در قطع جیبی منتشر شده بود که تجدید چاپ آن بعد از انقلاب ممنوع شد.
از همان زمان ، سال های تبعیدِ متخصصان و کارشناسان علمی ، فلسفی ، اقتصادی ، فرهنگی ، ادبی و ... بر اساس معیار تازه شکل گرفته ی "ایمان" آغاز شد و هر سال شاهد تبعید دورتر به کشورهای دیگر و سکوت بیشتری از فیلسوفان ، اندیشمندان ، روشنفکران ، اقتصاددانان ، هنرمندان ، شاعران ، ادیبان و ... در خانه هایشان بوده اید تا به اکنون.

.

... ادامه دارد

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،حبس یا تبعید
برچسب ها : زمان ,امام ,تبعید ,انقلاب ,کتاب ,محبوس ,امام زمان ,همان زمانی ,کشورهای دیگر ,ابتدای انقلاب ,کشور ایران

اطلاق (3)

:: اطلاق (3)

.

( 3 ) ادامه ی حکایت اول
.
شیخ مأیوسانه از محضر پیرِ حکایتِ ما خارج شد بی آنکه حتا مضمون و ماجرای اصلی در دو بیتی که او به آن اشاره کرده بود را تحقیق و بررسی کند.
فردای آن روز بر روی یکی از منابر خود برای ایراد سخنانش نشست. مجلسی که در فضایی باز در دل طبیعت با شنوندگانی قلیل و معدود برگزار می شد. در همان ابتدای سخن به مستمعین خود گفت :
حتما شنیده اید ماجرای کسانی را که وقتی به هجو آیه ی هل اتی پرداخته اند چه عاقبتی یافته اند. حتما شنیده اید که بعد از هجو و حشو آیه ی هل اتی ، تبدیل به یک جانی و یک قاتل شده اند. قاتل چه کسی ؟ چه کسی را به قتل رسانده اند ؟ حتما شنیده اید و خوانده اید...
در این زمان ناگهان شیخِ حکایتِ ما صدای خود را بالا می برد و با فریادی گوشخراش چنین ادامه می دهد :
ای مردم بدانید کسی که در مورد آیه ی هل اتی رجزخوانی کند قاتل یکی از اولیای خدا خواهد شد. همه ی شما که در اینجا حاضر هستید به خوبی می دانید که از چه کسی می گویم ...
شیخ همچنان با قیل و قال بسیار بر تحکم های خود می افزود که از میان حاضرین ، پیرزنی ژنده پوش برخاست و با صدایی آرام رشته ی کلام شیخ را قطع کرد :
یا شیخ ! تعجب می کنم از شما که لباس مرد خدا بر تن دارید و قیاس مع الفارق می فرمایید.
تعجب می کنم از شما که لباس پیامبر بر تن دارید اما یکبار کتاب او را با تأمل و تعمق نخوانده اید.
مگر شما در این کتاب نخوانده اید که : عزیز من ! جان من ! فرزند من ! به هنگام سخن گفتن با مردم ، آرام و شمرده حرف بزن و هرگز در زمان صحبت با مردمان صدای خود را بالا مبر که بانگ الاغان از صدای تو رساتر است.
پیرزن ژنده پوش این را گفت و از میان جمع و از آن محیط بیرون رفت. اما شیخ دوباره به فریاد های خود با بانگی رساتر و بلندتر ، همچنان ادامه داد.
در آن سوی منبر در همان فضای بازِ محوطه ، جاده ای مال رو بود که دقیقا پشت سر شیخ قرار داشت. هنوز دقایقی از رفتن پیرزن نگذشته بود که در جاده ی مال رو ، سایه ی مردی روستایی از دور ، مقابل چشمان حاضرین مجلس پدیدار شد. شیخ همچنان به داد و فریاد مشغول بود. مرد روستایی افسار الاغی را در دست گرفته بود و او را می کشید. به دنبال آن الاغ ، دو الاغ دیگر نیز طی طریق می نمودند.
وقتی مرد روستایی با چهارپایانش به فاصله ای حدود ده متر از منبر رسید ناگهان الاغ ها با شنیدن فریادهای شیخ ، به بانگی بلند شروع به عرعر کردند. 
شیخِ حکایتِ ما مجبور شد دقایقی چند را برای رسیدن صدایش به مستمعین ساکت بماند.
سکوت محضی بر پا شده بود. نه شیخ سخن می گفت و نه صدا و زمزمه و نجوایی از سمت مستمعین و فیلمبردار و صدابردار شبکه ای از رسانه ی ملی که در حال ضبط و پخش زنده ی برنامه بودند ، به گوش می رسید.
بعد از دور شدن مرد روستایی و به گوش نرسیدن بانگ الاغ هایش که حدود چهار یا پنج دقیقه ، جوّ حاکم بر آن فضا را به زیر سم های خود گرفته بودند ؛ شیخ رو به دوربین لبخندی زد و با صدایی آرام گفت :
من مطمئنم که آن پیرزن با صاحب این الاغ ها تبانی و ارتباط داشته است.
یکی از مستمعین برخاست و در حالیکه او نیز از جمع آنها خارج می شد گفت :
خدا امواتت را بیامرزد یا شیخ ! خدا را شکر که نگفتی من مطمئنم که آن پیرزن با الاغ ها تبانی و ارتباط داشته است.
.

.
آسیه خوئی (ایلیا) ـ 94/7/9 
.

.
پایان

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،اطلاق (3)
برچسب ها : الاغ ,پیرزن ,روستایی ,آرام ,همچنان ,صدای ,حتما شنیده ,ارتباط داشته ,صدایی آرام

در سرزمین ابری افسانه های دور

:: در سرزمین ابری افسانه های دور

اثری از میخائیل گارماش

بانوی من! به بودن خود افتخار کن
جشنی به افتخار خودت برگزار کن!

بانوی کشور کلماتم غزل غزل
سربازهای عاشق خود را قطار کن

در سرزمین ابریِ افسانه های دور
هر قدر خواستی دل عاشق شکار کن

پاشو بخند شعر بخوان مست شو برقص!
اصلاً به من چه من چه بگویم چه کار کن!

بیمارم آه...نبض دلم را خودت بگیر
طوفان شو و جهان مرا بیقرار کن

با موی خود به باد مده باور مرا
با چشمهات معجزه ای آشکار کن

امشب شکسته ساعت ماه آفتاب من!
فکری برای عاشق چشم انتظار کن

آه ای ستاره ی سحر سرزمین من!
فکری برای این شب دنباله دار کن

.

"محمدسعیدمیرزایی"

.

.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،در سرزمین ابری افسانه های دور
برچسب ها : سرزمین ,عاشق ,فکری برای

یغمـــــــا

:: یغمـــــــا

                                                                                                                    تقدیم به :

                                                                                                                    فاطمه اختصاری

                                                                                                                    مهـدی موسـوی

                                                                                                                    یغمـــــا گلـرویی

 

آمدم به اختصار بنویسم از فاطمه
آسمان را به یغما بردند
آمدم دوباره از نیل بنویسم و موسا
قمری آه کشید و ناله سر داد که
موسا کو؟ کو؟
موسا کو؟ کو؟ ...

* * *
نیل که نباشد
گهواره ها به یغما می رود
پرنده که نباشد
آسمان به یغما می رود
اما...
فاطمه که نباشد
مصدر تمام آمدن ها
به صرف فعل "رفتن"
استمرار می یابد :
می روم
می روی
تمام دین و یقین مردمان به یغما "می رود".
می رویم
می روید
و قطع به یقین
تمام سوداگرانِ آسمان و پرنده
نیل و گهواره
قمری و ترانه
به یغما می روند.
.
.
آسیه خوئی (ایلیا) ـ 94/9/14
.
.

منبع : ویرگول ، سرِ خط ،یغمـــــــا
برچسب ها : یغما ,                                                                                                                    ,تمام ,ن